ویژه نامه غدیر....

    

( آیات مربوط به خلفای چهارگانه)

 

آیه بیست و سوم : آیه 43 سوره نساء

وَ إِن كُنتُم مَّرْضىَ أَوْ عَلىَ‏ سَفَرٍ

 

أَوْ جَاءَ أَحَدٌ مِّنكُم مِّنَ الْغَائطِ أَوْ

 

لَامَسْتُمُ النِّسَاءَ فَلَمْ تجَِدُواْ مَاءً

 

فَتَیَمَّمُواْ صَعِیدًا طَیِّبًا فَامْسَحُواْ

 

بِوُجُوهِكُمْ وَ أَیْدِیكُمْ  إِنَّ اللَّهَ

 

كاَنَ عَفُوًّا غَفُورًا(43)

و اگر بیمارید یا در سفرید یا یكى از شما از قضاى حاجت آمد یا با زنان آمیزش كرده‏اید و آب نیافته‏اید، پس بر خاكى پاك تیمّم كنید، و صورت و دستهایتان را مسح نمایید، كه خدا بخشنده و آمرزنده است.

در كتاب جامع البیان آمده است كه مردى نزد عمر آمد و به او گفت من جنب شدم و آب ندارم‏چه باید بكنم‏؟عمر به او گفت لازم نیست نماز بخوانى.عمار  به عمر گفت باید تیمم كند و بعد به عمر گفت آیا یادت نیست كه در زمان رسول خدا روزى هر دوى ما جنب شدیم و تو نماز نخواندى و من خودم را به خاك مالیدم و نماز خواندم و سپس به سراغ پیامبر رفتیم و پیامبر كیفیت تیمم را براى ما توضیح داد.

آیه بیست و چهارم : آیه 3 سوره مائده

الْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَ أَتمَْمْتُ عَلَیْكُمْ نِعْمَتىِ وَ رَضِیتُ لَكُمُ الْاسْلَامَ دِینًاٌ(3)

امروز دین شما را برایتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانیدم، و اسلام را براى شما [به عنوان‏] آیینى برگزیدم.

در روایات فراوانى كه از طرق معروف اهل تسنن و شیعه نقل شده صریحا این مطلب آمده است كه آیه شریفه فوق در روز غدیر خم و به دنبال ابلاغ ولایت على ع نازل گردید.

آیه بیست و پنجم : آیه 67 سوره مائده‏

یَأَیهَُّا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْكَ مِن رَّبِّكَ  وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ  وَ اللَّهُ یَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ  إِنَّ اللَّهَ لَا یهَْدِى الْقَوْمَ الْكَافِرِینَ(67)

اى پیامبر، آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده، ابلاغ كن و اگر نكنى پیامش را نرسانده‏اى. و خدا تو را از [گزندِ] مردم نگاه مى‏دارد. آرى، خدا گروه كافران را هدایت نمى‏كند.

 در كتابهاى مختلفى كه دانشمندان اهل تسنن، اعم از تفسیر و حدیث و تاریخ نوشته‏اند، روایات زیادى دیده مى‏شود كه با صراحت مى‏گوید: آیه فوق درباره على ع  و داستان روز غدیر نازل شده است.

آیه بیست و ششم : سوره حاقه‏

در رابطه‏ى با اسلام آوردن عمر وارد شده است كه قبل از اسلام آوردنِ عمر ، روزى او از خانه‏ى  خود خارج مى شود تا متعرض رسول خدا شود.در  این هنگام مى بیند كه پیامبر وارد مسجد شد او هم وارد مسجد مى شود و پشت سر پیامبر به نماز مى ایستد و پیامبر شروع مى كند به خواندن سوره حاقه.عمر مى گوید من از متن قرآن تعجب كردم كه عجب كلامى است و با خود گفتم این شخص شاعر است و در همین لحظه پیامبر این آیه از سوره‏ى  حاقه را خواند كه مى فرماید إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِیمٍ وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَلِیلًا ما تُؤْمِنُون.بعد با خود گفتم این شخص كاهن است كه در همان لحظه پیامبر این آیه از سوره حاقه را خواند که  وَ لا بِقَوْلِ كاهِنٍ قَلِیلًا ما تَذَكَّرُون.و این  باعث شد كه اسلام در قلبم واقع شود.

آیه بیست و هفتم : آیه 12 سوره حجرات

وَ لَا تجََسَّسُوا

 تفحص و پى‏جویى نكنید.

به عمر خبر دادند كه شخصى به نام أبا محجن الثقفی در خانه اش به همراه دوستانش شرب خمر مى كنند.عمر وارد خانه‏ى‏أبا محجن الثقفی  شد و

دید كه او به همراه شخصى با هم نشسته اند.در این لحظه أبا محجن الثقفی به عمر گفت این كار بر تو حرام است و خدا از تجسس نهى كرده است.در این لحظه عمر گفت این مرد چه مى گوید؟زید بن ثابت، و عبد الله بن الأرقم‏به عمر گفتند راست مى گوید و این كار تجسس است.

آیه بیست و هشتم : آیه اول سوره ممتحنه

یَأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّخِذُواْ عَدُوِّى وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِیَاءِ(1)

اى اهل ایمان! دشمنان من و دشمنان خودتان را

دوستان خود مگیرید.

غالب مفسران تصریح كرده‏اند كه این آیات (یا آیه اول) در باره" حاطب ابن ابى بلتعه"، نازل شده است. جریان چنین بود كه زنى بنام" ساره" كه وابسته به یكى از قبائل مكه بود از مكه به مدینه  خدمت رسول خدا ص آمد، پیامبر ص به او فرمود: آیا مسلمان شده‏اى و به اینجا آمده‏اى؟ عرض كرد نه، فرمود: به عنوان مهاجرت آمده‏اى؟ گفت: نه.رمود: پس چرا آمدى؟ عرض كرد: شما اصل و عشیره ما بودید، و سرپرستان من همه رفتند، و من شدیدا، محتاج شدم نزد شما آمده‏ام تا عطائى به من كنید و لباس و مركبى ببخشید. فرمود: پس جوانان مكه چه شدند؟ (اشاره به اینكه آن زن خواننده بود و براى جوانان خوانندگى مى‏كرد).گفت: بعد از واقعه بدر، هیچكس از من تقاضاى خوانندگى نكرد، (و این نشان مى‏دهد ضربه جنگ بدر تا چه حد در مشركان مكه سنگین بود).حضرت ص به فرزندان عبد المطلب، دستور داد، لباس و مركب و خرج راهى به او دادند، و این در حالى بود كه پیامبر ص آماده فتح مكه مى‏شد.در این موقع" حاطب بن ابى بلتعه" (یكى از مسلمانان معروف كه در جنگ بدر و بیعت رضوان شركت كرده بود) نزد" ساره" آمد و نامه‏اى نوشت و گفت: آن را به اهل مكه بده و ده دینار و بقولى ده درهم نیز به او داد، و پارچه بردى نیز به او بخشید." حاطب" در نامه به اهل مكه چنین نوشته بود رسول خدا ص قصد دارد به سوى شما آید، آماده دفاع از خویش باشید!" ساره" نامه را برداشت و از مدینه به سوى مكه حركت كرد.جبرئیل این ماجرا را به اطلاع پیامبر ص رسانید، رسول خدا، على ع و عمار و عمر و زبیر و طلحه و مقداد و ابو مرثد را دستور داد كه سوار بر مركب شوند و به سوى مكه حركت كنند و فرمود در یكى از منزلگاههاى وسط راه به زنى مى‏رسید كه حامل نامه‏اى از" حاطب" به مشركین مكه است، نامه  را از او بگیرید.آنها حركت كردند و در همان مكان كه رسول خدا ص فرموده بود به او رسیدند، او سوگند یاد كرد كه هیچ نامه‏اى نزد او نیست، اثاث سفر او را تفتیش كردند و چیزى نیافتند، همگى تصمیم بر بازگشت گرفتند، ولى على ع فرمود: نه پیامبر ص به ما دروغ گفته، و نه ما دروغ مى‏گوئیم، شمشیر را كشید و فرمود نامه را بیرون بیاور، و الا به خدا سوگند گردنت را مى‏زنم!" ساره" هنگامى كه مساله را جدى یافت نامه را كه در میان گیسوانش پنهان كرده بود بیرون آورد، آنها نامه را خدمت پیامبر ص آوردند.حضرت ص به سراغ" حاطب" فرستاد، فرمود این نامه را مى‏شناسى؟! عرض كرد: بلى، فرمود: چه چیز موجب شد به این كار اقدام كنى؟! عرض كرد اى رسول خدا! به خدا سوگند از آن روز كه اسلام را پذیرفته‏ام لحظه‏اى كافر نشده‏ام، و هرگز به تو خیانت ننموده‏ام، و هیچگاه دعوت مشركان را از آن زمان كه از آنها جدا شدم اجابت نكردم، ولى مساله این است كه تمام مهاجران كسانى را در مكه دارند كه از خانواده آنها در برابر مشركان حمایت مى‏كند، ولى من در میان آنها غریبم و خانواده من در چنگال آنها گرفتارند، خواستم از این طریق حقى به گردن آنها داشته باشم تا مزاحم خانواده من نشوند، در حالى كه مى‏دانستم خداوند سرانجام آنها را گرفتار شكست مى‏كند، و نامه من براى آنها سودى ندارد.پیامبر ص عذرش را پذیرفت، ولى عمر برخاست و گفت: اى رسول خدا! اجازه بده گردن این منافق را بزنم! پیامبر ص فرمود: از جنگجویان بدر است، و خداوند نظر لطف خاصى به آنها دارد. (اینجا بود كه آیات فوق نازل شد و درسهاى مهمى در زمینه‏ ترك هر گونه دوستى نسبت به مشركان و دشمنان خدا به مسلمانان داد)

آیه بیست و نهم : آیه 233 سوره بقره و آیه 15 سوره احقاف

وَ الْوَالِدَاتُ یُرْضِعْنَ أَوْلَادَهُنَّ حَوْلَینْ‏ِ كاَمِلَینْ‏ِ  لِمَنْ أَرَادَ أَن یُتِمَّ الرَّضَاعَةَ ٌ(بقره،233)

 و مادران باید فرزندانشان را دو سال كامل شیر دهند. [این حكم‏] براى كسى است كه مى‏خواهد دوران شیرخوارگى [كودك‏] را تكمیل كند.

وَ حَمْلُهُ وَ فِصَالُهُ ثَلَاثُونَ شهَْرًا(احقاف،15 )

 یعنى و دوران باردارى و باز گرفتنش از شیر سى ماه است.

در ذیل این آیات در تفسیر الدر المنثور آمده است كه زنى را كه شش ماه پس از ازدواج بچه آورده بود نزد عمر آوردند و عمر فكر میكرد كه آن زن چون قبل از ازدواج زنا كرده شش ماه بعداز ازدواج بچه آورده است و  الا باید نه ماه پس از ازدواج بچه بیاورد و در نتیجه تصمیم گرفت كه آن زن را رجم كند.این خبر به گوش حضرت على علیه السلام رسید و به عمر گفت نباید او را رجم كنى چرا كه خداوند فرمود : وَ الْوَالِدَاتُ یُرْضِعْنَ أَوْلَادَهُنَّ حَوْلَینْ‏ِ كاَمِلَینْ‏ِ (بقره،233) یعنى و مادران باید فرزندانشان را دو سال كامل شیر دهند و در جاى دیگر هم خداوند فرمود : وَ حَمْلُهُ وَ فِصَالُهُ ثَلَاثُونَ شهَْرًا(احقاف،15 ) یعنى و دوران باردارى و باز گرفتنش از شیر سى ماه است.در نتیجه كمترین مدت حمل شش ماه است  و این زن هم ممكن است كمترین مدت حمل را داشته باشد.

این قضیه در زمان عثمان هم اتفاق افتاده است.داستان این قضیه در زمان عثمان به این صورت است :

در الدر المنثور است كه ابن منذر و ابن ابى حاتم از بعجة بن عبد اللَّه جهنى روایت كرده كه گفت: مردى از قبیله ما، با زنى كه او نیز از جهنیه بود ازدواج نمود، و آن زن درست بعد از شش ماه از ازدواجش فرزندى آورد، همسرش نزد عثمان بن عفان رفت، و داستان را گفت. عثمان دستور داد زن را سنگسار كنند، جریان به على (ع) رسید، نزد عثمان رفت، كه این چه دستورى است كه داده‏اى؟ عثمان گفت او ششماهه زائیده، و مگر چنین چیزى ممكن است؟ حضرت فرمود: مگر نشنیده‏اى كه خداى تعالى مى‏فرماید:" وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً"، و از سوى دیگر مدت شیر دادن را دو سال تمام دانسته، و فرموده:" حَوْلَیْنِ كامِلَیْنِ" دو سال از سى ماه كسر شود چقدر مى‏ماند، مگر بیش از شش ماه باقى مى‏ماند؟ عثمان گفت: به خدا سوگند متوجه این نكته نبودم. بروید زن را بیاورید، وقتى آوردند دیدند از حكم اعدام سخت ترسیده، بخواهرش گفته بوده از این ماجرا غصه مخور (و مپندار كه من براى قبیله ننگى آورده‏ام)، به خدا سوگند احدى غیر از شوهرم با من نزدیكى نكرده.

راوى سپس مى‏گوید: آن كودك بزرگ شد، و پدرش اعتراف كرد كه او فرزند من است، چون شبیه‏ترین مردم به پدر خود بود.

 

 

 

 

 

آیه سی ام : آیات 33 تا 35 سوره نجم

أَ فَرَءَیْتَ الَّذِى تَوَلىَ‏(33) وَ أَعْطَى‏ قَلِیلًا وَ أَكْدَى(34) أَ عِندَهُ عِلْمُ الْغَیْبِ فَهُوَ یَرَى(35)

آیا دیدى كسى را كه (از حقّ و درستى) روى گردانید ، و اندكى (از مال و دارایى خود) را (بدیگرى) بخشید (تا بار گناهش را بردارد) و در عطاء و بخشش (بدیگران) بخل و نمود ،  آیا علم و دانش غیب و نهان نزد او است (میداند روز قیامت دیگرى گناهان او را برمیدارد) پس (نجات و رهایى خویش را از عذاب و شكنجه) مى‏بیند.

روایت كرده كه عثمان مال خود را در راه خیر انفاق مى‏كرد، عبد اللَّه بن سعد بن ابى سرح برادر رضاعیش به او گفت: اینطور كه تو گرفته‏اى بیم آن هست كه مالى برایت نماند. عثمان گفت: من خطایا و گناهانى دارم، مى‏خواهم با این عمل خود رضاى خدا را جلب كنم، امید عفو او را دارم. عبد اللَّه گفت: تو این ماده شتر خود و بارش را به من بده، من همه گناهانت را به عهده مى‏گیرم، عثمان هم همین كار را كرد و چند نفر را شاهد معامله گرفت، و از آن پس دیگر در راه خیر چیزى نداد، بدین مناسبت بود كه آیه مورد بحث نازل شد.

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 آذر 1389    | توسط: mahmood javadi    |    |
نظرات()