تبلیغات
معرفی اسلام ناب، بدون حاشیه و به دور از تعصب - اهل بیت 3 (نهضت امام حسین -چهار)

زوایائی از نهضت امام حسین علیه السلام(14)

 

در برگه شماره قبلى بحث در رابطه با این بود كه از طرف ابن زیاد نامه اى به حر داده شد كه كار را بر حسین علیه السلام سخت بگیر.و اما ادامه ماجرا به نقل كتاب الارشاد شیخ مفید به این صورت است:

 حر بن یزید كار را سخت گرفت كه در همان مكانى كه نه آب بود و نه آبادى پیاده شوند، حسین (ع) فرمود: واى بحال تو بگذار باین ده یعنى نینوى و غاضریه، یا آن دیگر یعنى شفیه فرود آئیم؟ گفت: بخدا نمى‏توانم (زیرا) این (فرستاده) ، مردى است كه براى دیده‏بانى نزد من آمده (كه ببیند آیا من بدستور عبید اللَّه رفتار میكنم یا نه، و من ناچارم در برابر چشم او دستورش را انجام دهم) زهیر بن قین گفت: بخدا اى فرزند رسول خدا من مى‏بینم كه كار پس از آنچه اكنون مى‏بینید سخت‏تر باشد، همانا جنگ با این گروه در این ساعت بر ما آسانتر است از جنگیدن كسانى كه پس از این به نزد ما خواهند آمد؟ بجان خودم سوگند پس از این ، لشكرى بسوى ما آیند كه ما برابرى آنان نتوانیم (پس اجازه فرما با اینان بجنگیم؟) حسین (ع) فرمود: من كسى نیستم كه آغاز بجنگ ایشان كنم (و من این كار را شروع نخواهم كرد) پس آن حضرت فرود آمد و آن در روز پنجشنبه دوم محرم سال شصت و یك هجرى بود.

چون فردا شد عمر بن سعد بن أبى وقاص با چهار هزار سوار بیامد و در نینوى مسكن گرفت و عروة بن قیس أحمسى را بنزد حسین (ع) فرستاده گفت: بنزد او برو و بپرس براى چه باین سرزمین آمدى و چه میخواهى؟ و این عروة از كسانى بود كه خود نامه براى حضرت نوشته بود پس شرم كرد نزد آن حضرت بیاید (و كار را بدیگرى حواله كرد) عمر بن سعد این كار را به همه بزرگانى كه نامه بآن حضرت نوشته بودند پیشنهاد كرد و همگى از انجام آن خوددارى كردند، كثیر بن عبد اللَّه شعبى- كه مردى دلاور و بیباك بود و چیزى جلوگیر او در كارها نبود- برخاسته گفت: من بنزد او میروم و بخدا اگر بخواهى او را در دم غافلگیر كرده میكشم؟ عمر گفت: نمیخواهم او را بكشى ولى بنزد او برو و بپرس: براى چه باینجا آمده‏اى؟ كثیر بنزد آن حضرت آمده چون أبو ثمامه صائدى (كه از یاران سید الشهداء (ع) بود) او را دید به امام عرض كرد: خدا كارت را به نیكى پایان دهد اى ابا عبد اللَّه بدترین مردم زمان و بى‏باكترین و خونریزترین آنان بنزد تو آید؟در نتیجه این ابوثمامه برخاسته سر راه کثیر آمد و گفت: (اگر میخواهى نزدیك بیائى) شمشیرت را بگذار! گفت: نه بخدا این كار را نمى‏كنم جز این نیست كه من فرستاده هستم پس اگر سخن مرا بشنوید پیغامى كه آورده‏ام بشما بازگویم و اگر نپذیرید، بازگردم، أبو ثمامة گفت: پس من قبضه شمشیر تو را نگه میدارم آنگاه سخنت را بازگو؟ گفت: نه بخدا دست تو بآن نخواهد رسید، ابو ثمامة گفت: پس پیغامت را بمن بگو تا من برسانم ولى من نمیگذارم تو نزدیك بآن جناب بشوى، زیرا تو مرد تبهكارى هستى! و به هم دشنام داده كثیر بسوى عمر بن سعد بازگشت و جریان را باو گفت، پس عمر ، قرة بن قیس حنظلى را پیش خوانده گفت: اى قرة واى بر تو، برو حسین را دیدار كن و بپرس براى چه باینجا آمده؟ و چه میخواهد؟ قرة بنزد آن حضرت آمد، چون حسین (ع) او را بدید فرمود: آیا این مرد را مى‏شناسید؟ حبیب بن مظاهر گفت: آرى این مردى است از قبیله حنظلة تمیم و خواهرزاده ما است و من او را مردى خوش عقیده میدانستم و باور نداشتم كه در این معركه حاضر گردد (و بجنگ شما بیاید) پس نزدیك آمد و پیغام عمر بن سعد را رساند، حسین (ع) فرمود: مردم شهر شما بمن نوشتند بدینجا بیایم پس اگر آمدن مرا خوش ندارید من باز میگردم، سپس حبیب بن مظاهر باو گفت: واى بر تو اى قرة كجا بنزد مردم ستمكار بازگردى (اینجا بمان) و یارى كن این مردى را كه بوسیله پدرانش خداوند تو را نیرو داد بسعادت و بزرگوارى! قرة بحبیب گفت: پیش صاحب خویش بازگردم و پاسخ این پیغام را برسانم آنگاه در این باره فكرى كنم! پس بسوى عمر بن سعد بازگشت و سخن آن حضرت را باو گفت، عمر بن سعد گفت: امیدوارم خداوند مرا از جنگ و قتال با او آسوده كند.  و نامه ای بعبید اللَّه بن زیاد نوشت (بدین مضمون): «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» اما بعد پس من هنگامى كه بنزد حسین بن على آمدم فرستادگان خود را نزد او فرستادم و از آمدن او باین سرزمین و آنچه میخواهد پرسش كردم؟ حسین گفت: مردم این شهرها بمن نوشتند و فرستادگانشان پیش من آمدند و از من خواستند بدینجا بیایم، من هم آمدم، اكنون اگر آمدنم را خوش ندارند و اندیشه ایشان در این باره دگرگون شده از نزد ایشان بازگردم، حسان بن قائد گوید: من نزد عبید اللَّه بن زیاد بودم كه نامه عمر بن سعد باو رسید، چون نامه را خواند گفت: اكنون كه چنگال ما باو بند شده میخواهد بگریزد ولى رهائى از براى او نیست! (این سخن را گفت) و نامه بعمر بن سعد نوشت: اما بعد نامه تو رسید و مضمون آن را دانستم پس بر حسین و همه همراهانش پیشنهاد كن با یزید بیعت كند و چون چنین كرد آنگاه در باره كار او اندیشه خواهم كرد. و السّلام.

چون پاسخ نامه بعمر بن سعد رسید با خود گفت: میترسم كه ابن زیاد سر سازش نداشته باشد؟ و دنبال آن نامه دیگرى از ابن زیاد بعمر بن سعد رسید: كه میان حسین و یارانش و میان آب حائل شو تا اینكه یك قطره آب نچشند، پس عمر بن سعد همان ساعت عمرو بن حجاج را با پانصد سوار فرستاد تا كنار شریعه فرود آیند و میان حسین و یارانش و میان آب حائل شدند كه یك قطره آب از آنجا برندارند، و این جریان سه روز پیش از كشته شدن حسین علیه السّلام بود، و عبد اللَّه بن حصین ازدى كه در میان قبیله بجیلة آمده بود با آواز بلند فریاد زد: اى حسین آیا این آب را ننگرى كه گویا در صفا و زلالى چون شكم آسمان است، بخدا قطره‏اى از آن نچشید تا از تشنگى بمیرید، حسین (ع) فرمود: بار خدایا او را تشنه كام بمیران و هرگز او را میامرز، حمید بن مسلم گوید: بخدا من پس از واقعه كربلا در بیماریش او را عیادت كردم و سوگند بدان خدائى كه شایسته پرستش جز او نیست او را دیدم آب میخورد تا شكمش پر میشد، سپس آن را برمیگرداند و فریاد میزد: تشنه‏ام، تشنه‏ام، و دوباره آب میخورد تا شكمش پر میشد و بر میگرداند و (فریاد تشنگى میزد و) از تشنگى میسوخت و این كارش بود تا جانش بدر آمد.

و چون حسین (علیه السّلام) فرود شدن لشكرها را با عمر بن سعد به نینوى دید و یارى دادن ایشان را براى جنگیدن با خود دید شخصی را بنزد عمر بن سعد فرستاد كه من میخواهم تو را دیدار كنم و با تو ملاقات كنم، پس شبانه یك دیگر را دیدار كرده و در پنهانى زمانى دراز با هم گفتگو كردند، سپس عمر بن سعد بجاى خویش بازگشت و نامه بعبید اللَّه بن زیاد نوشت: اما بعد همانا خداوند آتش را خاموش ساخت و پریشانى را برطرف نموده كار این امت را اصلاح كرد، و حسین با من پیمان بست كه از همان جا كه آمده بهمانجا بازگردد یا بیكى از سرحدات رود و مانند یك تن از مسلمانان باشد (و كارى بكار كسى نداشته باشد) در هر چه بسود مسلمانان است شریك آنان و در زیان آنان نیز همانند ایشان باشد، یا بنزد یزید برود و دست در دست او گذارد و هر چه خود دانند انجام دهند، و در این پیمان خوشنودى تو و اصلاح كار امت است.

(( البته چنانچه میدانیم و از سخنان حضرت سید الشهداء (ع) كه در خلال روایات و شرح حال آن بزرگوار پیش از این گذشت روشن شود: آن جناب هرگز حاضر نبود بنزد یزید رفته و دست بیعت در دست او گذارد، محدث قمى از عقبة بن سمعان حدیث كند كه گفت: من از مدینه تا بمكه، و از مكه تا عراق تا آنگاه كه حسین (ع) شهید شد همه جا با او بودم، و تمام سخنان او را در تمام این راه شنیدم و هیچ گاه چنین سخنى نفرمود

 «كه من حاضرم دست خود را در دست یزید گذارم» بنا بر این عمر بن سعد این جمله آخر را از پیش خود در نامه افزوده است براى اینكه شاید بتواند بوسیله ای كار را بهمین جا فیصله دهد و از زد و خورد و كشتن آن حضرت بدین وسیله جلوگیرى كند چون جنگ با آن جناب را خوش نداشت، و میخواست بهر وسیله ممكن است نگذارد كار بجنگ و خونریزى بكشد)).

 چون عبید اللَّه این نامه را خواند گفت: این نامه خیرخواهى بر مردم است (و در صدد بود این پیشنهاد را بپذیرد) شمر بن ذى الجوشن (كه در مجلس بود) برخاست و گفت: آیا این سخن را از حسین مى‏پذیرى اكنون كه بسرزمین تو آمده و پهلوى تو است؟ بخدا اگر از این سرزمین (بسلامت) برود و دست در دست تو نگذارد هر آینه نیرومندتر گردد و تو ناتوانتر خواهى شد، پس این پیشنهادهاى او را مپذیر زیرا این كار نشانه سستى است ولى از او بپذیر كه خود و پیروانش بحكم تو گردن نهند آنگاه اگر تو آنان را كیفر كنى تو بدان سزاوارتر خواهى بود، و اگر از ایشان درگذرى و عفو كنى آنهم بدست تو است! ابن زیاد گفت: خوب پیشنهادى كردى و تدبیر همین است كه تو گفتى، این نامه كه مى‏نویسم بنزد عمر بن سعد ببر كه باید بر حسین و پیروانش پیشنهاد كند كه تن بحكم من دهند، پس اگر بدان تن دادند آنان را زنده بنزد من فرستد، و اگر سرباز زدند باید با ایشان بجنگد، اگر عمر بن سعد این كار را انجام دهد تو فرمانبردار او باش و از دستورش پیروى كن، و اگر جنگ را نپذیرفت تو امیر و فرمانده لشكر باش و گردن عمر بن سعد را بزن و سر او را براى من بفرست، و نامه بعمر بن سعد نوشت: كه من تو را بنزد حسین نفرستاده‏ام كه خود را از جنگ با او باز دارى و با او بمسامحه رفتار كنى، و نه براى اینكه آرزوى سلامت و زندگى براى او داشته باشى، یا عذر براى او بتراشى و در باره او پیش من وساطت كنى، بنگر ببین اگر حسین و همراهانش بدان چه من در باره ایشان حكم كنم تن دهند و تسلیم آن گردند ایشان را بنزد من بفرست، و اگر نپذیرند بر آنان هجوم آور تا ایشان را بكشى و مثله كنى چون سزاوار آن هستند، چون حسین كشته شد اسب بر سینه و پشت او بتازان زیرا كه او سركش و ستمكار است، و نه پندارم كه این كار پس از مردن زیانى رساند ولى چون من با خود گفته‏ام كه اگر او را كشتم چنین كارى با او بكنم، پس اگر تو باین دستور رفتار كردى پاداش مردى فرمانبردار و پیرو بتو دهیم، و اگر آن را نپذیرى دست از كار ما و لشكر ما بكش و لشكر را با شمر واگذار زیرا ما او را امیر بر كار خود كردیم و السلام.    

کانون فرهنگی سبحان مسجد محمدیه

.........................................................

زوایائی از نهضت امام حسین علیه السلام(15)

 

در برگه شماره قبلی گفته شد که عبید الله ابن زیاد نامه ای به عمر بن سعد نوشت و توسط شمر آن را برای او فرستاد و در آن نوشته بود که باید حسین و پیروانش تسلیم من شوند و اگر تسلیم من نشدند با آنها بجنگ. و اما ادامه ماجرا به نقل کتاب الارشاد شیخ مفید به این صورت است:

شمر بن ذى الجوشن نامه عبید اللَّه را براى عمر بن سعد آورد، چون عمر بن سعد نامه را خواند به او گفت: واى بحال تو ، خدا آواره‏ات كند و زشت گرداند آنچه براى من آورده‏اى، بخدا من گمان دارم مقصر اصلی تو هستی و  تو از او جلوگیرى كرده از اینكه پیشنهادى كه من برایش نوشته بودم بپذیرد و تو كارى را كه ما امید اصلاح آن را داشتیم بر ما تباه ساختى، بخدا حسین تسلیم كسى نشود همانا جان پدرش (على) در سینه اوست (و او كسى نیست كه تن بخوارى دهد)؟ شمر گفت: اكنون بگو چه خواهى كرد آیا فرمان امیر را انجام میدهى و با دشمنش میجنگى؟ و اگر این کار را نکنی  بكنارى برو و لشكر را بمن واگذار. عمر بن سعد گفت: نه چنین نكنم و امارت لشكر را بتو وانگذارم و خود انجام دهم، و تو امیر بر پیادگان باش، و عمر بن سعد عصر روز پنجشنبه نهم محرم براى جنگ بسوى حسین علیه السّلام برخاست، و شمر آمده و برابر همراهان حسین علیه السّلام ایستاد و گفت: فرزندان خواهر ما كجایند؟ (مقصودش چهار پسر ام البنین برادران حضرت سید الشهداء بود كه چون مادرشان ام البنین از قبیله بنى كلاب بود و شمر نیز از آن قبیله بود از این رو آنان را خواهر زاده خطاب كرد) أبا الفضل العباس، و جعفر، و عبد اللَّه، و عثمان فرزندان على بن ابى طالب علیه السّلام بیرون آمده گفتند: چه میخواهى؟ گفت: شما اى خواهرزادگان در امانید، آن جوانمردان به او گفتند: خدا تو را و امانى كه براى ما آورده‏اى لعنت كند، آیا بما امان میدهى و فرزند رسول خدا امان ندارد؟

سپس عمر بن سعد فریاد زد: اى لشكر خدا سوار شوید، و به بهشت مژده گیرید، پس لشكر سوار شده و هنگام غروب بنزد حسین علیه السّلام و یارانش یورش بردند، در آن هنگام حسین علیه السّلام جلوى خیمه خود نشسته بود و بر شمشیر خود تكیه زده و سر بر زانو نهاده خواب رفته بود، خواهر ، آواز خروش لشكر شنید، به نزدیك برادر آمده گفت: برادر آیا این هیاهو و آواز خروش را نشنوى كه نزدیك شده؟ حسین علیه السّلام سر برداشت و فرمود: همانا من رسول خدا (ص) را اكنون در خواب دیدم كه بمن فرمود: تو بنزد ما خواهى آمد، پس خواهرش (كه این حرف را شنید) فریاد كرد: واى، حسین علیه السّلام باو فرمود: خواهرم واى بر تو نیست، آرام و خموش باش خدایت رحمت كند، پس عباس پیش آمده عرض كرد: برادر جان لشكر بنزد تو آمد.

حضرت برخاسته بعباس فرمود: برادرم تو بجاى من سوار شو (یا فرمود: جانم بقربانت سوار شو) و بنزد اینان برو و بایشان بگو: چیست شما را و چه میخواهید، و از سبب آمدن ایشان پرسش كن، پس عباس با گروهى حدود بیست نفر سوار كه در میان آنها زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر هم بودند بنزد آن لشكر آمده عباس بآنان فرمود: چه میخواهید و چه اراده دارید؟ گفتند: دستور از امیر رسیده كه بشما پیشنهاد كنیم بحكم او تن داده و تسلیم شوید یا با شما جنگ كنیم؟ عباس فرمود: پس شتاب نكنید تا بنزد أبى عبد اللَّه بروم و سخن شما را بعرض آن حضرت برسانم، آنان باز ایستاده گفتند: برو و این پیغام را به او برسان و هر پاسخى داد نیز باطلاع ما برسان، پس عباس بتنهائى بنزد حسین علیه السّلام بازگشت كه جریان را بعرض رساند، و همراهان او (یعنى زهیر و حبیب و دیگران) آنجا در جلوى لشكر ایستاده با آن مردم سخن میگفتند و آنان را موعظه كرده اندرز میدادند و از جنگ با حسین علیه السّلام بازشان میداشتند ، عباس بنزد حسین علیه السّلام آمده سخن لشكر را بآن حضرت گفت، حضرت فرمود: بنزد ایشان بازگرد و اگر میتوانى تا فردا از ایشان مهلت بگیر و امشب ایشان را از ما باز گردان شاید ما امشب براى پروردگار خود نماز خوانده دعا كنیم و از او آمرزش خواهى نمائیم زیرا خدا خود میداند همانا من نماز و تلاوت كتابش قرآن و دعاى بسیار و استغفار را دوست دارم، پس عباس بنزد آن لشكر آمد و سخنان حسین را به آنها گفت و آنها گفتند : ما امشب تا فردا بشما مهلت دهیم، پس اگر تسلیم شدید شما را بنزد امیر عبید اللَّه بن زیاد خواهیم برد، و گر نه دست از شما برنداریم.

حسین علیه السّلام نزدیكیهاى شب یاران خود را گرد آورد، على بن الحسین زین العابدین علیه السّلام گوید: من در آن حال با اینكه بیمار بودم نزدیك شدم كه ببینم پدرم به آنان چه میگوید، پس شنیدم رو بأصحاب كرده فرمود: سپاس كنم خداى را به بهترین سپاسها، و حمد كنم او را در خوشى و سختى، بار خدایا من سپاس گویم ترا بر اینكه ما را به نبوت گرامى داشتى و قرآن را بما آموختى و در دین ما را دانا ساختى، و گوشهاى شنوا و دیده‏هاى بینا و دلهاى آگاه بما ارزانى داشتى، پس ما را از سپاسگزاران قرار ده، اما بعد همانا من یارانى باوفاتر از یاران خود سراغ ندارم، و بهتر از ایشان نمیدانم، و خاندانى نیكوكارتر و مهربانتر از خاندان خود ندیده‏ام، خدایتان از جانب من پاداش نیكو دهد.

آگاه باشید همانا من دیگر گمان یارى كردن از این مردم ندارم، آگاه باشید من به همه شما رخصت رفتن دادم پس همه شما آزادانه بروید و بیعتى از من بگردن شما نیست، و این شب را فرصتى  قرار داده و به هر سو میخواهید بروید .برادران آن حضرت و پسرانش و برادرزادگان و پسران عبد اللَّه بن جعفر گفتند: براى چه این كار را بكنیم براى اینكه پس از تو زنده باشیم؟ هرگز خداوند آن روز را براى ما پیش نیاورد، و نخستین كس كه این سخن را گفت: عباس بن على علیهما السّلام بود و دیگران نیز از او پیروى كرده چنین سخنانى گفتند، حسین علیه السّلام فرمود: اى پسران عقیل شما را كشته شدن مسلم بس است پس شما بروید و من اجازه رفتن بشما دادم، گفتند: سبحان اللَّه! مردم در باره ما چه گویند؟ گویند: ما بزرگ و آقا و عموزاده خود را كه بهترین عموها بود واگذاریم و یك تیر نیز با ایشان نینداخته، و یك نیزه بكار نبرده، و یك شمشیر هم نزده ایشان را واگذاردیم، و ندانیم چه بسرشان آمد؟! نه بخدا ما چنین كارى نخواهیم كرد، بلكه ما جان و مال و زن و فرزند خود را در راه تو فدا سازیم، و در ركاب تو جنگ كنیم تا بهر جا درآمدى ما نیز بهمانجا درآئیم، خدا زشت گرداند زندگى پس از جناب تو را.

پس مسلم بن عوسجة برخاسته عرض كرد: آیا ما دست از تو برداریم؟ آنگاه ما چه عذر و بهانه در باره پرداختن حق تو بدرگاه خدا بریم؟ آگاه باش بخدا (دست از تو برندارم) تا نیزه بسینه دشمنانت بكوبم و با شمشیر خود اینان را بزنم و اگر سلاح جنگ نیز نداشته باشم سنگ بر ایشان اندازم، بخدا دست از تو برندارم تا خدا بداند كه ما حرمت پیغمبرش را در باره تو رعایت نمودیم، بخدا سوگند اگر من بدانم كه كشته خواهم شد سپس زنده شوم آنگاه مرا بسوزانند، و دوباره زنده‏ام كنند و هفتاد بار این كار را با من بكنند دست از تو برندارم تا مرگ خویش را در یارى تو دریابم، چگونه این كار را نكنم با اینكه جز این نیست كه یك كشتن بیش نیست، سپس آن كرامتى است كه هرگز پایان ندارد.

پس از او زهیر بن قین رحمة اللَّه علیه برخاسته گفت: بخدا من دوست دارم كشته شوم سپس زنده شوم، دوباره كشته شوم تا هزار بار و خداى عز و جل بوسیله من از كشته شدن تو و این جوانان از خاندانت جلوگیرى فرماید، و گروهى از یاران آن حضرت مانند این سخنان كه همه نشانه پایدارى و فداكارى خود بود بعرض رساندند، پس حسین علیه السّلام از همگان سپاسگزارى فرمود و پاداش نیكشان را خواست، و بخیمه خود بازگشت.

حضرت على بن الحسین علیهما السّلام فرماید من در آن شبى كه پدرم فرداى آن كشته شد نشسته بود و عمه‏ام زینب نیز نزد من بود و از من پرستارى میكرد، در آن هنگام پدرم بخیمه خویش رفت و پدرم ‏اشعارى را كه خبر از بى‏وفائى و بى‏اعتبارى دنیا دهد) میخواند  و این اشعار را دو بار یا سه بار از سر گرفت تا اینكه من آن را فهمیدم و مقصود او را دانستم، پس گریه گلوى مرا گرفت ولى خوددارى كرده خاموش شدم، و دانستم بلاء نازل گشته، و اما عمه‏ام پس او نیز شنید آنچه را من شنیدم و او چون زن بود و زنان دل نازك و بى‏تاب‏تر میباشند نتوانست خوددارى كند و از جا جسته دامن كشان با سر و روى باز بنزد آن حضرت دویده گفت: وا ثكلاه (اى عزاى و مصیبت من) كاش مرگ من رسیده بود و زنده نبودم، امروز (چنان ماند كه) مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن از دنیا رفته‏اند!  حسین علیه السّلام باو نگاه كرده فرمود: خواهرم، شكیبائیت را شیطان از دستت نرباید، (این سخن را فرمود) و اشك چشمانش را گرفت. زینب گفت: اى واى بر حال من آیا تو بناچارى خود را بمرگ سپردى (و تن بدان داده‏اى)؟ این بر من سخت‏تر است (این سخن را گفت) سپس مشت بصورت زد و دست بگریبان برده چاك زد و بیهوش بزمین افتاد! حسین علیه السّلام برخاسته آب به روى خواهر پاشید و به او فرمود: آرام باش اى خواهر، پرهیزكارى پیشه كن، و بآن شكیبائى كه خدا بهره‏ات سازد بردبارى كن، و بدان كه اهل زمین میمیرند و اهل آسمان بجاى نمانند، و همانا هر چیز هلاك گردد جز خداوندى كه آفریدگان را بقدرت خود آفرید، و مردم را برانگیزد، و دوباره بازگرداند، و او است یگانه و یكتاى بى‏همتا، جد من بهتر از من بود، و پدرم بهتر از من بود، و مادرم به از من بود، و برادرم به از من بود (و همه از این دنیا رفتند) و من و هر مسلمانى باید برسول خدا (ص) تأسى كنیم، و خواهر را باین سخنان و مانند آن دلدارى داد و باو فرمود: خواهر جان من ترا سوگند میدهم- و باید بدین سوگند رفتار كنى- چون من كشته شدم (در كشته شدن و ماتم من) گریبان چاك مزن، و روى خود مخراش و ویل (واى) و ثبور (هلاكت) براى خود مخواه (یعنى چنانچه رسم زنان عرب است وا ویلا و وا ثبورا مگو).

على بن الحسین علیهما السّلام فرماید: سپس پدرم زینب را بیاورد تا او را پیش من نشانید، آنگاه بنزد یاران خویش رفته بایشان دستور داد خیمه‏ها را نزدیك هم بزنند و طنابهاى آنها را درهم داخل كنند و آنها را چنان نصب كنند كه خود در میان آنها قرار گیرند، و با دشمنان از یكسو روبرو شوند، و خیمه‏ها در پشت سر و سمت راست و چپ ایشان قرار داشته باشد كه از سه سمت ایشان را احاطه كرده باشد جز آن سمت كه دشمن بنزد ایشان آید، و خود آن حضرت علیه السّلام بجاى خویش بازگشت و همه شب را بنماز و دعا و استغفار مشغول بود، و یاران آن حضرت نیز همچنان بنماز و دعا و استغفار آن شب را بپایان بردند.

ضحاك بن عبد اللَّه گوید: در آن شب سوارى چند كه از طرف ابن سعد براى نگهبانى ما پاس میدادند بما گذر كردند و حسین علیه السّلام (در خیمه خود قرآن مى‏خواند و) این آیه را میخواند «و نپندارند آنان كه كفر ورزیدند اینكه مهلت دادیم بدانان ، براى آنان نیك است، جز این نیست كه مهلت دهیمشان تا بیفزایند در گناه و ایشان را است عذابى خواركننده، نیست خدا كه باز گذارد مؤمنان را بر آنچه شما برآنید تا جدا گرداند پلید را از پاكیزه». (سوره آل عمران آیه 178و179).

کانون فرهنگی سبحان مسجد محمدیه

...............................................................

زوایائی از نهضت امام حسین علیه السلام(16)

 

بحث در برگه های قبلی در مورد وقائع نهضت امام حسین علیه السلام بود و از کتاب الارشاد شیخ مفید بعضی از وقائع گفته شد. و اما در ادامه این وقائع میرسیم به وقائع روز عاشورا. درکتاب الارشاد شیخ مفید راجع به وقائع روز عاشورا این چنین آمده است: 

چون صبح عاشورا شد حسین علیه السّلام پس از نماز بامداد یاران خویش را براى جنگ به صف كرد و آنها را كه سى و دو نفر سواره و چهل تن پیاده بودند ترتیب داد و زهیر بن قین را سمت راست لشكر و حبیب بن مظاهر را در سمت چپ و پرچم جنگ را بدست برادرش عباس سپرد، و خیمه را در پشت سر قرار داده، اطراف آن را كه پیش از آن خندق كنده بودند پر از هیزم و چوب نموده آتش زنند از بیم آنكه دشمن از پشت سرشان نیاید. و از آن سو عمر بن سعد در آن روز كه جمعه بود و برخى گفته‏اند: روز شنبه بود لشكر خویش را راست كرد و با همراهان خویش بسوى حسین علیه السّلام آمدند، و در سمت راست لشكرش عمرو بن حجاج بود، و در چپ شمر بن ذى الجوشن، و عروة بن قیس را فرمانده سوارگان، و شبث بن ربعى را امیر بر پیادگان نمود، و پرچم را بدست غلامش درید داد.

 گروه دشمن آمده و اسبهاى خود را در اطراف خیمه‏هاى حسین علیه السّلام بجولان درآوردند. و آن خندق را در پشت خیمه‏ها و آتش‏ها را كه در آن شعله میكشید دیدند شمر بن ذى الجوشن بآواز بلند فریاد زد: اى حسین پیش از روز رستاخیز بآتش شتاب كرده‏اى ؟ حسین علیه السّلام فرمود: این كیست؟ گویا شمر بن ذى الجوشن است؟ گفتند: آرى، حضرت فرمود: تو سزاوارترى بآتش افروخته، مسلم بن عوسجة خواست با تیرى او را بزند حسین علیه السّلام او را از این كار جلوگیرى كرد، مسلم عرض كرد: اجازه فرما او را بزنم زیرا كه او مردى فاسق و از دشمنان خدا و ستمكاران بزرگ است و اكنون خداوند كشتن او را براى ما آسان ساخته؟ حسین علیه السّلام فرمود: او را نزن زیرا من خوش ندارم آغاز به جنگ ایشان كنم.

سپس حضرت علیه السّلام شتر خود را خواست و سوار بر آن شده با بلندترین آواز خود فریاد زد: اى مردم عراق- و بیشتر آنان مى‏شنیدند- فرمود: اى گروه مردم گفتار مرا بشنوید و شتاب نكنید تا شما را بدان چه حق شما بر من است پند دهم، و عذر خود را بر شما آشكار كنم پس اگر انصاف دهید سعادتمند خواهید شد و اگر انصاف ندهید پس نیك بنگرید تا نباشد كار شما بر شما اندوهى سپس در باره من آنچه خواهید انجام دهید و مهلتم ندهید، همانا ولى من آن خدائى است كه قرآن را فرو فرستاد و او است سرپرست و یار مردمان شایسته، سپس حمد و ثناى پروردگار را بجا آورد، و بآنچه شایسته بود از او یاد كرد و بر پیغمبر خدا (ص) و فرشتگانش و پیمبران درود فرستاد، و از هیچ سخنورى پیش از او و نه پس از آن حضرت سخنى بلیغتر و رساتر از سخنان او شنیده نشد، سپس فرمود: اما بعد، پس نسب و نژاد مرا بسنجید و ببینید من كیستم سپس بخود آئید و خویش را سرزنش كنید و بنگرید آیا كشتن من و دریدن پرده حرمتم براى شما سزاوار است؟ آیا من پسر دختر پیغمبر شما و فرزند وصى او نیستم، آن كس كه پسر عموى رسول خدا و اولین كس بود كه رسول خدا (ص) را در آنچه از جانب پروردگارش آورده بود تصدیق كرد؟ آیا حمزه سید الشهداء عموى من نیست؟ آیا جعفر بن ابى طالب كه با دو بال در بهشت پرواز كند عموى من نیست؟ آیا بشما نرسیده آنچه رسول خدا (ص) در باره من و برادرم فرمود: كه این دو آقایان جوانان اهل بهشت هستند؟

پس اگر تصدیق سخن مرا بكنید حق همانست، بخدا از روزى كه دانسته‏ام خدا دروغگو را دشمن دارد دروغ نگفته‏ام، و اگر به دروغم نسبت دهید( و مرا دروغ گو پندارید ) پس همانا در میان شما كسانى هستند كه اگر از آنان بپرسید ، شما را بآنچه من گفتم آگاهى دهند، بپرسید از جابر بن عبد اللَّه انصارى، و ابا سعید خدرى، و سهل بن سعد ساعدى، و زید بن ارقم، و انس بن مالك تا بشما آگاهى دهند كه این گفتار را از پیغمبر (ص) در باره من و برادرم شنیده‏اند، آیا این گفتار رسول خدا (ص) جلوگیرى از ریختن خون من نمیكند؟

سپس حسین علیه السّلام بدیشان فرمود: اگر در این سخن هم تردید دارید آیا در این نیز تردید دارید كه من پسر دختر پیغمبر شما هستم؟ بخدا در میان مشرق و مغرب پسر دختر پیغمبرى جز من نیست چه در میان شما و چه در غیر شما! واى بر شما آیا كسى از شما كشته‏ام كه خون او از من میخواهید؟ یا مالى از شما برده‏ام؟ یا قصاص جراحتى از من میخواهید؟ همه آنان خاموش شده سخنى نگفتند، پس از آن ، آن حضرت فریاد زد: اى شبث بن ربعى، و  اى حجار بن ابجر، و اى قیس بن اشعث، و اى یزید بن حارث، آیا شما به من ننوشتید: كه میوه‏ها رسیده و باغها سرسبز شده و تو بر لشكرى که آماده یاریت هستند وارد خواهى شد؟

قیس بن اشعث گفت: ما ندانیم تو چه میگوئى ولى بحكم عبید اللَّه تن در ده زیرا كه ایشان چیزى جز آنچه تو دوست دارى در باره تو انجام نخواهند داد!؟ حسین علیه السّلام فرمود: نه بخدا، نه دست خوارى بشما خواهم داد، و نه مانند بندگان فرار خواهم نمود، سپس فرمود: اى بندگان خدا همانا من به پروردگار خود و پروردگار شما پناه برم از اینكه آزارى بمن برسانید، به پروردگار خود و پروردگار شما پناه برم از هر شخص سركشى كه بروز جزا ایمان نیاورد، سپس آن حضرت شتر خویش را خوابانده و بعقبة بن سمعان دستور داد آن را عقال كند.

پس آن لشكر بیشرم بسوى آن جناب حمله بردند، حر بن یزید چون دید آن مردم بجنگ با آن حضرت علیه السّلام تصمیم گرفته‏اند بعمر بن سعد گفت: آیا تو با این مرد جنگ خواهى كرد؟ گفت: آرى بخدا جنگى كنم كه آسانترین آن افتادن سرها و بریدن دستها باشد، حر گفت: آیا در آنچه بشما پیشنهاد كرد خوشنودى شما نبود؟ ابن سعد گفت:

اگر كار بدست من بود مى‏پذیرفتم ولى امیر تو (عبید اللَّه) نپذیرفت، پس حر بیامد تا در كنارى از لشكر ایستاد و مردى از قبیله او نیز بنام قرة بن قیس همراهش بود باو گفت: اى قرة آیا امروز اسب خود را آب داده‏اى؟ قرة گفت: نه، گفت: نمیخواهى آن را آب دهى؟ قرة گوید: بخدا من گمان كردم میخواهد از جنگ كناره‏گیرى كند و خوش ندارد كه من او را در آن حال ببینم، باو گفتم: من اسبم را آب نداده‏ام و اكنون میروم تا آن را آب دهم، و از آنجائى كه ایستاده بود كناره گرفت، قره میگوید : بخدا اگر بدان چه میخواست انجام دهد مرا نیز آگاه كرده بود من نیز با او بنزد حسین علیه السّلام میرفتم، پس اندك اندك بنزد حسین علیه السّلام آمد، مهاجرین اوس (كه در لشكر عمر سعد بود) باو گفتند: اى حر چه میخواهى بكنى؟ آیا میخواهى حمله كنى؟ حر پاسخش نگفت و لرزه اندامش را گرفت، مهاجر گفت: بخدا كار تو ما را به شك انداخته، بخدا من در هیچ جنگى تو را هرگز به این حال ندیده بودم (كه اینسان از جنگ بلرزى) و اگر بمن میگفتند: دلیرترین مردم كوفه كیست؟ من از تو نمى‏گذشتم (و تو را نام میبردم) پس این چه حالى است كه در تو مشاهده میكنم؟ حر گفت: من بخدا سوگند خود را میان بهشت و جهنم مى‏بینم، و سوگند بخدا هیچ چیز را بر بهشت اختیار نمى‏كنم اگر چه پاره پاره شوم و مرا بسوزانند، (این را بگفت) و باسب خود زده بحسین علیه السّلام پیوست، و عرض كرد: فدایت شوم اى پسر رسول خدا من همان كس هستم كه تو را از بازگشت (بوطن خود) جلوگیرى كردم و همراهت بیامدم تا بناچار تو را در این زمین فرود آوردم، و من گمان نمیكردم پیشنهاد تو را نپذیرند، و باین سرنوشت دچارت كنند، بخدا اگر میدانستم كار باینجا میكشد هرگز بچنین كارى دست نمیزدم، و من اكنون از آنچه انجام داده‏ام بسوى خدا توبه میكنم، آیا توبه من پذیرفته است؟ حسین علیه السّلام فرمود: آرى خداوند توبه تو را مى‏پذیرد اكنون از اسب فرود آى، عرض كرد: من سواره باشم برایم بهتر است از اینكه پیاده شوم، ساعتى با ایشان هم چنان كه بر اسب خود سوار هستم در یارى تو بجنگم، و پایان كار من به پیاده شدن خواهد كشید، حسین علیه السّلام فرمود: خدایت رحمت كند هر چه خواهى انجام ده، پس پیشِ روى حسین بیامد و (تا برابر لشكر عمر بن سعد ایستاده) گفت: اى مردم كوفه مادر بعزایتان بنشیند و گریه كند، آیا این مرد شایسته را بسوى خود خواندید و چون بسوى شما آمد شما كه میگفتید: در یارى او با دشمنانش خواهید جنگید، دست از یاریش برداشتید و آمده‏اید و میخواهید او را بكشید؟ شما راه نفس كشیدن را بر او بسته‏اید، و از هر سو او را محاصره كرده‏اید و از رفتن بسوى زمینها و شهرهاى پهناور خدا جلوگیریش كنید، بدانسان كه همچون اسیرى در دست شما گرفتار شده نه میتواند سودى بخود برساند، و نه زیانى را از خود دور كند، و آب فراتى كه یهود و نصارى و مجوس مى‏آشامند و خوك‏هاى سیاه و سگان در آن میغلطند بروى او و زنان و كودكان و خاندانش بستید، تا به جائى كه تشنگى ایشان را بحال بیهوشى انداخته، چه بد رعایت محمد (ص) را در باره فرزندانش كردید، خدا در روز تشنگى (محشر) شما را سیراب نكند؟ پس تیراندازان بر او یورش بردند، و حر (كه چنین دید) بیامد تا پیشِ روى حسین علیه السّلام ایستاد.

کانون فرهنگی سبحان مسجد محمدیه

.....................................................................

زوایائی از نهضت امام حسین علیه السلام(17)

 

در برگه شماره قبلی وقائع روز عاشورا تا قبل از شروع جنگ بیان شد و اما چگونگی شروع جنگ و حوادث مربوط به آن به نقل از کتاب الارشاد شیخ مفید به این صورت است:

عمر بن سعد فریاد زد: اى درید پرچم را نزدیك آر، پس درید پرچم را نزدیك آورده سپس عمر بن سعد تیرى بكمان گذارده بسوى لشكر حسین علیه السلام پرتاب كرد و گفت: گواهى دهید كه من نخستین كسى بودم كه تیر رها كردم، بدنبال او لشكرش تیرها را رها كردند و بمیدان آمده مبارز خواستند، در این هنگام یسار غلام زیاد بن ابى سفیان بمیدان آمده، عبد اللَّه بن عمیر (از لشكر امام علیه السّلام) بجنگ او بیرون آمد، یسار گفت تو كیستى؟ نژاد خویش را براى او گفت، یسار گفت: من تو را نمى‏شناسم باید زهیر بن قین یا حبیب بن مظاهر بجنگ من آید، عبد اللَّه بن عمیر گفت: اى پسر زن بد كاره تو بچنان مرتبه نرسیده‏اى كه هر كه را تو خواهى بجنگت آید، سپس حمله سختى بر او افكند و او را بخاك انداخت و همچنان كه سرگرم زدن بود سالم غلام ابن زیاد (بكمك یسار آمده) و بر عبد اللَّه حمله افكند، یاران حسین علیه السّلام فریاد زدند: (مواظب خود باش) كه این غلام زر خرید ، كار را بر تو سخت نگیرد؟ عبد اللَّه چون سرگرم كار خود بود آمدن او را نفهمید تا آنگاه كه بر سر او رسید و شمشیرى حواله عبد اللَّه كرد، عبد اللَّه دست چپ را سپر كرد و در نتیجه انگشتان او را پراند، ولى بدان زخم اعتنائى نكرده با شمشیر بسالم حمله كرد و او را نیز بكشت و پس از كشتن آن دو رجز میخواند و میگفت:

اگر مرا نشناسید من از نژاد كلب هستم، و همانا من مردى استوار و خشمناكم. در هنگام پیش آمدهاى ناگوار سست و ناتوان نیستم.

عمرو بن حجاج با لشكریانش به لشكر حسین علیه السّلام حمله افكند، و چون بیاران آن حضرت نزدیك شدند آنان سر زانو نشسته و نیزه‏هاى خود را بسوى ایشان دراز كردند اسبان لشكر عمرو كه چنین دیدند پیش نرفته و چون خواستند واپس روند یاران حسین علیه السّلام آنان را تیر باران كرده و گروهى از ایشان را بدان وسیله بزمین افكنده و گروهى را زخمى كردند، مردى از بنى تمیم بنام عبد اللَّه بن خوزة (از لشكر عمر بن سعد) بیرون آمده و جلوى لشكر حسین علیه السلام آمد، مردمان فریاد كردند: مادرت بعزایت بنشیند كجا میروى؟ گفت: من بسوى پروردگارى مهربان و شفیعى كه شفاعتش پذیرفته است میروم. حسین (ع) بیاران خود فرمود: این مرد كیست؟ گفتند: پسر خوزه تمیمى است، حضرت گفت: بار خدایا او را بآتش بكش، پس اسب آن مرد سركشى و چموشى كرده و آن مرد از اسب در افتاد، و پاى چپش در ركاب گیر كرده و پاى راستش بهوا رفت،مسلم بن عوسجة پیش آمد و پاى راستش را با شمشیر بزد و اسب بهمان حال شروع بدویدن كرد و سر آن مرد را بهر سنگ و كلوخى میكوبید تا بدوزخ رهسپار شد و خداوند بى‏درنگ او را بآتش دوزخ فرستاد.

پس از این جریان جنگ ادامه پیدا کرد و از دو طرف گروهى كشته شدند، حر بن یزید به لشگر عمر بن سعد حمله افكند در این هنگام مردى از بنى حارث به مبارزه حر آمد، پس حر مهلتش نداده او را بكشت، آنگاه نافع بن هلال (از یاران سید الشهداء علیه السّلام) بمیدان آمد و چنین میگفت:

من پسر هلال بجلى هستم* من بر دین و آئین على علیه السّلام میباشم‏

مزاحم بن حریث بجنگ با او بیرون آمده گفت: من بر آئین عثمانم، نافع باو گفت: تو بر آئین شیطان هستى و بر او حمله كرده او را بكشت.

پس عمرو بن حجاج بمردم فریاد زد: اى احمقان (و بیخردان) آیا میدانید با چه كسانى میجنگید شما با سواران و دلاوران كوفه جنگ میكنید! با دلیرانى میجنگید كه دست از دنیا کشیده اند و تشنه مرگند؟

كسى تنها (و جدا جدا) بجنگ ایشان نرود، زیرا ایشان اندكند و اندكى بیش زنده نخواهند بود، بخدا اگر تنها شما سنگ بر ایشان پرتاب كنید آنان را خواهید كشت، عمر بن سعد گفت: راست گفتى، اندیشه و تدبیر همان است كه تو اندیشیده‏اى، پس كسى نزد مردم بفرست بایشان دستور دهد تن بتن با اینان بجنگ نرود، سپس عمرو بن حجاج با همراهانش از سمت فرات بر اصحاب حسین علیه السلام حمله كرد و ساعتى جنگیدند، پس مسلم بن عوسجة اسدى رحمة اللَّه علیه در این میان بزمین افتاد، و عمرو بن حجاج و همراهانش بازگشتند و گرد و خاك كه فرو نشست دیدند مسلم بر زمین افتاده پس حسین علیه السلام پیش او آمد و هنوز رمقى داشت، و باو فرمود: اى مسلم خدایت رحمت كند، و حبیب بن مظاهر باو نزدیك شده گفت: اى مسلم بسیار بر من ناگوار است بزمین افتادن و شهادت تو، اى مسلم مژده گیر ببهشت، مسلم بآواز ضعیفى گفت: خدایت به نیكى بشارت دهد، حبیب گفت:

اگر نبود كه همانا من خود میدانم هم اكنون بدنبال تو خواهم آمد، هر سفارش و وصیتى داشتى انجام آن را مى‏پذیرفتم (و بر عهده میگرفتم).

سپس بار دیگر گروه دشمن بسوى حسین علیه السّلام حمله بردند، و شمر بن ذى الجوشن با لشكر ابن سعد بر لشكر حسین علیه السّلام حمله برد، و آنان در برابر آنها پایدارى كرده و با نیزه ایشان را زدند، پس از هر سو بحسین علیه السّلام و یارانش حمله برد، و یاران آن بزرگوار جنگ سختى كردند و آنان سى و دو نفر سوار بودند و با اینكه اندك بودند بر هر سو از سواران كوفه كه حمله مى‏افكندند آنها را پراكنده میكردند.

عروة بن قیس كه فرمانده سوارگان لشگر عمر بن سعد بود شخصی را پیش عمر بن سعد فرستاده گفت: آیا نمى‏بینى این سواران من امروز از دست این مردان انگشت شمار چه میكشند؟ پیادگان و تیراندازان را به یارى ما بفرست. تیراندازان را فرستاد و (اینان كه رسیدند جنگ در گرفت و در این گیر و دار) اسب حر بن یزید را پى كردند و حر پیاده شده چنین میگفت:

اگر اسب مرا پى كنید پس من پسر آزاد مردى هستم، كه دلاورتر از شیرم و با شمشیر بر ایشان حمله كرد، پس گروه بسیارى دورش را گرفتند (و او را شهید كردند،) و دو تن در كشتن او شریك شدند كه یكى ایوب بن مسرح بود و دیگر مردى از سواران اهل كوفه.

حصین بن نمیر كه فرمانده و رئیس تیراندازان لشگر عمر بن سعد بود چون این بردبارى (حیرت انگیز) را از یاران حسین علیه السّلام بدید به همراهان خود كه پانصد تیرانداز بودند دستور داد یاران حسین علیه السّلام را تیر باران كنند، پس همگى تیرها را رها كرده چیزى نگذشت كه اسبها را از پا درآوردند و مردان را مجروح كردند و آنان از اسبها پیاده شده ساعتى جنگ سختى كردند، پس شمر بن ذى الجوشن با همراهانش پیش آمده زهیر بن قین با ده نفر از یاران حسین (ع) بر ایشان حمله كرد و آنان را از كنار خیمه‏ها دور كرد. شمر دوباره بازگشت و زهیر گروهى از ایشان کشت و به هلاکت رساند و بقیه بجایگاه خویش بازگشتند، و هر چند نفر از یاران حسین (ع) كشته میشد چون اندك بودند آشكار بود ولى از لشكر عمر بن سعد هر چند كشته میشد چون بسیار بودند آشكار نبود، و جنگ سخت شد و یاران آن حضرت در میان لشكر فرو رفتند و كشته و مجروح در میان ایشان بسیار شد تا هنگام ظهر، پس حسین (ع) با یارانش نماز خوف خواند و پس از آن حنظلة بن سعد شبامى از میان یاران حسین (ع) بیرون آمده فریاد زد: اى مردم كوفه «اى مردم من بر شما میترسم مانند روز احزاب، اى مردم من بر شما میترسم از روز فریاد (رستاخیز)» اى مردم حسین را نكشید «كه نابودتان سازد خدا بعذابى، و همانا زیانمند شد آنكه دروغ بست» سپس پیش آمده و جنگ كرد تا شهید شد رحمة اللَّه علیه.

و پس از او شوذب غلام شاكر (كه از شیعیان بزرگوار و ارجمند بود) پیش آمده گفت: «السّلام علیك یا ابا عبد اللَّه و رحمة اللَّه و بركاته» من تو را بخدا میسپارم سپس جنگید تا شهید شد رحمة اللَّه علیه.

و عابس بن شبیب شاكرى پیش آمده بر حسین (ع) سلام كرد و با آن حضرت وداع نمود و جنگ كرد تا شهید شد، و هم چنان یك یك از یاران سید الشهداء (ع) پیش مى‏آمد و كشته میشد تا بجاى نماند از همراهان حسین (ع) جز خاندان آن بزرگوار.

کانون فرهنگی سبحان مسجد محمدیه

.........................................................................

زوایائی از نهضت امام حسین علیه السلام(18)

 

در برگه شماره دهم ماجرای شهادت علی اکبر ، عبد الله بن حسین ، قاسم بن الحسن و ابو الفضل العباس به نقل از کتاب الارشاد شیخ مفید بیان شد. و اما در کتاب الارشاد ، وقائع بعد از شهادت حضرت عباس چنین بیان شده است :

[مبارزه سید الشهداء و شهادت آن حضرت‏]

چون حسین علیه السّلام بعد از شهادت عباس به خیمه خویش بازگشت، شمر بن ذى الجوشن با گروهى از همراهان خود پیش آمده آن جناب را احاطه كردند، پس مردى از ایشان بنام مالك بن یسر كندى ، تندى كرده حسین علیه السّلام را دشنام داد و شمشیرى بر سر آن حضرت بزد و آن شمشیر كلاهى كه بر سرش بود شكافت و به سر رسید و خون جارى شد و كلاه پر از خون گردید، حسین علیه السّلام در باره او نفرین كرده فرمود: با این دستت طعام نخورى و آبى نیاشامى و خداوند تو را با مردم ستمكار محشور فرماید. سپس آن كلاه را بیكسو انداخته پارچه خواست و سر را با آن ببست و كلاه دیگرى خواسته بر سر نهاد و عمامه بر آن بست، و شمر بن ذى الجوشن با آن بیشرمان كه همراهش بودند بجاى خویش بازگشتند، پس آن جناب کمی درنگ كرده بازگشت ، آنان نیز بسویش بازگشتند و اطراف او را گرفتند.

در این میان عبد اللَّه بن حسن بن على علیهما السّلام كه كودكى نابالغ بود از پیش زنان بیرون آمد و لشكر را شكافته ، خود را بكنار عمویش رسانید، پس زینب دختر على علیه السّلام خود را بآن كودك رسانید كه از رفتنش جلوگیرى كند، حسین علیه السّلام فرمود: خواهرم این كودك را نگهدار، كودك از بازگشتن (بهمراه عمه) خوددارى كرد و با سرسختى از رفتن سرپیچى نموده گفت: بخدا از عمویم جدا نخواهم شد، در این هنگام ابجر بن كعب شمشیرش را براى حسین علیه السّلام بلند كرد، آن كودك گفت: اى پسر زن ناپاك آیا عمویم را میكشى؟ پس ابجر آن كودك را با شمشیر بزد، كودك دست خویش سپر كرد و آن شمشیر دست او را جدا كرد.كودك فریاد زد: مادر جان! پس حسین علیه السّلام آن كودك را در برگرفت و بسینه چسبانیده فرمود: فرزند برادر بر این مصیبتى كه بر تو رسیده شكیبائى كن و آن را به نیكى به حساب  آور، زیرا همانا خداوند تو را به پدران شایسته‏ات میرساند، سپس حسین علیه السّلام دست بسوى آسمان بلند كرده گفت: بار خدایا اگر این مردم را تا زمانى بهره زندگى داده‏اى، پس ایشان را بسختى پراكنده ساز، و گروههائى پراكنده دل ساز، و هیچ فرمانروانى را هرگز از ایشان خوشنود منما، زیرا كه اینان ما را خواندند كه یاریمان كنند سپس بدشمنى ما برخاسته ما را كشتند؟

و پیادگان لشكر ابن سعد از راست و چپ بر باقیماندگان از یاران حسین علیه السّلام حمله‏ور شده آنان را كشتند تا اینكه جز سه تن یا چهار تن براى آن حضرت بجاى نماند، حسین علیه السّلام كه چنین دید زیرجامه یمانى بخواست (و چنان درخشندگى داشت) كه چشم را خیره میكرد، و آن را پاره كرده و سپس پوشید، و براى آن پاره كرد كه پس از كشتنش آن را از تنش بیرون نكنند، ولى چون حسین (علیه السّلام) كشته شد أبجر بن كعب آن را بربود و آن بزرگوار را برهنه گذارد، و دو دست (این مرد پلید یعنى) أبجر بن كعب پس از واقعه كربلا در تابستان خشك میشد بدانسان كه مانند دو چوب خشك بود، و در زمستان تازه میشد و خون و چرك از آن مى‏آمد و بهمین حال بود تا خدا نابودش كرد.

و چون از یاران حسین علیه السّلام جز سه تن از خاندانش بجاى نماند رو بمردم كرده از خود دفاع میكرد و آن سه تن نیز دفع دشمن از آن جناب مینمودند تا آنكه آن سه نیز كشته شده تنها ماند، و زخمهاى گران كه بر سر و بدنش رسیده بود او را سنگین كرده بود، پس با شمشیر ، آن بیشرمان را میزد و و آنان از برابر شمشیرش براست و چپ پراكنده میشدند، حمید بن مسلم گوید: بخدا مرد گرفتار و مغلوبى را هرگز ندیدم كه فرزندان و خاندان و یارانش كشته شده باشند و دلدارتر و پابرجاتر از آن بزرگوار باشد، چون پیادگان بر او حمله میافكندند او با شمشیر بدانان حمله میكرد و آنان از راست و چپش میگریختند چنانچه گله گوسفند از برابر گرگى فرار كنند، شمر بن ذى الجوشن كه چنان دید سوارگان را پیش خواند و آنان در پشت پیادگان قرار گرفتند، سپس بر تیر اندازان دستور داد او را تیر باران كنند، پس تیرها را بسوى آن مظلوم رها كردند (آنقدر تیر بر بدن شریفش نشست) كه مانند خارپشت شد، پس آن حضرت از جنگ با آن بیشرمان باز ایستاد و مردم در برابرش صف زدند، خواهرش زینب به در خیمه آمد و رو بعمر بن سعد بن ابى وقاص كرده فریاد زد: واى بر تو اى عمر؟ آیا ابو عبد اللَّه را میكشند و تو نگاه میكنى؟ عمر پاسخ زینب را نگفت، زینب فریاد زد: واى بر شما آیا یك مسلمان میان شما مردم نیست؟

كسى پاسخش را نداد، شمر بن ذى الجوشن بسوارگان و پیادگان فریاد زد: واى بر شما در باره این مرد چشم براه چه هستید؟ مادرانتان در عزاى شما بگریند؟ پس آن فرومایگان از هر سو بآن حضرت حمله‏ور شدند، زرعه بن شریك ضربتى بشانه چپ آن بزرگوار زده آن را جدا كرد، دیگرى ضربت بگردنش زده حضرت برو افتاد، سنان بن انس نیزه باو زد او را بخاك افكند، خولى بن یزید اصبحى پیش دوید از اسب به زیر آمد كه سر آن بزرگوار را جدا كند لرزه بر اندامش افتاد، شمر گفت: خدا بازویت را از هم جدا كند چرا میلرزى؟ و خود آن سنگدل پیاده شده سر حضرت را برید آنگاه آن سر مقدس را به خولى سپرده گفت: نزد امیر عمر بن سعد ببر، سپس آن بى‏شرمان براى ربودن جامه‏ها و برهنه كردن آن جناب روى آوردند، پس پیراهنش را اسحق بن حیاة حضرمى بربود، زیرجامه آن بزرگوار را ابجر بن كعب ربود، عمامه‏اش را اخنس بن مرثد برد، شمشیرش را مردى از بنى دارم برد، و آنچه اسب و شتر و اثاث بود همه را غارت كرده جامه‏ها و زینت آلات زنان را نیز بردند.

حمید بن مسلم گوید: بخدا من زنى از خاندان آن جناب را دیدم كه جامه‏اش را بتن نگه میداشت كه نبرند و در این باره پافشارى میكرد ولى سرانجام بزور از تنش كشیده و بردند، سپس برفتیم تا بعلى بن الحسین علیهما السّلام كه بیمار سختى بود و روى فرشى افتاده بود رسیدیم، گروهى از پیادگان همراه شمر سر رسیدند پس بشمر گفتند: آیا این بیمار را نمى‏كشى؟ من گفتم: سبحان اللَّه آیا كودكان را هم میكشند؟ جز این نیست كه این كودكى است و همین بیمارى كه دارد او را بس است؟ پس پیوسته آنجا بودم تا آنان را از او دور كردم، عمر بن سعد بدر خیمه‏ها آمد، زنان در روى او فریاد زدند و گریستند؟

پس عمر بن سعد بهمراهانش فریاد زد: هیچ كس داخل خیمه این زنها نشود، و كسى متعرض این كودك بیمار نگردد، پس زنان از او درخواست كردند آنچه از آنان ربوده‏اند بآنان بازگردانند تا به وسیله آنها خود را بپوشانند. عمر فریاد زد: هر كس چیزى از زنان برده بدانها بازگرداند، و بخدا هیچ كس چیزى پس نیاورد، و (كسى بسخنان او گوش نداد).

پس گروهى را بخیمه‏ها و سراپرده زنان و على بن الحسین علیه السّلام به پاسدارى واداشت و گفت:

ایشان را نگهبانى كنید كه كسى از ایشان بیرون نرود و كسى بآنان آزارى نرساند، سپس بجاى خویش بازگشت و در میان لشكر فریاد زد: كیست كه سخن مرا در باره حسین بپذیرد و با اسب خویش بدنش را لگدكوب كند؟ ده تن انجام این كار را پذیرفتند كه از آن جمله بود اسحاق بن حیاة، و اخنس بن مرثد، پس اینان با اسبان خویش بدن شریف حسین علیه السّلام را لگدكوب كردند بدانسان كه استخوانهاى پشت آن بزرگوار را در هم شكستند.

و عمر بن سعد در همان روز كه روز عاشورا بود سر مقدس حسین علیه السّلام را با خولى بن یزید اصبحى و حمید بن مسلم ازدى بسوى عبید اللَّه بن زیاد فرستاد و دستور داد سرهاى مقدس دیگر از یاران و جوانان بنى هاشم را جدا كنند و آنها هفتاد و دو سر بود و آنها را با شمر بن ذى الجوشن و قیس بن اشعث و عمر بن حجاج روانه كوفه كرد، و خودش آن روز را تا بشب و فردا تا ظهر در كربلا ماند، سپس دستور كوچ داد و بسوى كوفه روان شد و همراهش بودند دختران حسین علیه السّلام و خواهران آن جناب و زنانى كه با ایشان بودند و كودكان كه در میان ایشان بود على بن الحسین علیه السّلام و او دچار بیمارى معده بود و بیماریش چنان سخت بود كه نزدیك بمرگ بود، و چون ابن سعد از آنجا كوچ كرد گروهى از بنى اسد كه در غاضریه بودند بنزد اجساد مطهره حسین علیه السّلام و یارانش آمده و بر آنان نماز گزارده (و آنان را دفن كردند بدین ترتیب: كه) حسین علیه السّلام را در همین جایى كه اكنون قبر شریف او است دفن نموده و فرزندش على بن الحسین اصغر را كنار پاى آن حضرت و براى شهیدان دیگر از خاندان و یاران آن بزرگوار كه اطرافش بزمین افتاده بودند گودالى در پائین پاى حسین علیه السّلام كنده و همگى را گرد آورده در آنجا دفن كردند، و عباس بن على علیهما السّلام را در همان جا كه كشته شده بود سر راه غاضریه جایى كه اكنون قبر او است دفن نمودند.

کانون فرهنگی سبحان مسجد محمدیه

.....................................................