تبلیغات
معرفی اسلام ناب، بدون حاشیه و به دور از تعصب - اهل بیت 3 (نهضت امام حسین -سه)

زوایائی از نهضت امام حسین علیه السلام(9)

 

در این نوشتار چندین مطلب راجع به بحث نهضت امام حسین علیه السلام بیان شده است:

مطلب اول : اهل حرم یعنی مجموعه زنانی که همراه امام حسین در کربلا شرکت داشتند اصرار زیادی در حفظ حجاب خویش در برابر نامحرمان می ورزیدند و در آن هوای گرم و سوزان و آن تشنگی و گرسنگی هیچ گاه از پوشش و حجاب غافل نمیشدند که در زیر به یک نمونه از آن اشاره میشود :

فاطمه صغرا دختر امام حسین میگوید: من بر در خیمه ایستاده بودم و به پدرم و اصحاب او نگاه میكردم كه با بدن‏هاى بى‏سر نظیر قربانیها بر روى زمین افتاده‏اند و اسبان بر فراز اجسادشان می تاختند. من با خودم فكر میكردم كه آیا بعد از پدرم از دست بنى امیه چه بر سر ما خواهد آمد!؟ آیا ما را بقتل میرسانند، یا اسیر میكنند؟ ناگاه دیدم مردى كه بر اسب خود سوار است زنان را با ته نیزه خود میراند و آن زنان به یك دیگر پناهنده میشدند. كلیه چادر و دستبند زنان را ربوده بودند. آن زنان فریاد میزدند: وا جداه، وا ابتاه، وا علیا، آیا فریادرسى نیست كه به فریاد ما برسد، آیا كسى نیست كه از ما دفاع نماید!؟ قلب من از این منظره دلخراش دچار خفقان شد و اعضایم بلرزه افتادند. لذا از خوف اینكه مبادا آن مرد نزد من بیاید از طرف راست و چپ خود را به عمه‏ام ، ام كلثوم میرساندم. من در همین حال بودم كه ناگاه دیدم آن مرد متوجه من گردید. من از او فرار كردم- گمان میكردم كه از دست او سالم خواهم بود. ناگاه دیدم وى مرا دنبال كرد و من از خوف او از خود بیخود شدم، ناگاه دیدم ته نیزه در میان كتف من قرار گرفته است! من بصورت برروى زمین سقوط كردم و او گوشم را پاره كرد و گوشواره و مقنعه مرا غارت كرد و خونها همچنان بصورت و سر من فرو میریختند و آفتاب بر سرم می تابید. سپس آن مرد بسوى خیمه‏ها برگشت و من بی هوش شدم. ناگاه دیدم عمه‏ام نزد من آمد و در حالى كه گریه میكند میگوید برخیز تا برویم من برخاستم و گفتم: اى عمه؟ آیا پارچه‏اى هست كه من سر خود را از نظر بینندگان به وسیله آن بپوشانم؟ فرمود: دختر جان! عمه‏ات مثل تو میباشد! من نگاه كردم و سر او را نیز برهنه دیدم، دست او بوسیله ضربه سیاه شده بود. ... (بحار الانوار ج 45-ص60 و 61)

آری فاطمه صغری که تا آن لحظه گرسنه و تشنه بود و پس از شهادت امام حسین کسی به او و دیگر بازماندگان آب و غذا نداده بود بلکه خیمه های آنها را آتش زده بودند و آنان با حالت تشنگی فرار مینمودند هیچ شکوه ای از تشنگی و گرسنگی نکرد بلکه در اولین لحظه ای که به هوش آمد درخواست پارچه ای برای پوشش خود نمود.

مطلب دوم: عزاداری بر امام حسین از زمان شهادت او بوده است ولی تا زمان آل بویه یعنی قبل از قرن چهارم این عزاداری مخفی بوده است اما در نیمه دوم قرن چهارم تا اواسط قرن پنجم که آل بویه از میان رفتند عزاداری به صورت علنی انجام می گرفت.بعد از آن به دلیل در انزوا قرار گرفتن تشیع ، مراسم عزاداری خیلی علنی نبود هرچند وضعیت آن بهتر از قبل زمان آل بویه بود.

آنچه از بعضی منابع به دست میآید خصوصا کتاب روضه الشهداء کاشفی این است که قبل از زمان صفویه نیز مجالس سوگواری برای امام حسین برپا میشده است و پس از صفویه به دلیل ترویج تشیع ، عزاداری شکل عام و علنی تری به خود گرفت.

در زیر به منشا سبکهای عزاداری اشاره شده است:

زنجیر زنی : از هندوستان و پاکستان به ایران آمده است.

سینه زنی : در میان عربها رایج بوده و بعدها به صورت موجود در آمده است.این گونه عزاداری ابتدا به صورت فردی بوده و زمانی که سوگواری علنی و گسترده شد خصوصا در زمان صفویه به شکل گروهی در آمده.

تعزیه: در دوره کریم خان زند در ایران معمول و در زمان صفویه رایج شد و در زمان ناصر الدین شاه گسترش یافت و منشا آن هم مشاهدات شاه در سفرهای خود از تئاترهای اروپا بوده است. باید توجه داشت که اجرای تعزیه مخصوص ایران نبوده و در کشورهای اسلامی و شیعی دیگر نیز این سنت مورد توجه بوده است. از جمله در هند و پاکستان رواج بیشتری داشته است.

علامت:این وسیله که صلیب مانند است پس از ارتباط ایران با اروپاییان در عصر قاجار از آیین های مذهبی مسیحیت گرفته شده است.

مطلب سوم : از گزارش های معتبر تاریخی چنین بدست میآید که 3 روز قبل از شهادت امام حسین در روز هفتم محرم دستوری از عبید الله بن زیاد از این قرار به عمر بن سعد ابلاغ شد که بین حسین و آب فاصله انداز و مگذار که قطره ای از آن بنوشند.

عمر بن سعد به مجرد دریافت این دستور عمرو بن حجاج را با 500 سوار مامور مراقبت از شریعه فرات کرد اما کاروان امام حسین سعی در بدست آوردن آب میکردند  که در زیر به نمونه های از آن اشاره میشود:

در بعضی از گزارشها چنین آمده است که : امام حسین در محدوده اردوگاه خود اقدام به حفر چاه هایی کرده بود که وقتی گزارش آن به ابن زیاد رسید او دستور شدت عمل بیشتر و ممانعت از حفر چاه را به ابن سعد ابلاغ کرد

همچنین گزارش از حمله شبانه حضرت عباس به همراه 30 سوار و 20 پیاده در منابع معتبر نقل شده که آنان پس از درگیری با گروه عمرو بن حجاج موفق به پر کردن 20 مشک آب میشوند.

آنچه از بعضی متون به دست میآید این است که تا شب عاشورا آب بوده است.

مطلب چهارم:در منابع معتبر هیچ گزارشی وجود ندارد که مضمون آن در خواست آب از سوی امام حسین از دشمن باشد و اصولا در هیچ یک از این منابع به محوریت و اهمیت مساله عطش چنانکه در بین منابع متاخر و برخی مداحان مشهور است برخورد نمیکنیم.

جالب اینکه با مطالعه دقیق رجز ها و اشعار امام و یارانش در منابع معتبر هیچ گونه اشاره ای به مساله تشنگی و فشار آن نمیبینیم. بالعکس ، آنچه در این کلمات است سراسر حکایت از عزت میدهد.

البته اگر جملاتی داشتیم که امام برای خود  یا دیگری طلب آب میکرد  میتوانیم آن را بر اتمام حجت حمل کنیم.

کانون فرهنگی سبحان مسجد محمدیه

................................................

زوایائی از نهضت امام حسین علیه السلام(10)

 

از جمله وظایف مهم منبریان و مداحان ، بیان صحیح وقایع نهضت امام حسین می باشد و برای بدست آوردن این بیان صحیح ، وظیفه آنها این است که به منابع دست اول و معتبر رجوع نمایند نه اینکه شنیده های خود را برای مردم بازگو کنند.از جمله مهمترین این منابع کتاب الارشاد از شیخ مفید است. كتاب« الإرشاد» تاریخ زندگانى ائمه علیهم السلام است كه شیخ مفید با توجه به روایاتى كه در اختیار داشته جمع آورى نموده است.كتاب الإرشاد از معتبرترین منابع روایى شیعه درباره زندگانى ائمه علیهم السلام به شمار مى‏آید و بسیارى از منابع مهم شیعه كه به زندگانى ائمه پرداخته‏اند، این كتاب را مستند خود قرار داده‏اند. كتاب الإرشاد بهترین كتاب براى دستیابى به منابع اولیه شیعه درباره زندگانى و فضایل ائمه علیهم السلام است. این كتاب از منابع دست اول شیعه در این باره مى‏باشد. شیخ مفید در كتاب الإرشاد همانند یك كتاب تاریخى عمل نموده و به بیان حوادث تاریخى پرداخته است.از جمله حوادث تاریخی بیان شده در این کتاب ، وقائع مربوط به نهضت امام حسین است که در این نوشتار و نوشتارهای آینده سعی شده مهمترین وقائعی که در طول این نهضت اتفاق افتاده طبق نقل این کتاب بیان شود.

و اما نقل بعضی از وقائع :

[شهادت عبد الله بن حسین و سایر بنى هاشم و حضرت أبا الفضل علیه السلام‏]

امام حسین بر در خیمه نشست، و فرزندش عبد اللَّه بن حسین كه كودكى بود نزد او آمد آن حضرت او را در دامان خود نشانید، مردى از بنى اسد تیرى بسوى او پرتاب كرد كه آن بچه را بكشت، حسین علیه السّلام خون آن كودك را در دست خود گرفت و چون دستش پر شد آن را بر زمین ریخت، سپس گفت: بار پروردگارا اگر یارى را از سمت آسمان از ما جلوگیرى كردى پس آن را قرار ده براى آنچه بهتر است، و انتقام ما را از این مردم ستمكار بگیر، سپس آن كودك را برداشته آورد در كنار كشتگان از خاندان خویش نهاد.

 چون عباس بن على بسیارى كشتگان خاندان آن حضرت را دید به برادران مادرى خود كه عبد اللَّه و جعفر و عثمان بودند گفت:

اى برادران من گام پیش نهید تا من ببینم شما را كه براى خدا و رسولش خیرخواهى كردید زیرا شما فرزندى ندارید، پس عبد اللَّه رحمة اللَّه علیه پیش رفت و جنگ سختى كرد تا اینكه میان او و هانى بن شبیب حضرمى دو ضربت رد و بدل شد و هانى او را شهید كرد. آنگاه جعفر بن على بجاى برادر بمیدان آمد او را نیز هانى كشت. عثمان بن على بجاى برادران آمد پس خولى بن یزید اصبحى تیرى به او زده او را بزمین افكند و مردى دیگر بر او حمله كرده سرش را جدا كرد، و در این حال لشكر بر حسین علیه السّلام حمله كرده همراهان او را از پاى درآوردند، و تشنگى بر آن حضرت سخت شد، پس آن جناب بر شتر  سوار شده بسوى فرات براه افتاد و برادرش عباس نیز همراه او بود، پس سوارگانِ لشكر پسر سعد سر راه او را گرفتند و مردى در میان ایشان بود پس به لشگر گفت: واى بر شما میانه او و فرات حائل شوید و نگذارید به آب دسترسى پیدا كند، حسین علیه السّلام فرمود: بار خدایا این مرد را به تشنگى دچار كن! آن مرد خشمگین شد و تیرى بجانب آن حضرت پرتاب كرد آن تیر در زیر چانه آن حضرت فرو رفت، حسین علیه السّلام آن تیر را بیرون كشید و دست زیر چانه گرفت، پس دو مشت آن جناب پر از خون شد، خونها را به هوا ریخت سپس فرمود: بار خدایا من بتو شكایت برم از آنچه این مردم در باره پسر دختر پیغمبرت رفتار كنند، آنگاه بجاى خویش بازگشت و تشنگى سخت بر او غلبه كرده بود، از آن سو لشكر دور عباس علیه السّلام را گرفته باو حمله‏ور شدند و آن جناب به تنهائى با ایشان جنگ كرد تا كشته شد رحمة اللَّه علیه، و عهده‏دار كشتن آن جناب زید بن ورقاء حنفى و حكیم بن طفیل بودند و این پس از آن بود كه زخمهاى سنگینى برداشته بود و نیرویى نداشت.

[مبارزه على اكبر ع و شهادت آن جناب و شهادت قاسم بن الحسن‏]

 فرزند  امام یعنى على  اكبر(ع) پیش آمد. او از زیباترین مردم آن زمان بود، و در آن روز نوزده سال داشت پس حمله افكند و میگفت: منم على فرزند حسین بن على، به خانه خدا سوگند ما سزاوارتر به پیغمبر هستیم. بخدا سوگند پسر زنا زاده در باره ما حكومت نخواهد كرد، با شمشیر ، شما را میزنم و از پدر خویش دفاع میكنم.

 (شمشیر میزنم) شمشیر زدن جوانى هاشمى و قرشى. پس چند بار چنین حمله افكند، و مردم كوفه از كشتن او خوددارى میكردند، ابن منقذ عبدى گفت: گناه عرب بگردن من باشد اگر این جوان بر من بگذرد و چنین حمله افكند و من داغ مرگش را بر دل پدرش ننهم، پس همچنان كه حمله افكند ابن منقذ سر راه او را گرفت و با نیزه او را بزد آن جناب بزمین افتاده، و آن مردم بی شرم گرد او را گرفته با شمشیرهاى خود او را مورد حمله قرار دادند ، حسین (ع) آمد تا بر سر آن جوان ، ایستاده فرمود: خدا بكشد مردمى كه تو را كشتند اى پسرم، چه بسیار این مردم بر خدا و بر دریدن حرمت رسول (ص) بی باك كشته‏اند، و اشك از دیدگان حق بینش سرازیر شد، سپس فرمود: پس از تو خاك بر سر دنیا! در این حال زینب خواهر حسین (ع) از خیمه بیرون دویده فریاد میزد: اى برادرم و  اى فرزند برادرم! و شتابان آمد تا خود را به آن جوان رساند حسین (ع) سر خواهر را بلند كرده او را به خیمه بازگرداند، و به جوانان خود فریاد زد: برادرتان را بردارید، پس جوانان آمده او را برداشتند و به سوی خیمه ها بردند و جلوى خیمه كه پیش روى آن جنگ میكردند بر زمین نهادند.

سپس مردى از لشكر عمر بن سعد بنام عمرو بن صبیح ، تیری به سوى عبد اللَّه فرزند مسلم بن عقیل انداخت عبد اللَّه دست خود را سپر كرده به پیشانى نهاد، آن تیر بدست او خورده، دست را سوراخ كرده به پیشانى فرو رفت و آن را به پیشانى بدوخت، و دیگر نتوانست آن دست را از جاى جنبش دهد، پس شخص دیگرى نزدیك آمده نیزه بر قلبش بزد و او را شهید ساخت. و عبد اللَّه بن قطبه طائى (از لشكر عمر بن سعد) به عون پسر عبد اللَّه بن جعفر حمله كرد و او را بكشت. و عامر بن نهشل تمیمى بفرزند دیگر عبد اللَّه بن جعفر (یعنى) محمد حمله كرده او را بكشت. و عثمان بن خالد همدانى بعبد الرحمن فرزند عقیل (برادر مسلم) حمله افكند و او را بكشت. حمید بن مسلم گوید: در این میان بودیم كه دیدم پسركى بسوى ما آمد كه رویش همانند پاره ماه بود و در دستش شمشیرى بود، و پیراهنى به تن داشت و ازار و نعلینى داشت كه بند یكى از آن دو نعلین پاره شده بود، عمر بن سعد بن نفیل ازدى گفت: بخدا من به این پسر حمله خواهم كرد: گفتم سبحان اللَّه تو از این كار چه بهره خواهى برد (و از جان این پسر بچه چه میخواهى) او را بحال خود واگذار این مردم سنگدل كه هیچ كس از اینان باقى نگذارند كار او را نیز خواهند ساخت؟ گفت: بخدا من بر او حمله خواهم كرد، پس حمله كرده رو بر نگردانده بود كه سر آن پسرك را چنان با شمشیر بزد كه آن را از هم شكافت و آن پسر به زمین افتاده، فریاد زد: اى عموجان! حسین علیه السلام مانند باز شكارى لشكر را شكافت، سپس همانند شیر خشمناك حمله افكند شمشیرى بعمر بن سعد بن نفیل بزد، عمر شانه را سپر آن شمشیر كرد، شمشیر دستش را از نزدیك مرفق جدا ساخت، چنان فریادى زد كه لشكریان شنیدند آنگاه حسین (ع) از او دور شد، سواران كوفه هجوم آوردند و او را از معركه بیرون برند. و گرد و خاك كه بر طرف شد دیدم حسین (ع) بالاى سر آن پسر بچه ایستاده و او پاى بر زمین میسائید (و جان میداد) و حسین (ع) میفرمود دور باشند از رحمت خدا آنان كه تو را كشتند، و از دشمنان اینان در روز قیامت جدت (رسول خدا ص) میباشد، سپس فرمود: بخدا بر عمویت دشوار است كه تو او را بخوانى و او پاسخت ندهد، یا پاسخت دهد ولى بتو سودى ندهد، سپس حسین (ع) او را بر سینه خود گرفته از خاك برداشت، و گویا من مینگرم بپاهاى آن پسر كه بزمین كشیده میشد پس او را بیاورد تا در كنار فرزندش على بن الحسین علیهما السلام و كشته‏هاى دیگر از خاندان خود بر زمین نهاد، من پرسیدم: این پسر كه بود؟ گفتند: او قاسم بن حسن بن على بن ابى طالب (ع) بود.

کانون فرهنگی سبحان-مسجد محمدیه

 ....................................................................................

زوایائی از نهضت امام حسین علیه السلام(11)

 

[حركت سید الشهداء ع از مكه به سوى عراق‏ به نقل از کتاب الارشاد شیخ مفید]

 امام حسین علیه السلام چون اراده فرمود از مكه بسوى عراق رهسپار شود طواف كرد و میان صفا و مروه را سعى نمود، و از احرام خود بیرون آمده و احرام حج را مبدل به عمره كرد زیرا نمیتوانست حج را تمام كند از بیم آنكه او را در مكه بگیرند و به نزد یزید بن معاویه ببرند، پس آن حضرت با خاندان و فرزندان خود و آنان كه به او از شیعیان پیوسته بودند از مكه بیرون آمد، و هنوز خبر شهادت مسلم به او نرسیده بود.  از فرزدق شاعر روایت شده كه گفت: در سال شصت هجرى به همراه مادرم براى بجا آوردن حج بمكه میرفتم، پس همچنان كه مهار شتر او را بدست داشتم و در حرم (حدود مكه كه جزء حرم است) وارد شدم ناگاه حسین بن على علیه السلام را دیدار كردم كه با شمشیر و اسلحه از مكه بیرون میرود، پرسیدم این قطار شتر از كیست؟ گفتند: از حسین بن على علیهما السّلام است، پس بنزد آن حضرت آمده سلام كرده و عرض كردم: خداوند خواسته و آرزویت را در آنچه میخواهى روا سازد، پدر و مادرم بفدایت اى فرزند رسول خدا چه چیز تو را بشتاب واداشت كه از انجام حج دست باز دارى؟ فرمود: اگر شتاب نمیكردم گرفتار میشدم، سپس بمن فرمود: تو كیستى؟ عرض كردم: مردى از عرب میباشم و بخدا سوگند بیش از این من نپرسید (و تفتیش شناسائى مرا ننمود) سپس فرمود: مرا از مردمى كه در پشت سر دارى (مردم عراق) آگاه كن (كه در باره یارى ما چگونه هستند)؟ من عرض كردم: از مرد آگاهى پرسیدى (و من خوب آنان را مى‏شناسم) دلهاى مردم با شما است ولى شمشیرهاشان با دشمنانتان میباشد و قضا (و قدر الهى) از آسمان فرود آید و خدا آنچه خواهد بجا آورد، فرمود: راست گفتى كار بدست خدا است، و هر روزى در كاریست، پس اگر قضا (و خواست خدا) فرود آمد بدان چه ما میخواهیم و بدان خوشنودیم (و بر طبق دلخواه ما بود) پس خداى را بر نعمتهایش سپاس گوئیم و او خود نیروى شكرگزاریش را عنایت كند، و اگر بر دلخواه ما نشد پس دور نشود از خواسته خود آن كس كه نیتش حق باشد و پرهیزكارى پیشه كند. من گفتم: آرى (چنین است) خداوند تو را بآنچه دوست دارى برساند و از آنچه بیم آن دارى بر حذر دارد، و من پرسشهائى (دینى) از نذر و مناسك (حج) از آن حضرت كردم و پاسخ مرا داده آگاهم كرد، آنگاه اسب خود را براه انداخت و فرمود: درود بر تو و از همدیگر جدا شدیم.و چون حسین بن على علیهما السلام از مكه بیرون رفت یحیى بن عاص به همراهى گروهى كه (برادر یحیى) عمرو بن سعید فرستاده بود بنزد آن حضرت آمدند (و این عمرو بن سعید به دستور یزید از شام به بهانه بجاى آوردن حج با گروهى بمكه آمده بود كه آن حضرت را در مكه دستگیر كند و بنزد یزید فرستد و اگر نه او را بكشد به هر صورت فرستادگان آمده و) عرض كردند: باز گرد، بكجا میروى؟ حضرت اعتنائى نكرده براه خود برفت در نتیجه دو دسته با تازیانه بجان هم افتادند و حسین علیه السّلام و همراهانش بسختى مقاومت كرده به راه افتادند (آنان نیز كه چنان دیدند به مكه باز گشتند، سید الشهداء علیه السّلام و همراهان همچنان راه را بسوى عراق پیمودند) تا به تنعیم (كه نام جایى است در سه میلى یا چهار میلى مكه) رسیدند، در آنجا قافله‏اى دید كه از یمن مى‏آمدند، پس شترانى از آنان براى بارهاى خود و همراهانش كرایه كرد و بصاحبان شتر فرمود: هر كه از شما میخواهد با ما بعراق بیاید ما كرایه او را میدهیم و در زمان همراه بودنش به او نیكى كنیم، و هر كه میخواهد در راه از ما جدا شود بهر اندازه كه همراه‏ما باشد كرایه آن اندازه راه او را مى‏پردازیم، پس گروهى از آنان با آن حضرت براه افتادند، و گروهى دیگر از رفتن خوددارى كردند. از آن سو عبد اللَّه بن جعفر (پسر عموى آن حضرت و شوهر خواهرش زینب علیها السلام) دو فرزند خود عون و محمد را بنزد حضرت فرستاد و نامه نیز بوسیله آن دو براى او فرستاد كه در آن چنین نوشته بود:

اما بعد من ترا بخدا سوگند دهم كه چون نامه مرا خواندى از این سفر بازگردى، زیرا من بر تو ترسناكم از این راهى كه بر آن میروى و بر تو ترسناکم از اینكه هلاكت تو و پریشانى خاندانت در آن راه باشد، و اگر امروز تو از میان بروى روشنائى زمین خاموش خواهد شد، زیرا تو چراغ فروزان راه یافتگان و آرزو و امید مؤمنان هستى، و به راهى كه میروى شتاب مكن تا من بدنبال این نامه خدمت شما برسم و السلام.

عبد اللَّه (این نامه را فرستاد و از آن سو) بنزد عمرو بن سعید رفته از او درخواست كرد امان نامه براى حسین علیه السّلام بفرستد و او را آرزومند سازد كه از این راه باز گردد، پس عمرو بن سعید نامه براى آن حضرت نوشت و در آن نامه او را امیدوار به نیكى و صله كرد و بر جان خویش آسوده خاطر ساخت، و آن نامه را به وسیله برادرش یحیى بن سعید فرستاد، پس یحیى و عبد اللَّه بن جعفر بآن حضرت رسیده و پس از آنكه پسران خود را فرستاده بود (خود نیز آمده) و نامه عمرو بن سعید را به او دادند و در بازگشت آن حضرت كوشش بسیار كردند، سید الشهداء علیه السّلام فرمود: همانا من رسول خدا (ص) را در خواب دیدم و مرا بآنچه بدنبال آن میروم دستور فرمود، آن دو گفتند: آن خواب چه بوده؟ فرمود: آن را براى كسى نگفته و نخواهم گفت تا خداى خویش را دیدار كنم،  پس همین كه عبد اللَّه بن جعفر از بازگشت او ناامید شد به دو فرزند خویش عون و محمد دستور داد ملازم آن جناب باشند و به همراهش بروند، و در ركابش شمشیر زنند، و خود با یحیى بن سعید بمكه بازگشت پس حسین علیه السّلام با شتاب بسوى عراق روان شد و توقف نفرموده تا بمنزل ذات عرق (كه نزدیك دو مرحله راه بمكه است) رسید.

و چون خبر رهسپار شدن حسین علیه السّلام از مكه بسوى كوفه به عبید اللَّه بن زیاد رسید حصین بن نمیر رئیس سربازان و نگهبانان خود را بقادسیه (كه در پانزده فرسنگى كوفه است) فرستاد، و او لشكر و نگهبانى میان قادسیه و خفان (كه بالاتر از قادسیه است) از یكسو، و میان قادسیه و قطقطانه (كه نزدیكى كوفه است) از سوى دیگر بگمارد (و همه این مسیر را كنترل كرده و تحت نظر گرفت) و بمردم گفت: این حسین است كه میخواهد به عراق بیاید (مراقب باشید)، و حسین علیه السّلام چون به منزل حاجز رسید كه جایى است از بطن الرمة (بطن الرمة جایى است كه حجاج بصره در آن فرود آیند و با آنان كه از كوفه براى حج روند در آنجا بهم رسند) قیس بن مسهر صیداوى، و برخى گفته‏اند عبد اللَّه بن یقطر برادر رضاعى خود را بكوفه فرستاد، و هنوز خبر شهادت مسلم بن عقیل را نشنیده بود، و نامه بوسیله او بمردم كوفه نوشت:

 «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» (نامه ایست) از حسین بن على به برادران از مؤمنین و مسلمانان خود سلام علیكم، همانا خدائى را سپاسگزارم كه شایسته پرستشى جز او نیست.

اما بعد پس همانا نامه مسلم بن عقیل بمن رسید كه در آن از نیك اندیشى شما و فراهم آمدنتان براى یارى و گرفتن حقِ از دست رفته ما خبر میداد، من از خدا خواسته‏ام كه كار ما را نیك گرداند،و بهترین پاداش را در این باره بشما بدهد،  و من در روز سه‏شنبه هشتم ماه ذى حجة روز ترویة از مكه بسوى شما رهسپار شدم، و چون این فرستاده من بشما رسید در كار خود بشتابید و كوشش كنید، زیرا من همین روزها بر شما درآیم، و السّلام علیكم و رحمة اللَّه و بركاته.

و مسلم بن عقیل بیست و هفت شب پیش از آنكه كشته شود نامه به آن حضرت علیه السّلام نوشته بود، و مردم كوفه نیز نوشته بودند كه در اینجا صد هزار شمشیر براى یارى تو آماده است، درنگ مكن (و بشتاب).

قیس بن مسهر كه نامه حضرت را مى‏آورد به سوى كوفه آمد بقادسیه رسید (دیده‏بانان) حصین بن نمیر او را گرفته بنزد عبید اللَّه بن زیاد فرستاد، عبید اللَّه باو گفت: (دست از تو بر ندارم تا اینكه جریان كارت را بگوئى یا) بمنبر روى و حسین بن علىِ دروغگو را ناسزا بگوئى، قیس به منبر رفت و حمد و ثناى خداى را بجا آورد سپس گفت: اى گروه مردم این حسین بن على بهترین بندگان خدا پسر فاطمه دختر رسول خدا (ص) است (كه بسوى شما مى‏آید) و من فرستاده او بجانب شما بودم پس او را بپذیرید، و عبید اللَّه بن زیاد و پدرش را لعنت كرد و براى على بن ابى طالب از خدا رحمت خواست و بر او درود فرستاد، عبید اللَّه دستور داد او را از بالاى بام قصر به زیر اندازند، و برخى گفته‏اند كه دست بسته او را به زمین انداختند، پس استخوانهایش درهم شكست و هنوز رمقى در او بود، مردى كه نامش عبد الملك بن عمیر لخمى بود پیش آمد و سرش را برید بدو گفتند: این چه كار ناشایستى بود كردى و سرزنشش كردند؟ گفت: خواستم آسوده‏اش سازم. ( دنباله این داستان و وقائع بعدی در نوشتارهای آینده خواهد آمد.)

کانون فرهنگی سبحان مسجد محمدیه

.................................................................

زوایائی از نهضت امام حسین علیه السلام(12)

 

در برگه شماره قبلى قسمتى از وقائعى كه در سفر امام حسین علیه السلام از مكه به سمت كوفه اتفاق افتاده است طبق نقل كتاب الارشاد بیان شد و وقائعى كه از مكه تا منزل حاجز (نام  مكانى است) اتفاق افتاد بیان شد و اما ادامه وقائع:

حسین علیه السّلام از منزل حاجز به راه افتاد و به سوى كوفه رفت تا رسید به آبى از آبهائى كه در آن بیابان بود در آنجا عبد اللَّه بن مطیع را دید كه در كنار آن آب فرود آمده، چون حسین علیه السّلام را دید بنزد آن حضرت رفت و گفت: پدر و مادرم بقربانت اى پسر رسول خدا چه چیز تو را بدین سرزمین كشانده و حضرت را گرفته از اسب فرود آورد- حسین علیه السّلام فرمود: چنانچه میدانى معاویه از این جهان رخت بربست، پس مردم عراق به من نوشتند و مرا بسوى خویش خواندند، عبد اللَّه بن مطیع عرض كرد: اى فرزند رسول خدا ، خدا را به یاد تو مى‏آورم از اینكه حریم اسلام به سبب تو پاره شود، ترا بخدا سوگند دهم در باب حرمت قریش، ترا بخدا سوگند دهم در باره حرمت عرب، بخدا سوگند اگر آنچه در دست بنى امیه است (از خلافت) بخواهى هر آینه تو را میكشند، و اگر ترا كشتند بعد از تو هرگز از دیگرى چشم ترس نخواهند داشت، بخدا سوگند این حرمت اسلام است كه پاره شود، و حرمت قریش و حرمت عرب است پس این كار را مكن و به كوفه مرو، و خود را در برابر جنگ بنى امیه قرار مده حسین علیه السّلام سخن او را نپذیرفت جز اینكه به همان راه برود از آن سو عبید اللَّه بن زیاد دستور داد راه واقصه (كه نام جایى است در راه مكه) تا شام و تا راه بصره ، همه را ببندند و نگذارند كسى از این راهها بیرون رود یا درآید، و حسین علیه السّلام به راه خویش میرفت و خبر از جایى نداشت تا به مردمی برخورد کرد. از ایشان پرسید (چه خبر؟) گفتند: نه بخدا ما خبرى نداریم جز اینكه (راهها را بر ما بسته‏اند) نمى‏توانیم بیرون رویم و نه بجائى درآئیم، پس حضرت براه خود ادامه داد.

گروهى از قبیله فزاره و بجیلة گویند: ما بهمراه زهیر بن قین بجلى بودیم و با او  از مكه بیرون آمدیم، و با قافله حسین علیه السّلام هم سفر بودیم (و هم چنان كه او با همراهانش به سوى كوفه میرفت ما نیز جداگانه به همراه زهیر میرفتیم و از آنجا كه از بنى امیه اندیشه داشتیم نمیخواستیم با او هم منزل شویم) و چیزى نزد ما ناخوش‏تر از این نبود كه در جایى با او هم منزل شویم، تا اینكه حسین علیه السّلام برفت و در جایى فرود آمد كه ما نیز جز این چاره نداشتیم كه در آنجا فرود آئیم، پس حسین در یكسو فرود آمد و ما نیز در سوى دیگر فرود آمدیم، در این میان كه ما نشسته بودیم و مشغول خوردن غذائى بودیم ناگاه مردى از طرف حسین علیه السّلام نزد ما آمده سلام كرد سپس بر ما درآمده گفت: اى زهیر بن قین همانا ابا عبد اللَّه الحسین علیه السّلام مرا بسوى تو فرستاده است كه (بگویم) بنزد او بروى؟ پس هر كه با ما نشسته بود آنچه در دست داشت انداخت و خموش نشستیم .زن زهیر به او گفت: سبحان اللَّه! آیا پسر پیغمبر خدا بسوى تو میفرستد و تو بسوى او نمیروى؟ چه شود كه نزدش بروى و سخنش را بشنوى سپس باز گردى؟ زهیر بن قین به نزد آن حضرت علیه السّلام رفت و چیزى نگذشت كه خوشحال برگشت بدانسان كه صورتش میدرخشید، و دستور داد خیمه‏هاى او را بكنند و بارها و اسباب سفر او را بسوى حسین علیه السّلام ببرند، آنگاه به زنش گفت: تو را طلاق دادم و آزادى، پیش كسان خود برو، زیرا من دوست ندارم بسبب من گرفتار شوى، سپس به همراهان خود گفت: هر كس از شما میخواهد پیروى من كند، و گر نه اینجا آخرین دیدار ما است، (سپس زهیر گفت:) اكنون من همه شما را بخدا میسپارم.

زهیر پس از آن پیوسته در میان همراهان حسین علیه السّلام بود تا آنكه كشته شد. و عبد اللَّه بن سلیمان و منذر بن مشمعل كه هر دو از طائفه بنى اسد بودند روایت كنند و گویند:

چون ما حج بجاى آوردیم اندوهى نداشتیم جز اینكه در راه بحسین علیه السّلام برسیم و بنگریم سرانجام كارش بكجا میكشد، پس بسوى كوفه براه افتادیم و شتران خود را بشتاب میراندیم تا در منزل زرود (كه نام جایى است) بآن حضرت رسیدیم، و چون نزدیك باو شدیم مردى را از اهل كوفه دیدیم (كه مى‏آید و) چون حسین علیه السّلام را دیدار كرد راه خود را كج كرد و حسین علیه السّلام ایستاد گویا میخواست او را ببیند و (چون دید آن مرد راه را كج كرد) رهایش كرده به راه افتاد، ما نیز بدنبال آن حضرت براه افتادیم، پس یكى از ما گفت: نزد این مرد برویم از (اوضاع و احوال كوفه از) او بپرسیم زیرا خبر كوفه نزد اوست ما بسوى آن مرد رفته تا باو رسیده گفتیم: «السّلام علیك» گفت: «و علیكم» بدو گفتیم: اى مرد از چه قبیله‏اى هستى؟ گفت: از قبیله بنى اسد. گفتیم: ما نیز از بنى اسد هستیم تو كیستى؟ گفت من بكر بن فلان هستم، ما نیز نسب خود را براى او بیان داشتیم (و پس از اینكه همدیگر را شناختیم) باو گفتیم: ما را از مردمى كه پشت سر گذاشتى آگاه كن؟ گفت: آرى من از كوفه بیرون آمدم و مسلم بن عقیل و هانى بن عروة كشته شدند، و آن دو را دیدم كه پاهاشان را گرفته و در بازار میكشیدند.

 [رسیدن خبر شهادت مسلم به آن حضرت‏]

پس ما برگشتیم تا بحسین علیه السّلام رسیدیم و با او براه افتادیم تا شامگاهى به منزل ثعلبیة فرود آمد هنگامى كه فرود آمد ما به نزد آن حضرت آمده بر او سلام كردیم، پاسخ سلام ما را داد، ما به او عرضكردیم: خدایت رحم كند همانا نزد ما خبرى است كه اگر بخواهى آشكارا آن را براى تو بگوئیم، و اگر خواهى پنهانى‏؟ حضرت نگاهى به ما و به أصحاب خود كرد سپس فرمود: پرده میان من و ایشان نیست (و اینان همگى محرم اسرار منند و رازى را از ایشان پوشیده ندارم) به او گفتیم: آیا دیدى آن سوارى كه دیروز عصر با او روبرو گشتى؟ فرمود: آرى و من میخواستم از او پرسش (اوضاع و احوال را) بكنم گفتیم: بخدا ما بخاطر تو از او خبرگیرى كردیم و از پرسش كردن ، شما را كفایت نمودیم، و او مردى بود از قبیله ما خردمند و راستگو و دانا، و او بما خبر داد كه از كوفه بیرون آمده بود و مسلم و هانى كشته شده و آن مرد خود دیده بود كه پاهاشان را گرفته و بدنهاشان را در بازار میكشیدند، حسین علیه السّلام فرمود:  «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» رحمت خدا بر ایشان باد، و این سخن را چند بار بر زبان جارى كرد پس ما باو عرضكردیم: ما تو را بخدا سوگند میدهیم در باره جان خود و خاندانت كه از همین جا بازگردى زیرا كه تو در كوفه یاور و شیعه ندارى، بلكه میترسیم همه آنان در كار آزار و زیان تو باشند؟ آن حضرت نگاهى به پسران عقیل كرده فرمود: چه اندیشید همانا مسلم كشته شد؟ آنان گفتند: بخدا ما باز نگردیم تا انتقام خون مسلم را بگیریم یا آنچه او چشید ما هم بچشیم. هر کس میفهمید که حسین علیه السلام تصمیم بر رفتن (باین راه) دارد (و چیزى جلوگیر او نخواهد شد) پس ما باو عرض كردیم: خداوند آنچه خیر است براى تو پیش آورد، فرمود: خدا شما را رحمت كند، همراهان آن حضرت عرض كردند: بخدا تو مانند مسلم بن عقیل نیستى و اگر بكوفه درآئى مردم بسوى تو بشتابند (و یاریت كنند)حضرت خاموش شد و در آنجا بماند تا چون هنگام سحرگاه شد بجوانان و غلامان خود فرمود: آب بسیار بردارید، آنان آب بسیارى كشیده همراه برداشتند سپس از آنجا كوچ كردند، پس آمد تا بمنزل زباله رسید حسین علیه السّلام نامه بیرون آورد و براى مردم خواند بدین مضمون:

 «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» اما بعد همانا خبر دهشت انگیزى بما رسیده و آن (خبر) كشته شدن مسلم بن عقیل و هانى بن عروة است، و همانا شیعیان ما دست از یارى ما كشیده‏اند، پس هر كه میخواهد بازگردد باكى بر او نیست و بازگردد، و ذمه و عهدى از ما بر او نیست، مردم از كنار او پراكنده شده و بچپ و راست رفتند تا همان همراهانش كه از مدینه با او آمده بودند بجاى ماندند و اندكى كه از آن پس بایشان پیوستند، و اینكه امام علیه السّلام این كار را كرد براى آن بود كه آن جناب علیه السّلام میدانست همانا این عربهائى كه بدنبالش آمده‏اند پیروى ایشان از آن حضرت بخاطر این بوده كه گمان كرده‏اند او بشهرى در خواهد آمد و مردم آنجا فرمان‏پذیر او خواهند شد، و حضرت این معنى را خوش نداشت و میخواست اینان به این راهى كه میروند بدانند سرانجام آن چیست، و ندانسته اقدام بكارى نكنند، و چون سحرگاه شد به همراهان خود دستور داد آب بسیار بردارند سپس برفتند تا به بطن عقبه رسیده در آنجا فرود آمد، پیرمردى از بنى عكرمه را در آنجا دیدار كرد كه نامش عمرو بن لوذان بود، پیر گفت: بكجا میروى؟ فرمود: به كوفه، پیر گفت: تو را بخدا سوگند دهم كه بازگردى زیرا بخدا نمیروی جز بسوى سرنیزه‏ها و شمشیرهاى برنده، و این مردمى كه بسوى تو فرستاده (و تو را دعوت كرده‏اند) اگر از جنگ با دشمن ، تو را كفایت میكردند و كارها را براى تو آماده و روبراه میكردند آنگاه تو بر ایشان وارد میشدى نیكو بود، ولى با این وضع كه شما بیان میكنى (و این خبرها كه از آنان بگوش تو رسیده) من صلاح در این كار شما نمى‏بینم، حضرت فرمود: اى بنده خدا آنچه تو اندیشى بر من پوشیده نیست، و لكن خداى تعالى در كار خود مغلوب نشود (یعنى آنچه اراده حقتعالى بر آن قرار گرفته جز آن نخواهد شد) سپس فرمود: بخدا دست از من برندارند تا خون من بریزند، و چون چنین كردند خداوند بر ایشان مسلط سازد كسى را كه آنان را زبون و پست كند تا بدان جا كه پست‏ترین و زبون‏ترین امتها شوند.

کانون فرهنگی سبحان مسجد محمدیه

.....................................................................

 

زوایائی از نهضت امام حسین علیه السلام(13)

 

بحث در برگه هاى قبلى راجع به اتفاقاتى بود كه در مسیر مكه به كوفه به نقل از كتاب الارشاد شیخ مفید براى امام حسین علیه السلام ‏اتفاق‏افتاد. در برگه شماره قبلى گفته شد كه امام حسین در مسیر كوفه به مكانى به نام بطن عقبه رسید حال ادامه بحث در  كتاب الارشاد به این صورت بیان شده است:

امام از بطن  عقبه رهسپار شد تا به منزل شراف رسید چون سحرگاه شد همچنان بجوانان دستور فرمود آب بسیار بردارند، سپس به راه افتاد و تا نیمه روز راه رفت ،  همچنان كه کاروان امام به راه میرفت متوجه شدند گروهی به سمت آنان میآیند.امام فرمود: ما در اینجا پناهگاهى نداریم كه بدان پناه بریم. پس آن حضرت سمت چپ راه را به سوی پناهگاهی گرفته و کاروان نیز با او بدان سو رفتند، چیزى نگذشت كه وقتی کاروان امام ، راه را کج کرد آن گروه  نیز راه خود را بسوى کاروان امام كج كردند، حسین (ع) دستور داد خیمه‏ها و چادرها را در آنجا برپا كردند، و آن لشكر رسیدند و نزدیك هزار نفر سوار بودند همراه حر بن یزید، پس بیامد تا با لشكر خود در گرماى طاقت فرساى نیمه روز در برابر حسین (ع) ایستاد، و حسین (ع) با یاران خود عمامه‏ها بر سر بسته شمشیرها را بگردن آویزان نموده بودند، حضرت (كه آثار تشنگى در لشكر حر دید) بجوانان خود فرمود: این مردم را آب دهید و سیرابشان كنید، و دهان اسبانشان را نیز تر كنید، پس چنان كردند، و پیش آمده كاسه‏ها و جامها را از آب پركرده نزدیك دهان اسبها میبردند و همین كه سه دهن یا چهار یا پنج دهن میخوردند از دهان آن اسب دور میكردند و اسب دیگرى را آب میدادند تا همه را به این كیفیت آب دادند، على بن طعان محاربى گوید: من آن روز در لشكر حر بودم و آخرین نفرى بودم كه دنبال لشكر بدان جا رسیدم، چون حسین (ع) تشنگى من و اسبم را دید  به من آب داد ، من آب را آشامیدم و اسبم را نیز سیراب كردم.

و حر بن یزید از قادسیه مى‏آمد، و عبید اللَّه بن زیاد ، حصین بن نمیر را فرستاده بود و به او دستور داده بود بقادسیه فرود آید و حر بن یزید را از پیش روى خود با هزار سوار به سر راه حسین بفرستد، پس حر همچنان برابر حسین علیه السّلام ایستاد تا هنگام نماز ظهر شد، پس آن حضرت علیه السّلام حجاج بن مسروق را دستور فرمود اذان نماز گوید، سپس حضرت باذان‏گو فرمود: اقامه بگو، و نماز بر پا شد، پس بحرّ فرمود: آیا میخواهى تو هم با همراهان خود نماز بخوانى؟ عرضكرد: نه، بلكه شما نماز بخوان و ما نیز پشت سر شما نماز میخوانیم، پس حسین علیه السّلام با ایشان نماز خواند، سپس بخیمه خود درآمد و اصحابش نزد او گرد آمدند، و حر نیز بجاى خویش بازگشت و به خیمه ای كه براى او در آنجا برپا كرده بودند درآمد و گروهى از همراهانش بنزد او آمده، و بقیه آنان بصف لشكر كه در آن بودند بازگشتند، هر مردى از آنان دهنه اسب خود را گرفت و در سایه آن نشست، چون هنگام عصر شد حسین علیه السّلام دستور فرمود: آماده رفتن شوند، همراهان حضرت آماده رفتن شدند، سپس بمنادى خود دستور داد براى نماز عصر اذان بگوید. امام حسین علیه السّلام پیش آمده ایستاد و نماز عصر خواند و چون سلام داد بسوى آن مردم برگشت و حمد و ثناى خداى را بجا آورد سپس فرمود: اما بعد اى گروه مردم همانا اگر شما از خدا بترسید و حق را براى أهل آن بشناسید بیشتر باعث خوشنودى خداوند از شما میباشد و ما خاندان محمد (ص) هستیم و سزاوارتر بفرمانروائى بر شمائیم از اینان كه ادعاى چیزى كنند كه براى ایشان نیست، و بزور و ستم در میان شما رفتار كنند، و اگر فرمانروائى ما را خوش ندارید و میخواهید در باره حق ما نادان بمانید، و اندیشه شما اكنون جز آن است كه در نامه‏ها بمن نوشتید و فرستادگان شما بمن گفتند هم اكنون از نزد شما بازگردم؟ حر گفت: من بخدا نمیدانم این فرستادگان و این نامه‏ها كه میگوئى چیست! حسین علیه السّلام ببرخى از یارانش (كه نام او عقبة بن سمعان بود) فرمود: اى عقبة بن سمعان آن دو خرجین (و دو كیسه بزرگى) كه نامه‏هاى ایشان در آن است بیرون بیار، پس آن مرد دو خرجین پر از نامه و كاغذ بیرون آورد و جلوى آن حضرت ریخت، حر گفت: ما از آن كسان نیستیم كه این نامه‏ها را بتو نوشته‏اند، و ما تنها دستور داریم كه چون تو را دیدار كردیم از تو جدا نشویم تا تو را در كوفه بر عبید اللَّه در آوریم، حسین علیه السّلام فرمود: مرگ براى تو نزدیك‏تر از این آرزو است، سپس رو باصحاب خود كرده فرمود:

سوار شوید، همراهان آن حضرت سوار شده و درنگ كردند تا زنان نیز سوار شده آنگاه فرمود: (براه مدینه) بازگردید، همین كه خواستند بازگردند آن لشكر از بازگشت آنان جلوگیرى كردند، حسین علیه السلام بحر فرمود:

مادر بعزایت بنشیند (از ما) چه میخواهى؟ حر گفت: اگر كسى از عرب جز تو در چنین حالى كه تو در آن هستى این سخن را بمن میگفت من نیز هر كه بود نام مادرش را بعزا گرفتن میبردم، ولى بخدا من نمى‏توانم نام مادر تو را جز ببهترین راهى كه توانائى بر آن دارم ببرم، حسین علیه السّلام فرمود: پس چه میخواهى؟ گفت: میخواهم شما را بنزد امیر (یعنى عبید اللَّه) ببرم، فرمود: بخدا من همراه تو نخواهم آمد، حر گفت: من نیز بخدا دست از تو بازندارم، و سه بار این سخنان میان آن حضرت و حر رد و بدل شد، و چون سخن میانشان بسیار شد، حر گفت: من دستور جنگ كردن با شما ندارم، جز این نیست كه دستور دارم از تو جدا نشوم تا شما را بكوفه ببرم اكنون كه از آمدن بكوفه خوددارى میكنى، پس راهى در پیش گیر كه نه بكوفه برود و نه بمدینه، و میانه (گفتار) من و (گفتار) شما انصاف برقرار گردد، تا من در این باب نامه بأمیر (یعنى) عبید اللَّه بنویسم، شاید خدا كارى پیش آرد كه سلامت دین من در آن باشد و آلوده بچیزى در كار تو نشوم، از اینجا روانه شو، پس حضرت از سمت چپ راه قادسیه (كه بكوفه میرفت) و راه عذیب (كه بمدینه میرفت) براه افتاد یعنی راهی که نه به کوفه میرسید و نه به مدینه .و حر نیز با همراهانش با آن حضرت میرفتند، و حر همچنان بآن جناب میگفت: اى حسین من خدا را در باره خود بیاد تو آورم (و بخدا سوگندت دهم) كه اگر بخواهى جنگ كنى كشته خواهى شد! حسین علیه السّلام فرمود: آیا بمرگ ، مرا بیم دهى؟ و آیا اگر مرا بكشید كارهاى شما روبراه مى‏شود (و خاطرتان آسوده خواهد شد؟ یعنى این فكر اشتباهى است كه شما میكنید؟) حر بن یزید كه این سخن را شنید (دانست آن حضرت تن بكشته شدن داده ولى تن بخوارى و تسلیم شدن بپسر زیاد نداده، از این رو،) بكنارى رفت و با همراهان خود از یكسو میرفت، و حسین (ع) از سوى دیگر، تا بمنزل عذیب رسیدند، از آنجا نیز حسین (ع) بگذشت تا بقصر بنى مقاتل رسید و در آنجا فرود آمد، در آنجا چشمش به خیمه ای افتاد پرسید: این خیمه از كیست؟ گفتند: از عبید اللَّه بن حر جعفى است حضرت فرمود: او را بآمدن پیش من بخوانید، چون فرستاده حضرت بنزد او آمد باو گفت: این حسین بن على (ع) است كه ترا میخواند، عبید اللَّه گفت: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» بخدا من از كوفه بیرون نشدم جز بخاطر اینكه خوش نداشتم در آنجا باشم و حسین (ع) بآنجا درآید، بخدا من نمیخواهم او را دیدار كنم و نه او مرا ببیند؟ فرستاده نزد آن حضرت آمده سخن او را بعرض رسانید، پس حسین (ع) برخاسته بنزد او آمد و بر او وارد شده سلام كرده نشست سپس او را بهمراهى خود دعوت كرد، عبید اللَّه بن حر همان سخن را (كه بفرستاده آن حضرت گفته بود) بازگو كرد، حسین (ع) فرمود: پس اگر یارى ما نمى‏كنى بپرهیز از اینكه با ما جنگ كنى، زیرا بخدا سوگند كسى نیست كه فریاد بى‏كسى ما را بشنود و سپس یارى ما را نكند جز اینكه نابود شود! عبید اللَّه گفت: اما این كار هرگز نخواهد شد ان شاء اللَّه تعالى.

پس حسین (ع) از پیش او برخاست تا بخیمه‏هاى خویش درآمد، و چون آخر شب شد بجوانان خویش دستور داد آب بردارند، و سپس دستور داد كوچ كنند، و از قصر بنى مقاتل كوچ كرد، عقبة بن سمعان گوید: ساعتى بهمراه آن جناب برفتیم و همچنان كه آن حضرت بر روى اسب بود اندك خوابى او را گرفت و پس از اینكه از خواب بیدار شد میگفت: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ، وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ» و دو بار یا سه بار این كلمات را بر زبان جارى كرد، فرزندش على بن الحسین (ع) پیش آمده گفت: از چه حمد خداى را بجاى آوردى و «انا للَّه ...» بر زبان راندى؟ فرمود: پسر جان اندكى خواب رفتم، پس (در آن خواب اندك) سوارى را دیدم كه پیش روى من آشكار شد و میگفت: این گروه میروند و مرگها بسوى ایشان میرود!، دانستم كه آن جانهاى ما است كه خبر مرگ ما را میدهد، على گفت:

پدر جان خداوند بدى براى شما پیش نیاورد آیا مگر ما بر حق نیستیم؟ فرمود: چرا- سوگند بدان خدائى كه بازگشت بندگان بسوى اوست- (ما برحقیم) گفت: پس ما در چنین حالى باك نداریم از اینكه بر حق بمیریم، حسین (ع) باو فرمود: خدایت بهترین پاداشى كه فرزندى از پدر خود برد بتو عنایت كند، و چون صبح شد فرود آمده نماز بامداد بخواند و بشتاب سوار شد و با همراهان و اصحاب سمت چپ را گرفته میخواست آنان را (از لشكر حر) پراكنده سازد، پس حر بن یزید مى‏آمد و او و یارانش را (بسمت راست كه بكوفه میرفت) باز میگرداند، و هر گاه حر آنان را بسمت كوفه باز میگرداند و سخت میگرفت آنان نیز مقاومت كرده از رفتن بسمت راست خوددارى میكردند، و حر با همراهان بكنارى میرفتند، پس همچنان بسمت چپ رفتند تا به نینوى همان جا كه حسین (ع) فرود آمد رسیدند، در این هنگام سوارى كه بر اسبى نیكو سوار بود و سلاح جنگ بتن داشت، و كمان بر دوش افكنده بود از سمت كوفه رسید، پس همگى چشم براه او ایستادند، چون بآنان رسید بحر بن یزید و همراهانش سلام كرده و بحسین (ع) و یارانش سلام نكرد، و نامه از عبید اللَّه بن زیاد به حر داد كه در آن نامه نوشته بود: اما بعد چون نامه من بتو رسید و فرستاده من نزد تو آمد كار را بر حسین سخت بگیر، و او را در زمینى بى‏پناهگاه كه نه سبزى در آنجا باشد و نه آبى فرود آر، پس همانا من فرستاده خود را دستور داده‏ام همراه تو باشد و از تو جدا نشود تا خبر انجام دستور مرا برایم بیاورد. و السّلام.

چون نامه را خواند حر بآن حضرت و یارانش گفت: این نامه امیر: عبید اللَّه است كه بمن دستور داده همان جا كه نامه رسید (براى فرود آمدن) بشما سخت بگیرم، و این نیز فرستاده اوست كه دستورش داده از من جدا نشود تا دستورش را در باره شما انجام دهم، پس یزید بن مهاجر كه در میان یاران حسین (ع) بود بفرستاده ابن زیاد نگاه كرده او را شناخت، پس باو گفت: مادرت بعزایت بنشیند این چه كار ناشایسته‏ایست كه بدنبال آن آمده‏اى؟ گفت: پیروى از امام خود نموده و به بیعت خود پایدارى كرده‏ام؟ یزید بن مهاجر باو گفت: بلكه خداى خود را نافرمانى كرده و پیشواى (ناحق) خود را در باره نابودى خودت پیروى كرده، و ننگ و آتش را براى خویشتن فراهم كرده‏اى، و بد امام و پیشوائى است امام تو.(ادامه مطلب در برگه های بعدی بیان خواهد شد)

کانون فرهنگی سبحان مسجد محمدیه