تبلیغات
معرفی اسلام ناب، بدون حاشیه و به دور از تعصب - اهل بیت 3 (نهضت امام حسین -پنج)

 

زوایائی از نهضت امام حسین علیه السلام(19)

 

ورود اهل بیت به كوفه در دار الامارة بعد از عاشورا به نقل کتاب الارشاد شیخ مفید به این صورت است :

چون سر مطهر حسین علیه السّلام بكوفه رسید و بدنبالش ابن سعد فرداى آن روز با دختران حسین علیه السّلام و خاندان آن حضرت وارد شد ابن زیاد در قصر دار الامارة نشست و اجازه عام براى ورود مردم داد و دستور داد سر مقدس را بیاورند و آن را در پیش روى خود نهاده و به آن نگاه میكرد و پوزخند میزد، و در دست او قضیبى بود (قضیب شمشیر نازك یا چوب باریك را گویند) كه با آن به دندانهاى پیشین حضرت میزد، و در كنار آن بی شرم زید بن ارقم كه از اصحاب رسول خدا (ص) است نشسته بود و او پیرى سالخورده بود، چون زید بن ارقم دید ابن زیاد با قضیب به دندانهاى آن حضرت میزند بدو گفت: قضیبت را از این دو لب بردار، زیرا بخدائى كه جز او معبودى نیست هر آینه بارها دیدم لبان رسول خدا (ص) را كه بر این لبها بود، سپس بگریه افتاد، ابن زیاد گفت: خدا چشمانت را بگریاند! آیا براى فتح و پیروزى خدا (كه نصیب ما شده) میگریى؟ و اگر نه این بود كه تو پیرى بى‏خرد گشته و عقل از سرت بیرون رفته گردنت را میزدم.

زید بن ارقم از پیش روى او برخاست بخانه خویش درآمد، آنگاه اهل بیت حسین علیه السّلام را بر ابن زیاد وارد كردند، پس زینب خواهر حسین علیه السّلام در میان ایشان بطور ناشناس با پست‏ترین جامه‏هاى خود كه بتن داشت بدان مجلس در آمد و در كنارى نشست و كنیزان آن جناب دورش را گرفتند، ابن زیاد گفت: این زن كه بود كه كناره گرفت و در گوشه ای نشست و زنان همراه اویند؟ زینب پاسخش نداد، ابن زیاد دوباره سخن خویش را از سر گرفت و از آن زن همان سوال را پرسید. یكى از كنیزان گفت: این زن زینب ، دختر فاطمه دختر رسول خدا (ص) است، ابن زیاد رو به زینب كرده گفت: سپاس خدائى را كه شما را رسوا كرده كشت، و در آنچه شما آورده بودید دروغتان را آشكار ساخت؟ زینب علیها السّلام گفت:

سپاس خداوندى را كه ما را بوسیله پیغمبرش محمد (ص) گرامى داشت، و ما را بخوبى از پلیدى پاكیزه گردانید، جز این نیست كه شخص فاسق رسوا شود، و انسان تبهكار دروغ گوید و او ما نیستیم و الحمد للَّه.

ابن زیاد گفت: كردار خدا را نسبت بخاندانت چگونه دیدى؟ زینب فرمود: خداوند بر ایشان شهادت را مقرر فرموده بود و آنان به خوابگاههاى خود رفتند؟ و بزودى خداوند تو را با ایشان در یك جا گرد آورد و در پیشگاه او با تو محاجه خواهند كرد و داورى خواهند. ابن زیاد (از این سخنان) به خشم آمده برافروخت (و گویا قصد آزار زینب را نمود).

عمرو بن حریث گفت: اى امیر این زن است و بر گفته زنان مؤاخذه نباید كرد، و بر خطاى ایشان نكوهشى نباید نمود، ابن زیاد به زینب گفت: خداوند دل مرا از سركشان و نافرمایان خاندان تو شفا بخشید، پس زینب دلش بشكست و گریست آنگاه فرمود: بجان خودم بزرگ ما را كشتى، و خاندان مرا هلاك كردى، و شاخه‏هاى خانواده مرا بریدى، و ریشه ما را از بن كندى، اگر این كار دل تو را شفا بخشد پس شفا یافتى. ابن زیاد گفت: این زنى است كه سخن بسجع و قافیه گوید و بجان خودم همانا پدرش سخن بسجع میگفت و شاعر بود؟ زینب فرمود: زن را با سجع و قافیه سخن گفتن چكار؟ همانا مرا با سجع سخن گفتن كارى نیست ولى از سینه‏ام تراوش كرد آنچه را گفتم.

آنگاه على بن الحسین علیهما السّلام را پیش او آوردند باو گفت: تو كیستى؟ فرمود: من على بن الحسین هستم، ابن زیاد گفت: مگر خدا على بن الحسین را نكشت؟ زین العابدین علیه السّلام فرمود: من برادرى داشتم كه نامش على بود و مردم او را كشتند ابن زیاد گفت: بلكه خدا او را كشت، على بن الحسین علیهما السّلام فرمود: اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها یعنی «خدا دریابد جانها را هنگام مرگشان»(نه اینکه آنها را بکشد) ابن زیاد در خشم شده گفت: تو جرأت پاسخ دادن مرا نیز دارى؟ و هنوز توانائى بازگرداندن سخن من در تو هست؟

او را ببرید گردنش را بزنید، پس عمه‏اش زینب باو چسبیده گفت: اى پسر زیاد آنچه خون از ما ریخته‏اى تو را بس است، و دست بگردن زین العابدین انداخته فرمود: بخدا سوگند دست از او بر ندارم تا اگر تو او را كشتى مرا هم با او بكشى، ابن زیاد بآن دو نگاه كرده سپس گفت: علاقه رحم و خویشى عجیبی است بخدا من این زن را چنین میبینم كه دوست دارد من او را با این جوان بكشم؟ او را واگذارید كه همان بیمارى كه دارد او را بس است؟

سپس از جاى خود برخاسته از قصر بیرون آمده وارد مسجد شد، پس بمنبر بالا رفت و گفت: سپاس خداوندى را كه حق و اهل حق را آشكار ساخت و امیر المؤمنین یزید و پیروانش را یارى كرد، و دروغگو پسر دروغگو و پیروانش را بكشت.

پس عبد اللَّه بن عفیف ازدى كه از شیعیان امیر المؤمنین علیه السّلام بود از جاى برخاسته باو گفت: اى دشمن خدا! همانا دروغگو تو و پدرت هستى و آن كس كه تو را فرمانروا كرده و پدرش، اى پسر مرجانه فرزندان پیغمبران را میكشى و بالاى منبر بجاى راستگویان مى‏نشینى! (و هر سخن زشتى كه میخواهى بر زبان میرانى!) ابن زیاد گفت: او را پیش من آرید، پاسبانان او را گرفتند عبد اللَّه بن عفیف ، قبیله ازد را بیارى طلبید، هفتصد تن از ایشان گرد آمده او را از دست پاسبانان گرفتند، (ابن زیاد چون دید نیروى مقاومت در برابر آنان را ندارد درنگ كرد) تا چون شب شد كسی را  فرستاده او را از خانه بیرون كشیده گردنش را زدند و در جایى بنام سبخه او را بدار زدند، رحمة اللَّه علیه.

و چون روز دیگر شد عبید اللَّه بن زیاد سر حسین علیه السّلام را فرستاد در كوچه‏هاى كوفه و در میان قبائل بگرداندند، و از زید بن ارقم روایت شده كه گفت: آن سر مقدس را كه بر نیزه بود بر من عبور دادند و من در غرفه و بالاخانه خود نشسته بودم چون برابر من رسید شنیدم كه این آیه را میخواند:

أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِیمِ كانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَبا یعنى آیا پنداشتى كه (داستان) اصحاب كهف و رقیم از آیتهاى شگفت ما بودند(سوره كهف آیه 9) پس بخدا از هراس موى تنم راست شده داد زدم: بخدا اى پسر رسول خدا (داستان) سر تو شگفت‏تر و حیرت انگیزتر است (یعنى اصحاب كهف و رقیم اگر چه داستان شگفت انگیزى داشتند لكن پس از مرگ سخن نگفتند و داستان سر تو شگفت انگیزتر است كه پس از بریده شدن از بدن سخن میگوید و تلاوت قرآن میكند).

و چون آن مردم ناپاك از گردش دادن آن سر در شهر كوفه فارغ شدند آن را به در قصر آوردند، و ابن زیاد آن سر را به زحر بن قیس داد و سرهاى یاران آن حضرت را نیز باو سپرده او را به نزد یزید بن معاویه فرستاد، و  ابا بردة پسر عوف ازدى، و طارق پسر أبى ظبیان را با گروهى از مردم كوفه نیز همراه او روان كرد، و آنان بیامدند تا در دمشق آن سر را بر یزید وارد كردند، عبد اللَّه بن ربیعه حمیرى گوید: من در دمشق پیش یزید بن معاویه بودم كه زحر بن قیس بیامد تا بر یزید درآمد، یزید گفت:

واى بر تو چه خبر؟ و چه همراه آورده‏اى؟ زحر گفت: اى امیر المؤمنین مژده گیر به پیروزى خدا و یارى او، حسین بن على در میان هیجده تن از خاندان خود و شصت تن از پیروانش بر ما درآمد، ما از آنان خواستیم یا اینكه تسلیم شوند یا سر به فرمان امیر عبید اللَّه بن زیاد نهند، یا جنگ كنند؟ پس جنگ را پذیرفتند، ما بامدادان كه خورشید سر زد بر ایشان تاختیم و از هر سو ایشان را احاطه نموده تا اینكه شمشیرهاى خود را بالاى سرشان گرفتیم، پس آنان بى‏آنكه پناهى داشته باشند از هر سو میگریختند، و از ترس ما به تپه‏ها و گودیها پناه مى‏بردند چنانچه كبوتر از ترس باز شكارى باین سو و آن سو پناهنده شود، پس بخدا اى امیر المؤمنین چیزى بر ایشان نگذشت جز بمقدار كشتن شترى یا خواب آن كس كه پیش از ظهر میخوابد كه ما همه ایشان را از پاى درآورده و كشتیم، و اینك تنهاى بی سر ایشان است كه برهنه افتاده و جامه‏شان خون آلود، و گونه‏شان خاك آلوده است، آفتابهاى سوزان بر آنان بتابد، و بادهاى بیابان خاك و غبار بر ایشان فرو ریزد، دیداركنندگانشان بازهاى شكارى و كركسان صحرا باشند.

یزید (كه این سخنان را شنید) سر بزیر انداخته آنگاه سر برداشت و گفت: من بفرمانبردارى شما بدون كشتن حسین خوشنود مى‏شدم (و نیازى بكشتن او نبود) و همانا اگر من با او برخورد كرده بودم از او میگذشتم.

کانون فرهنگی سبحان مسجد محمدیه

................................................................

زوایائی از نهضت امام حسین علیه السلام(20)

 

بحث در برگه های قبلی راجع به وقائع نهضت امام حسین علیه السلام بود که از کتاب الارشاد شیخ مفید نقل شد و اما ادامه وقائع به نقل این کتاب به این صورت است:

[ورود اهل بیت به شام و مجلس یزید]

عبید اللَّه بن زیاد پس از اینكه سر حسین علیه السّلام را بشام فرستاد دستور داد زنان و كودكان را آماده رفتن بشام كنند، و دستور داد على بن الحسین علیه السّلام را غل و زنجیر بگردنش نهادند، سپس ایشان را با محفر بن ثعلبه عائذى و شمر بن ذى الجوشن روان كرد،و على بن الحسین علیه السّلام در تمام راه با كسى سخن نگفت چون بدر قصر یزید رسیدند، محفر بن ثعلبه آواز خویش بلند كرده گفت: این محفر بن ثعلبه است كه مردمان پست نابكار را نزد امیر المؤمنین آورده؟ زین العابدین علیه السّلام فرمود: آن كس كه مادر محفر زائیده (یعنی خود محفر بن ثعلبه عائذى) پست‏تر و بدنهادتر است! (راوى) گوید: هنگامى كه سرها را پیش روى یزید نهادند و در میان آنها سر حسین علیه السّلام بود یزید گفت:

پس شكافته شد سرها از مردانى که برای ما گرامى بودند ولی  اینان نافرمانان و ستمكارانى بودند.

سپس به على بن الحسین علیه السّلام گفت: اى پسر حسین پدرت با من خویشاوندى خود را برید، و حق مرا نادیده گرفت، و در سلطنت من بنزاع با من برخاست، پس خدا با او چنان كرد كه دیدى؟ پس یزید گفت: وَ مَا أَصَبَكُم مِّن مُّصِیبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَیْدِیكم یعنی«آنچه از مصیبتها و پیش آمدها بشما رسد پس بواسطه چیزى است كه خودتان فراهم كرده‏اید » (سوره شورى آیه 30)على بن الحسین علیه السّلام فرمود: مَا أَصَابَ مِن مُّصِیبَةٍ فىِ الْأَرْضِ وَ لَا فىِ أَنفُسِكُمْ إِلَّا فىِ كِتَابٍ مِّن قَبْلِ أَن نَّبرَْأَهَا إِنَّ ذَالِكَ عَلىَ اللَّهِ یَسِیر یعنی «نرسد مصیبتى بشما در زمین و نه در خودتان جز اینكه در كتابى است (و مقدر شده) پیش از آنكه آن را بیافرینیم، و همانا آن بر خدا آسان است» (سوره حدید آیه 22) بعد از این یزید زنان و كودكان را خوانده پیش روى خود نشانید و وضع لباس و هیئت آنان را نامناسب دید پس گفت:

خدا روى پسر مرجانه (عبید اللَّه بن زیاد) را زشت كند، اگر میانه شما خویشاوندى و نزدیكى بود این كار را با شما نمیكرد و شما را به این حال نمى‏فرستاد.

فاطمه دختر حسین علیه السّلام گوید: چون ما پیش روى یزید نشستیم دلش بحال ما سوخت پس مردى سرخ رو از مردم شام برخاسته گفت: اى امیر المؤمنین این دخترك را بمن ببخش و مقصودش من بودم كه بهره ای از زیبائى داشتم، من بخود لرزیدم و گمان كردم چنین كارى خواهد شد، پس جامه عمه‏ام زینب را گرفتم و زینب كه میدانست چنین كارى نخواهد شد بآن مرد شامى گفت: بخدا دروغ گفتى و خود را پست كردى، بخدا این كار نه براى تو خواهد بود و نه براى او (یعنى یزید) یزید در خشم شده بزینب گفت: تو دروغ گفتى همانا این كار بدست من است و اگر بخواهم آن را انجام خواهم داد؟

زینب گفت: هرگز بخدا این كار را خدا بدست تو نداده جز اینكه از دین ما بیرون روى و بآئین دیگرى درآئى! یزید از بسیارى خشم بجوش آمده گفت: با من چنین سخن گوئى؟ جز این نیست كه پدرت و برادرت از آئین بیرون رفته‏اند، زینب فرمود: تو  اگر مسلمانى بدین خدا و آئین پدر و برادر من هدایت گشته‏اى. یزید گفت دروغ گفتى اى دشمن خدا، زینب فرمود: تو اكنون امیر و فرمانروائى (هر چه خواهى بگوئى و هر چه خواهى انجام دهى) بستم دشنام دهى، و بسلطنت خود بر ما چیره شوى؟ یزید گویا (از این سخنان آن جناب) شرمنده گشت و خاموش شد، پس آن مرد بار دیگر گفت:

این دخترك را بمن ببخش؟ یزید باو گفت: دور شو خدا مرگ بتو ببخشد.

سپس دستور داد زنان را در خانه ای جداگانه درآرند، و على بن الحسین علیهما السّلام نیز نزد ایشان باشد، پس خانه ای چسبیده بخانه یزید براى ایشان خالى كرده، و چند روزى آن خاندان (عصمت) در آنجا ماندند، آنگاه یزید ، نعمان بن بشیر را خواسته باو گفت، آماده شو تا این زنان را بمدینه ببرى، و چون خواست آنان را بمدینه بفرستد على بن الحسین علیهما السّلام را پیش خوانده با او خلوت كرد، در خلوت باو گفت: خدا لعنت كند پسر مرجانه (عبید اللَّه) را، آگاه باش بخدا اگر من با پدرت برخورد كرده بودم (و سر و كارش بدست من افتاده بود) هیچ چیز از من نمیخواست جز آنكه باو میدادم و بهر نیروئى كه داشتم مرگ را از او جلوگیرى میكردم (و نمیگذاشتم او را بكشند) ولى خدا چنین مقدر كرده بود كه دیدى، و تو (چون بمدینه رسیدى) از مدینه براى من نامه بنویس و هر چه خواستى بمن گوشزد كن كه آن براى تو است (و من آن را انجام خواهم داد). آنگاه لباسهاى او و جامه خاندانش (كه در كربلا بغارت برده بودند، یا لباسهائى كه خود براى ایشان آماده كرده بود) پیش آنان نهاد، و همراه نعمان بن بشیر هم فرستادگانى فرستاد و آنها اهل بیت امام حسین را  به مدینه بردند.

 [رسیدن خبر شهادت آن حضرت به مدینه‏]

 و چون ابن زیاد سر مقدس حسین علیه السّلام را براى یزید فرستاد عبد الملك بن ابى الحریث سلمى را طلبید و باو گفت: بمدینه برو و بر عمرو بن سعید بن العاص وارد شو و او را بكشته شدن حسین مژده بده، عبد الملك گوید: من سوار بر شتر شده و بسوى مدینه رهسپار شدم، پس مردى از قریش مرا دیدار كرده گفت: چه خبر؟ گفتم خبر نزد امیر است و آن را خواهى شنید: گفت «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» بخدا حسین علیه السّلام كشته شد و چون بر عمرو بن سعید درآمدم گفت: چه خبر دارى؟ گفتم: خبرى است كه امیر را شاد كند! حسین بن على كشته شد! گفت: بیرون برو و خبر كشته شدن او را در شهر جار بزن، پس آمدم و جار كشیدم پس شیون و فریادى مانند شیون زنان بنى هاشم كه آن روز از خانه‏هاشان شنیدم هرگز نشنیده بودم آنگاه كه خبر كشته شدن حسین بن على را شنیدند، پس بنزد عمرو بن سعید درآمدم چون مرا دید خنده‏اى كرده سپس گفت: این شیونِ (امروز) در برابر شیون عثمان (كه زنان بنى امیه بر او كردند) آگاه بمنبر رفته مردم را از كشته شدن حسین بن على آنگاه نمود و بر یزید بن معاویه دعا كرده از منبر پایین آمد.

و برخى از دوستان عبد اللَّه بن جعفر (شوهر حضرت زینب كه دو پسرش در كربلا شهید شدند) بنزد عبد اللَّه رفته خبر كشته شدن دو پسرش را به او دادند ، عبد اللَّه گفت: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» پس ابو السلاسل غلام عبد اللَّه گفت: این اندوهى است كه ما از ناحیه حسین بن على داریم (و او باعث این مصیبت شد؟) عبد اللَّه نعلین خود را به او زده او را از نزد خود دور كرده گفت: اى پسر زن لخناء (دشنامى است در عرب) آیا در باره حسین علیه السّلام چنین گوئى؟ بخدا اگر من در خدمت آن حضرت بودم هر آینه دوست میداشتم از او دور نشوم تا در كنارش كشته شوم، بخدا چیزى كه مرا از آن دو خوشنود میكند و در مرگشان دلدارى بمن میدهد این است كه آن دو در ركاب آن حضرت كشته شدند و جان خود را در راه یاریش داده در باره او شكیبائى ورزیدند، سپس رو به همنشینان خود كرده گفت: سپاس خداوندى را كه گران كرد بر من شهادت حسین را و اگر من بدست خود یاریش نكردم دو فرزندم او را یارى كردند.

کانون فرهنگی سبحان مسجد محمدیه