تبلیغات
معرفی اسلام ناب، بدون حاشیه و به دور از تعصب - بررسی امکان فرزند داشتن خدا

آیا ممكن است خداوند فرزندى داشته باشد?

لَوْ أَرادَ اللَّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً لاصْطَفى‏ مِمَّا یَخْلُقُ ما یَشاءُ سُبْحانَهُ هُوَ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ (زمر - 4)

بیان تلازم بین شرط و جزاء در این آیه بقدرى دقیق است كه در تفسیر التحریر و التنویر بعد از بیان ملازمه اى كه خود قبول كرده آمده است :

هذا وجه تفسیر هذه الآیة و بیان وقعها مما قبلها و به تخرج عن نطاق الحیرة التی وقع فیها المفسرون فسلكوا مسالك تعسف فی معناها و نظمها و موقعها، و لم یتم لأحد منهم وجه الملازمة بین شرط لَوْ و جوابها، و سكت بعضهم عن تفسیرها.

مشركان علاوه بر اینكه بتها را واسطه و شفیعان نزد خدا مى‏دانستند كه در آیات گذشته از آن سخن بود، عقیده دیگرى در باره بعضى از معبودان خود مانند فرشتگان داشتند كه آنها را دختران خدا مى‏پنداشتند، نخستین آیه مورد  بحث به پاسخ این پندار زشت پرداخته مى‏گوید:" اگر خدا مى‏خواست فرزندى انتخاب كند از میان مخلوقاتش آنچه را مى‏خواست بر مى‏گزید" (لَوْ أَرادَ اللَّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً لَاصْطَفى‏ مِمَّا یَخْلُقُ ما یَشاءُ).

" پاك و منزه است از اینكه فرزندى داشته باشد، او خداوند واحد قهار است" (سُبْحانَهُ هُوَ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ).

در تفسیر جمله اول مفسران تفسیرهاى گوناگونى دارند:

بعضى گفته‏اند: منظور این است كه اگر خدا مى‏خواست فرزندى انتخاب كند چرا دختران را برگزیند كه به زعم و پندار شما انسانهایى هستند كم ارزش؟

چرا پسران را برنگزیند؟، و این در حقیقت یك نوع استدلال بر طبق ذهنیات طرف مقابل است تا بى‏پایه بودن گفتار خودش را دریابد.

بعضى دیگر گفته‏اند منظور این است كه اگر خدا مى‏خواست فرزندى داشته باشد مخلوقاتى برتر و بهتر از فرشتگان مى‏آفرید.

اما با توجه به اینكه ارزش وجودى دختران در پیشگاه خدا از پسران كمتر نیست، و با توجه به اینكه فرشتگان و یا حضرت عیسى كه به اعتقاد منحرفان فرزند خداست موجوداتى بسیار شریف و شایسته‏اند، هیچیك از این دو تفسیر مناسب به نظر نمى‏رسد.

بهتر این است كه گفته شود آیه در صدد بیان این مطلب است كه فرزند لا بد براى" كمك" یا" انس روحى" است، به فرض محال كه خداوند نیاز به چنین چیزى داشت فرزند لزومى نداشت، بلكه از میان مخلوقات شریف خود كسانى را برمى‏گزید كه این هدف را تامین كنند چرا فرزند انتخاب كند؟

ولى از آنجا كه او واحد و یگانه و قاهر و غالب بر همه چیز و ازلى و ابدى است نه نیازى به كمك كسى دارد، و نه وحشتى در او تصور مى‏شود كه از طریق انس گرفتن با چیزى بر طرف گردد و نه احتیاج به ادامه نسل دارد، بنا بر این او منزه  و پاك است از داشتن فرزند خواه فرزند حقیقى باشد و یا فرزند انتخابى.

بعلاوه چنان كه قبلا هم گفته‏ایم این سبك مغزان بیخبر كه گاه فرشتگان را فرزندان خدا مى‏پنداشتند و گاه در میان او و جن نسبتى قائل مى‏شدند و گاه" مسیح" یا" عزیر" را پسر خدا معرفى مى‏كردند از این واقعیت روشن بیخبر بودند كه اگر منظور از فرزند، فرزند حقیقى است، اولا لازمه آن جسم بودن است، ثانیا تجزیه پذیرفتن (چرا كه فرزند جزئى از وجود پدر است كه از او جدا مى‏شود).

ثالثا لازمه آن داشتن شبیه و نظیر است (چرا كه فرزند همیشه شباهت به پدر دارد).

و رابعا: لازمه آن نیاز به همسر است.

و خداوند از همه این امور پاك و منزه مى‏باشد.

و اگر منظور فرزند انتخابى و به اصطلاح" تبنى" است، آن نیز یا به خاطر نیاز به كمك جسمانى و یا انس اخلاقى و مانند آن است، و خداى قادر و قاهر از همه این امور بى‏نیاز است.

بنا بر این توصیف به" واحد" و" قهار" پاسخ فشرده‏اى به تمام این احتمالات است.

به هر حال انتخاب تعبیر" لو" كه معمولا در موارد شرطهاى محال به كار مى‏رود اشاره به این است كه این یك فرض محال است كه خدا فرزندى برگزیند، و به فرض محال كه نیازى داشت، نیازى به آنچه آنها مى‏گویند نداشت، بلكه مخلوقات برگزیده‏اش این منظور را تامین مى‏كردند.

                                             تفسیر نمونه، ج‏19، ص: 373

" لَوْ أَرادَ اللَّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً لَاصْطَفى‏ مِمَّا یَخْلُقُ ما یَشاءُ سُبْحانَهُ هُوَ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ" این آیه شریفه احتجاجى است علیه این اعتقاد مشركین كه خدا فرزند براى خود گرفته و نیز علیه این اعتقاد دیگر بعضى از ایشان است كه ملائكه دختران خدایند.

و اعتقاد به فرزند داشتن خدا در بین عموم وثنى‏ها شایع است، البته با اختلافى كه در مذاهب خود دارند، مثلا نصارى معتقدند كه مسیح پسر خداست و یهودیان بنا به حكایت قرآن معتقدند به اینكه عزیز پسر خداست، و گویا منظور این دو مذهب از پسر بودن مسیح و عزیز براى خدا صرف احترام از آن دو باشد.

و مساله فرزند داشتن خداى تعالى به هر معنایى كه باشد اقتضا دارد كه بین پدر و فرزند شركتى باشد. حال اگر فرزند حقیقى باشد، یعنى فرزند از پدر مشتق و متولد شده باشد، لازمه‏اش این مى‏شود كه آن شركت هم شركت حقیقى باشد، یعنى فرزند در ذاتش و خواصش و آثارى كه از ذات او سرچشمه مى‏گیرد عین پدر باشد، همان طورى كه فرزند بودن یك انسان براى انسانى دیگر اقتضاى همین شركت را دارد، یعنى او هم مانند پدرش انسانیت و لوازم آن را دارد.

و اگر مساله فرزندى آنها براى خدا یك تشریف و احترامى باشد، نظیر فرزندى یك فرد براى اجتماع كه آن را" تبنى" مى‏گویند در این صورت باید این فرزند با پدرش در شؤونات خاصه او شریك باشد، مثلا اگر او در اجتماع سیادت و آقایى دارد و یا ملك و املاك و یا حیثیت و آبرو و یا تقدم و وراثت و پاره‏اى احكام نسب را دارد، فرزند هم باید داشته باشد. و حجتى كه در آیه اقامه شده دلالت مى‏كند بر اینكه فرزند گرفتن بر خداى تعالى به هر دو معنا محال است.

پس جمله" لَوْ أَرادَ اللَّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً" جمله‏اى است شرطیه و به خاطر این كه كلمه" لو" كه دلالت بر امتناع مدلول خود دارد، بر سر آن آمده مى‏فهماند كه چنین چیزى ممكن نیست. و معناى جمله" لَاصْطَفى‏ مِمَّا یَخْلُقُ ما یَشاءُ" این است كه: اگر خدا مى‏خواست فرزندى براى خود بگیرد از هر مخلوقى كه خودش مى‏خواست مى‏گرفت. و خلاصه آن كسى را فرزند خود مى‏گرفت كه متعلق مشیت و اراده‏اش باشد. این آن معنایى است كه از سیاق استفاده مى‏شود. و اگر فرمود:" مِمَّا یَخْلُقُ" براى این است كه ماسواى خدا هر چه فرض شود مخلوق اوست.

و اینكه فرمود:" سبحانه" تنزیهى است از خداى سبحان. و جمله" هُوَ اللَّهُ الْواحِد  الْقَهَّارُ"

 بیان محال بودن جمله شرطیه است یعنى جمله" اگر خدا مى‏خواست فرزند بگیرد". و وقتى جمله شرطیه محال شد، قهرا جمله جزائیه، یعنى" لَاصْطَفى‏ مِمَّا یَخْلُقُ ما یَشاءُ" نیز محال مى‏شود. به این بیان كه خداى سبحان در ذاتش واحد و متعالى است و چیزى نه با او مشاركت دارد و نه مشابهت، و این حكم ادله توحید است. و همچنین واحد در صفات ذاتى است كه عین ذات اوست، مانند حیات، قدرت و علم. و همچنین واحد در شؤونى است كه از لوازم ذات او است مانند خلق كردن، مالك بودن، عزت، و كبریا كه هیچ موجودى در این گونه شؤون با او مشاركت ندارد.

و نیز خداى سبحان به حكم آیه مورد بحث، قهار است، یعنى بر هر چیز قاهر به ذات و صفات است، در نتیجه هیچ چیزى در ذاتش و وجودش مستقل از ذات و وجود خدا نیست، و در صفات و آثار وجودى‏اش مستغنى از او نمى‏باشد. پس تمامى عالم نسبت به او ذلیل و خوارند و مملوك و محتاج اویند.

پس حاصل برهان آیه یك برهان استثنایى ساده است كه در آن نقیض مقدم استثنا مى‏شود، تا نقیض تالى را نتیجه دهد و در مثل مانند این است كه بگوییم:" اگر خدا مى‏خواست فرزندى بگیرد، بعضى از كسانى از مخلوقات خود را كه مشیتش بدو تعلق مى‏گرفت انتخاب مى‏كرد، و لیكن اراده فرزند گرفتن براى او ممتنع و محال است، به خاطر اینكه واحد و قهار است، پس انتخاب آن بعض هم محال خواهد بود".

بعضى از مفسرین «روح المعانى، ج 23، ص 236» در توجیه و بیان برهان آیه سخنى عجیب و غریب گفته‏اند و آن این است كه:" حاصل معناى آیه چنین مى‏شود كه اگر خداى سبحان اراده مى‏كرد فرزندى بگیرد، این اراده ممتنع مى‏شد، چون به امرى ممتنع (فرزنددار شدن) متعلق شده است، و اراده ممتنع از خدا جایز نیست، چون باعث مى‏شود بعضى از ممكنات بر بعضى رجحان پیدا كنند.

و اصل كلام در آیه این است كه اگر خدا فرزند بگیرد ممتنع مى‏شود، چون مستلزم چیزى است كه با الوهیت او نمى‏سازد، ولى قرآن كریم این طور نفرموده، و به جاى آن فرموده:

" اگر خدا اراده كند فرزند گرفتن را همین اراده ممتنع مى‏شود" بدین جهت به این تعبیر عدول كرده تا در رساندن معنا بلیغ‏تر و رساتر باشد. آن گاه جواب" اگر" را یعنى جمله" همین اراده ممتنع مى‏شود" را حذف كرده و به جایش جمله" لاصطفى" را آورده تا خواننده را متوجه كند این كه این یكى (لاصطفى) ممكن است، نه آن اولى (همین اراده ممتنع مى‏شود)، و نیز بفهماند كه اگر (لاصطفى) اتخاذ ولد شمرده شود، چنین اتخاذ ولدى براى خداى سبحان جایز است، پس با این بیان بدون هیچ صعوبتى هم تلازم بین شرط و جزا درست شد، و هم نفى لازم و اثبات ملزوم".

 [تقریر احتجاج بر رد و نفى فرزند گرفتن خدا براى خود (چه فرزندى حقیقى و چه اعتبارى) در آیه:" لَوْ أَرادَ اللَّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً لَاصْطَفى‏ مِمَّا یَخْلُقُ ما یَشاءُ ..."]

و گویا این حرف را از كلام زمخشرى در كشاف گرفته كه در تفسیر آیه مى‏گوید:

" معنایش این است كه اگر خدا اراده اتخاذ ولد كند ممتنع مى‏شود، و صحیح نیست، براى اینكه محال است و بیش از این شدنى نیست كه بعض مخلوقات خود را انتخاب كند، و خصایصى به آنها بدهد، و مقرب درگاه خود كند، همان طور كه یك انسان ما بین فرزند خود و بیگانگان فرق مى‏گذارد و او را به خود نزدیك و مقرب مى‏سازد و خدا همین كار را با ملائكه كرده، و همین خود باعث شده كه شما مشركین به اشتباه بیفتید و از روى جهل ملائكه را فرزندان خدا بپندارید، جهل به خدا و به حقیقت او كه مخالف با حقایق اجسام و اعراض است.

پس گویا فرموده: اگر خدا اراده اتخاذ ولد هم بكند كارى بیش از آنچه كرده نمى‏كند، باز هم بعضى از مخلوقات خود را كه همان ملائكه باشند، اصطفا مى‏كند چیزى كه هست این اشتباه از شماست كه خیال مى‏كنید اصطفاى ملائكه به معناى فرزند گرفتن است بعدا هم این جهل و اشتباه خود را ادامه داده و ملائكه را دختران خدا قرار دادید. پس شما مشتى مردم كذاب و كفار و دروغ‏پرداز و جنجالى هستید، كه بزرگترین افترا را به خدا و ملائكه او بسته و در كفر غلو كردید" « تفسیر كشاف، ج 4، ص 117.».

و خواننده عزیز خود متوجه است كه سیاق آیه شریفه هیچ سازگارى با این بیان ندارد.

علاوه بر این، همه این حرفها جواب اشكال تبنى تشریفى را نمى‏دهد. چون یهود نگفته‏اند كه خدا عزیز را زاییده، بلكه به عنوان احترام و تشریف او را فرزند خدا مى‏دانند، چون در او خصایصى سراغ دارند كه در دیگران نیست، و این همان اصطفا است.

البته در این آیه شریفه توجیهات و بیانات دیگرى نیز هست كه فایده‏اى در نقل آنها نیست.

                               ترجمه المیزان، ج‏17، ص: 358

 لَوْ أَرادَ اللَّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً لَاصْطَفى‏ مِمَّا یَخْلُقُ ما یَشاءُ سُبْحانَهُ هُوَ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ (4).

 (لو) تنحو نحو الممتنع، حیث اتخاذ الولد له یمتنع، و لماذا یتخذ ولدا؟ أ لكی یرثه بعد موته؟ و هو الوارث لخلقه حیا لا یموت! أم لیسانده فی سلطانه؟ و هو المساند لكل سلطان، غنیا لا یستند و لا یساند! أم لوحشة عن وحدة؟ و وحشة الوحدة لیست إلّا لضعیف عن ضده الأقوى، و لا ضد له فضلا عن الأقوى! أمّا ذا من أسباب اتخاذ الولد؟ و هی كلها مستأصلة عن ساحة الربوبیة: (قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ هُوَ الْغَنِیُّ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ إِنْ عِنْدَكُمْ مِنْ سُلْطانٍ بِهذا أَ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ) (10: 68)؟

كل ذلك فی بوتقة الاستحالة حیادا عن فقره تعالى و نقصه، كذلك و التبنّی تشریفیا فإنه مجاز فیما تجوز حقیقته: (وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً سُبْحانَهُ بَلْ عِباد  مُكْرَمُونَ ... (21: 26)

 فهم المصطفون فی العبودیة دون البنوة التشریفیة.

و مع الغض عن هذه الاستحالة «لاصطفى» هو «مِمَّا یَخْلُقُ» 5 «ما یشاء» دون نظرة لاصطفاء المشركین ما یختلقونه كما یشاءون! «سبحانه» عن أن یتخذ ولدا، أو یصطفی مما یخلق ما یشاء ولدا، أو یصطفیه غیره ما لا یشاء له ولدا، لأنه «هُوَ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ» واحد لا یثنى باتخاذ ولدا أو اصطفاءه، و قهار لا یحتاج إلى ولد یرثه أو یسانده! ... و لكنهم اصطفوا للّه ولدا لیسوا لیصطفوه لأنفسهم «أَ فَأَصْفاكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنِینَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِكَةِ إِناثاً» (17: 40)؟

و لو تخطّینا هذه الاستحالات فاتخذ اللّه ولدا، أم ولد لأبعد تقدیر، لم یكن لزامه أن یشرك به إلّا بإذنه دون الأهواء «سُبْحانَهُ هُوَ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ».

                                  الفرقان فی تفسیر القرآن بالقرآن، ج‏25، ص: 288

از این آیه حقایق زیر را درمى‏یابیم:

نخست: برگرفتن فرزند اگر انجام پذیرد (كه انجام نخواهد گرفت) از طریق و به وسیله آن دروغگویان نیست، بلكه تنها خداست كه صاحب این حق است، و اگر این امر صورت گیرد آن فرزند فرزند اوست نه فرزند آنها، و اوست كه به جاى آنها او را اختیار و انتخاب مى‏كند، و هیچ كافرى را حقّ آن نیست كه بگوید فلان پسر خدا و نزدیكترین مردم به اوست، بى‏آن كه اجازه و حقى در این باره داشته باشد.

دوم: چنین چیزى انجام نمى‏یابد- یعنى اگر به فرزندى گرفتن صورت پذیرد- انتخاب و به گزینى صورت نمى‏گیرد، به سبب رابطه نسبى میان خداى سبحان و بعضى از آفریدگانش، زیرا هر چیزى آفریده خداست، و در اصل آفرینش میان چیزى با چیز دیگر برترى و تفاوتى وجود ندارد، و چنین نیست كه خدا در آفرینش بعضى چیزها هنگام احداث و ایجادش ممارست كرده باشد و در آفرینش بعضى چیزها به سادگى و سهولت كار را برگزار كرده باشد، هرگز ... و هیچ مراتبى در آفرینش، چنان كه فیلسوفان بدون حجّتى پنداشته‏اند، وجود ندارد، بلكه آن كار به وسیله به گزینى صورت مى‏یابد.

سوّم: در واقع به گزینى الهى از طریق ارزشهاى الهى است نه تفاضل و برترى جوهرى، زیرا تمام چیزها آفریدگانند، پس او را نیازى به هیچ یك از آنها نیست، چه او خود پیش از هر چیزى بوده است، پس چگونه نیازمند به چیزى شود كه از ازل نبوده، و به علاوه چگونه نیازمند به چیزى شود كه آن چیز در هستى یافتن خود نیاز به آفریدگار سبحان خود دارد؟! ما این بینشها را به ترتیب از سه كلمه «یتّخذ- برمى‏گیرد» و «اصطفى- به گزین كرد» و «مما یخلق- از آنچه مى‏آفریند» در مى‏یابیم.

                                     تفسیر هدایت، ج‏11، ص: 422

لَوْ أَرادَ اللَّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً لَاصْطَفى‏ مِمَّا یَخْلُقُ ما یَشاءُ استئناف مسوق لتحقیق الحق و إبطال القول بأن الملائكة بنات اللّه و عیسى ابنه تعالى اللّه عن ذلك علوا كبیرا ببیان استحالة اتخاذ الولد فی حقه سبحانه على الإطلاق لیندرج فیه استحالة ما قیل اندراجا أولیا، و حاصل المعنى لو أراد اللّه سبحانه اتخاذ الولد لا متنعت تلك الإرادة لتعلقها بالممتنع أعنی الاتخاذ لكن لا یجوز للباری إرادة ممتنعة لأنها ترجح بعض الممكنات على بعض.

و أصل الكلام لو اتخذ الولد لامتنع لاستلزامه ما ینافی الألوهیة فعدل إلى لو أراد الاتخاذ لامتنع أن یریده لیكون أبلغ و أبلغ ثم حذف هذا الجواب و جی‏ء بدله لاصطفى تنبیها على أن الممكن هذا لا الأول و إنه لو كان هذا من اتخاذ اتخاذ الولد فی شی‏ء لجاز الولد علیه سبحانه و تعالى شأنه عن ذلك فقد تحقق التلازم و حق نفی اللازم و إثبات الملزوم دون صعوبة و یجوز أن یكون المراد لو أراد اللّه أن یتخذ لامتنع و لم یصح لكن على إرادة نفی الصحة على كل تقدیر من تقدیری الإرادة و عدمها من باب- لو لم یخف اللّه لم یعصه- فلا ینفی الثانی إذ ذاك و لا یحتاج إلى بیان الملازمة و إذا امتنع ذلك فالممكن الاصطفاء و قد اصطفى سبحانه من مخلوقاته من شاء كالملائكة و عیسى و ذهب علیكم أن الاصطفاء لیس باتخاذ، و الجواب على هذا الوجه أیضا محذوف أقیم مقامه ما یفید زیادة مبالغة، و إنما لم یجعل لاصطفى هو الجواب علیه لصیرورة المعنى حینئذ لو أراد اتخاذ الولد لاصطفى و لو لم یرد لاصطفى من طریق الأولى و حینئذ یكون إثبات الاصطفاء هو المطلوب من الإیراد كما أن التمدح بنفی العصیان فی مثال الباب هو المطلوب و لیس الكلام فیه، و على الوجهین هو من أسلوب:

         و لا عیب فیهم غیر أن سیوفهم             بهن فلول من قراع الكتائب‏

 و جوز أن یكون المعنى فی الآیة لو أراد اللّه تعالى أن یتخذ ولدا لجعل المخلوق ولدا إذ لا موجود سواه إلا و هو  مخلوق له تعالى و التالی محال للمباینة التامة بین المخلوق و الخالق و الولدیة تأبى تلك المباینة فالمقدم مثله و یكون قوله تعالى: لَاصْطَفى‏ مِمَّا یَخْلُقُ ما یَشاءُ على معنى لاتخذه ابنا على سبیل الكنایة و ما تقدم أولى لما فیه من المبالغة التی نبهت علیها، و قوله تعالى: سُبْحانَهُ تقریر لما ذكر من استحالة اتخاذ الولد فی حقه تعالى و تأكید له ببیان تنزهه سبحانه عنه أی تنزهه الخاص به تعالى على أن سبحانه مصدر من سبح إذا بعد أو أسبحه تسبیحا لائقا به لأنه علم التسبیح مقول على ألسنة العباد أو سبحوه تسبیحا لائقا بشأنه جل شأنه.

و الزمخشری جعل قوله تعالى: سُبْحانَهُ هُوَ اللَّهُ إلخ متصلا بقوله عزّ و جلّ وَ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ إلخ على أنه مقرر نفی أن یكون له تعالى ولی و نفى أن یكون له ولد، و لعل بیان ذلك لا یخفى فتدبر.

                        روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم، ج‏12، ص: 227

لَوْ أَرادَ اللَّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً لاصْطَفى‏ مِمَّا یَخْلُقُ ما یَشاءُ سُبْحانَهُ هُوَ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ (4)

موقع هذه الآیة موقع الاحتجاج على أن المشركین كاذبون و كفّارون فی اتخاذهم أولیاء من دون اللّه، و فی قولهم: ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ [الزمر: 3] و أن اللّه حرمهم الهدى و ذلك ما تضمنه قوله قبله: إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی مَنْ هُوَ كاذِبٌ كَفَّارٌ [الزمر:

3]، فقصد إبطال شركهم بإبطال أقواه و هو عدّهم فی جملة شركائهم شركاء زعموا لهم بنوّة للّه تعالى، حیث قالوا: اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً [البقرة: 116] فإن المشركین یزعمون اللات و العزى و مناة بنات اللّه قال تعالى: أَ فَرَأَیْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى‏ أَ لَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الْأُنْثى‏ [النجم: 19- 21].

قال فی «الكشاف» هنالك: «كانوا یقولون: إن الملائكة و هذه الأصنام (یعنی هذه الثلاثة) بنات اللّه» و ذكر البغوی عن الكلبی كان المشركون بمكة یقولون: الأصنام و الملائكة بنات اللّه فخص الاعتقاد بأهل مكة، و الظاهر أن ذلك لم یقولوه فی غیر اللات و العزّى و مناة، لأن أسماءها مؤنثة، و إلّا فإن فی أسماء كثیر من أسماء أصنامهم ما هو مذكّر نحو ذی الخلصة، و ذكر فی «الكشاف» عند ذكر البسملة أنهم كانوا یقولون عند الشروع فی أعمالهم: باسم اللات، باسم العزّى.

فالمقصود من هذه الآیة إبطال إلهیة أصنام المشركین على طریقة المذهب الكلامی.

و اعلم أن هذه الآیة و الآیات بعدها اشتملت على حجج انفراد اللّه.

و معنى الآیة: لو كان اللّه متخذا ولدا لاختار من مخلوقاته ما یشاء اختیاره، أی  لاختار ما هو أجدر بالاختیار و لا یختار لبنوته حجارة كما زعمتم لأن شأن الاختیار أن یتعلق بالأحسن من الأشیاء المختار منها فبطل أن تكون اللات و العزّى و مناة بنات للّه تعالى، و إذا بطل ذلك عنها بطل عن سائر الأصنام بحكم المساواة أو الأحرى، فتكون لَوْ هنا هی الملقبة لَوْ الصهیبیة، أی التی شرطها مفروض فرضا على أقصى احتمال و هی التی یمثلون لها بالمثل المشهور: «نعم العبد صهیب لو لم یخف اللّه لم یعصه»، فكان هذا إبطالا لما تضمنه قوله: وَ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ ما نَعْبُدُهُمْ إلى قوله:

كَفَّارٌ [الزمر: 3]. و لیس هو إبطالا لمقالة بعض العرب: إن الملائكة بنات اللّه، لأن ذلك لم یكن من عقیدة المشركین بمكة الذین وجه الخطاب إلیهم، و لا إبطالا لبنوة المسیح عند النصارى لأن ذلك غیر معتقد عند المشركین المخاطبین و لا شعور لهم به، و لیس المقصود محاجّة النصارى و لم یتعرض القرآن المكی إلى محاجّة النصارى.

و اعلم أنه بنی الدلیل على قاعدة استحالة الولد على اللّه تعالى إذ بنی القیاس الشرطی على فرض اتخاذ الولد لا على فرض التولّد، فاقتضى أن المراد باتخاذ الولد التبنّی لأن إبطال التبنّی بهذا الاستدلال یستلزم إبطال تولد الابن بالأولى.

و عزز المقصود من ذكر فعل الاتخاذ بتعقیبه بفعل الاصطفاء على طریقة مجاراة الخصم المخطئ لیغیر فی مهواة خطئه، أی لو كان لأحد من اللّه نسبة بنوة لكانت تلك النسبة التبنّی لا غیر إذ لا تتعقل بنوة للّه غیر التبنّی و لو كان اللّه متبنّیا لاختار ما هو الألیق بالتبنّی من مخلوقاته دون الحجارة التی زعمتموها بنات للّه. و إذا بطلت بنوة تلك الأصنام الثلاثة المزعومة بطلت إلهیة سائر الأصنام الأخرى التی اعترفوا بأنها فی مرتبة دون مرتبة اللات و العزّى و مناة بطریق الأولى و اتفاق الخصمین فقد اقتضى الكلام دلیلین: طوی أحدهما و هو دلیل استحالة الولد بالمعنى الحقیقی عن اللّه تعالى، و ذكر دلیل إبطال التبنّی لما لایلیق أن یتبناه الحكیم.

هذا وجه تفسیر هذه الآیة و بیان وقعها مما قبلها و به تخرج عن نطاق الحیرة التی وقع فیها المفسرون فسلكوا مسالك تعسف فی معناها و نظمها و موقعها، و لم یتم لأحد منهم وجه الملازمة بین شرط لَوْ و جوابها، و سكت بعضهم عن تفسیرها. فوقع فی «الكشاف» ما یفید أن المقصود نفی زعم المشركین بنوة الملائكة و جعل جواب لَوْ محذوفا و جعل المذكور فی موضع الجواب إرشادا إلى الاعتقاد الصحیح فی الملائكة فقال: «یعنی لو أراد اللّه اتخاذ الولد لامتنع، و لم یصح لكونه (أی ذلك الاتخاذ) محالا  و لم یتأتّ إلّا أن یصطفی من خلقه بعضه و یختصهم و یقربهم كما یختص الرجل ولده و قد فعل ذلك بالملائكة فغرّكم اختصاصه إیاهم فزعمتم أنهم أولاده جهلا منكم بحقیقته المخالفة لحقائق الأجسام و الأعراض». فجعل ما هو فی الظاهر جواب لَوْ مفیدا معنى الاستدراك الذی یعقب المقدّم و التالی غالبا، فلذلك فسره بمرادفه و هو الاستثناء الذی هو من تأكید الشی‏ء بما یشبه ضده.

و للتفتزانی بحث یقتضی عدم استقامة تقریر «الكشاف» لدلیل شرط لَوْ و جوابه، و استظهر أن لَوْ صهیبیة تبعا لتقریر ذكره صاحب «الكشف». و بعد فإن كلام صاحب «الكشاف» یجعل هذه الآیة منقطعة عن الآیات التی قبلها، فیجعلها بمنزلة غرض مستأنف مع أن نظم الآیة نظم الاحتجاج لا نظم الإفادة، فكان محمل «الكشاف» فیها بعیدا. و مع قطع النظر عن هذا فإن فی تقریر الملازمة فی الاستدلال خفاء و تعسفا كما أشار إلیه الشقّار فی كتابه «التقریب مختصر الكشاف».

و قال ابن عطیة: معنى اتخاذ الولد اتخاذ التشریف و التبنّی و على هذا یستقیم قوله:

لَاصْطَفى‏ و أما الاتخاذ المعهود فی الشاهد (یعنی اتخاذ النسل) فمستحیل أن یتوهم فی جهة اللّه و لا یستقیم علیه قوله: لَاصْطَفى‏. و مما یدل على أن معنى أن یتخذ الاصطفاء و التبنی قوله: مِمَّا یَخْلُقُ أی من محداثته ا ه و تبعه علیه الفخر.

و بنى علیه صاحب «التقریب» فقال عقب تعقیب كلام «الكشاف» «و الأولى ما قیل: لو أراد أن یتخذ ولدا كما زعمتم لاختار الأفضل (أی الذكور) لا الأنقص و هنّ الإناث».

و قال التفتازانیّ فی «شرح الكشاف»: هذا معنى الآیة بحسب الظاهر، و ذكر أن صاحب «الكشاف» لم یسلكه للوجه الذی ذكره التفتازانیّ هناك. و الذی سلكه ابن عطیة و إن كان أقرب و أوضح من مسلك «الكشاف» فی تقریر الدلیل لكنه یشاركه فی أنه لا یصل الآیة بالآیات التی قبلها و ینبغی أن لا تقطع بینها الأواصر، و كم ترك الأول للآخر.

و جملة سُبْحانَهُ تنزیه له عما نسبوه إلیه من الشركاء بعد أن أبطله بالدلیل الامتناعی عودا إلى خطاب النبی‏ء صلّى اللّه علیه و سلّم و المسلمین الذی فارقه من قوله: فَاعْبُدِ اللَّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ [الزمر: 2].

و جملة هُوَ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ دلیل للتنزیه المستفاد من سُبْحانَهُ. فجملة هُوَ اللَّهُ تمهید للوصفین، و ذكر اسمه العلم لإحضاره فی الأذهان بالاسم المختص به فلذلك لم یقل: هو الواحد القهّار كما قال بعد: أَلا هُوَ الْعَزِیزُ الْغَفَّارُ [الزمر: 5]. و إثبات  الوحدانیة له یبطل الشریك فی الإلهیة على تفاوت مراتبه، و إثبات الْقَهَّارُ یبطل ما زعموه من أن أولیاءهم تقربهم إلى اللّه زلفى و تشفع لهم.

و القهر: الغلبة، أی هو الشدید الغلبة لكل شی‏ء لا یغلبه شی‏ء و لا یصرفه عن إرادته.

                                          التحریر و التنویر، ج‏24، ص: 16

لَوْ أَرادَ اللَّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً لاصْطَفى‏ مِمَّا یَخْلُقُ ما یَشاءُ سُبْحانَهُ هُوَ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ (4)

اگر بر فرض محال خداوند اراده داشت كه اولاد بگیرد اختیار با او بود كه هر كرا برگزید براى اولادى از آنچه خلق میفرماید منزه است خداى متعال از اخذ اولاد او است اللَّه یگانه قاهر بر كل مخلوقات.

چون بسیارى از مشركین ملائكه را دختران خدا میدانند نصارى عیسى را پسر خدا یهود عزیر را این تورات رایج آدم را پسر خدا وَ قالَتِ الْیَهُودُ وَ النَّصارى‏ نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ مائده آیه 21 خدا میفرماید:

لَوْ أَرادَ اللَّهُ أَنْ یَتَّخِذَ وَلَداً لو امتناعیه است یعنى محال است خداوند همچه اراده‏اى بفرماید چون ذات اقدسش صرف الوجود است مَا اتَّخَذَ صاحِبَةً وَ لا وَلَداً جن آیه 3 وَ خَرَقُوا لَهُ بَنِینَ وَ بَناتٍ بِغَیْرِ عِلْمٍ سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏ عَمَّا یَصِفُونَ بَدِیعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنَّى یَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ صاحِبَةٌ انعام آیه 100 لَاصْطَفى‏ مِمَّا یَخْلُقُ ما یَشاءُ تعیین آن بید شما نیست لكن سُبْحانَهُ خداوند منزه است از جسم و جسمانى و تولید و تناسل و زن و فرزند.

هُوَ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ او است خداى یگانه بوحدة ذاتیّه نه زائیده  شده و نه میزاید قاهر فوق عباده تمام مقهور تحت اراده او هستند و اعجب از این اینكه بعضى را خدا دانستند چنانچه میفرماید لَقَدْ كَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ مائده آیه 19 و بعض صوفیه على علیه السلام را خدا دانسته یا حسین علیه السلام را میگوید:

         باز دیوانه شدم زنجیر كو             من حسین اللّهیم تكفیر كو

                                    أطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج‏11، ص: 283