تبلیغات
معرفی اسلام ناب، بدون حاشیه و به دور از تعصب - مباحث اعتقادی - گوناگون

بحثى درباره «مسوخ»

از ظاهر بعضى از آیات و روایات استفاده مى‏شود كه در میان امتهاى پیشین بعضى از افراد گاهى به صورت دسته جمعى و گاهى به صورت فردى در اثر ارتكاب بعضى از گناهان بزرگ، شكل و قیافه انسانى خود را از دست داده‏اند و به شكل و قیافه یكى از حیوانات در آمده‏اند كه در اصطلاح به این نوع دگرگونى «مسخ» گفته مى‏شود.

 «مسخ» در مقابل «نسخ» است كه به معناى قطع علاقه یك روح از یك بدن و تعلق آن به بدن انسان و یا حیوان دیگر است كه به آن تناسخ هم گفته مى‏شود. از نظر علما اسلامى «نسخ» یا همان تناسخ، باطل است و چنین چیزى امكان پذیر نیست هر چند كه بعضى از فلاسفه آن را پذیرفته‏اند «1» ولى «مسخ» یعنى تبدیل شكل انسان به شكل حیوان، مورد پذیرش اكثریت قریب به اتفاق دانشمندان اسلامى است و همانگونه كه گفتیم، ظواهر آیات و روایات به آن دلالت دارد.

در اینجا پیش از هر چیز آیات مربوط به مسخ را مى‏آوریم:

1- وَ لَوْ نَشاءُ لَمَسَخْناهُمْ عَلى مَكانَتِهِمْ فَمَا اسْتَطاعُوا مُضِیًّا وَ لا یَرْجِعُونَ (یس/ 67) و اگر بخواهیم آنها را بر جایشان مسخ كنیم پس نه از آنجا مى‏توانند بگذرند و نه بازپس گردند.

هر چند این آیه به ظاهر مربوط به روز قیامت است ولى به هر حال از امكان مسخ خبر مى‏دهد و به طورى كه خواهیم دید در روز قیامت گروهایى از گنهكاران به صورت حیوانات مختلفى محشور خواهند شد.

2- وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِینَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِی السَّبْتِ فَقُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِینَ (بقره/ 65) همانا كسانى از شما را كه در روز شنبه از حد خود تجاوز كردند شناختید پس به‏

--------------------

 (1)- درباره ابطال تناسخ رجوع شود به: علامه حلى، كشف المراد ص 191 و همو، مناهج الیقین ص 232 و صدر المتألهین، الاسفار الاربعه ج 9 ص 1 به بعد.

--------------------

آنها گفتیم بوزینگان رانده شده باشید.

3- یا أَیُّهَا الَّذِینَ أُوتُوا الْكِتابَ آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلى أَدْبارِها أَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنَّا أَصْحابَ السَّبْتِ وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا (نساء/ 47) اى كسانى كه كتاب به شما داده شده است به كتابى كه نازل كردیم و تصدیق كننده چیزى است كه همراه شماست، ایمان بیاورید پیش از آنكه صورتهایى را ناپدید كنیم و آنها را پشت سرشان برگردانیم یا لعنتشان كنیم همانگونه كه اصحاب سبت را لعنت كردیم و فرمان خدا انجام شدنى است.

4- وَ سْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْیَةِ الَّتِی كانَتْ حاضِرَةَ الْبَحْرِ ... فَلَمَّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِینَ (اعراف/ 166- 163) و از آنها درباره مردم شهرى كه كنار دریا بود، پرسش كن ... و چون درباره چیزى كه از آن نهى شده بودند سرپیچى كردند، به آنها گفتیم بوزینگان رانده شده پست باشید.

در این آیات سخن از اصحاب سبت است كه قومى از یهود بودند و در كنار دریایى زندگى مى‏كردند و از جانب خداوند دستور داشتند كه روزهاى شنبه صید ماهى نكنند ولى آنها این دستور الهى را زیر پا گذاشتند و گاهى حوضهایى مى‏ساختند و در روزهاى شنبه كه ماهى در ساحل زیاد مى‏شد آنها را به آن حوضها هدایت مى‏كردند سپس راه برگشت آنها را مى‏بستند و روز بعد آنها را صید مى‏كردند و گاهى هم گستاخانه در همان روز صید ماهى مى‏كردند. خداوند در مقابل این نافرمانى آنها را به صورت بوزینه در آورد. در آیه دوم و چهارم تعبیر قرآن چنین است كه «به آنها گفتیم بوزینه باشید» این فرمان یك فرمان تكوینى است و در واقع سخنى ردّ و بدل نشده همان كه فرمان تكوینى الهى صادر شد، آنها به صورت بوزینه در آمدند. در آیه سوم صحبت از ناپدید كردن چهره‏هاى افراد و لعن شدن آنهاست همانگونه كه اصحاب سبت چنین شدند و جالب اینكه در پایان آیه مى‏فرماید: وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا كه بر انجام یافتن حتمى فرمان تكوینى خداوند تاكید دارد.

 5- قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللَّهِ مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ وَ غَضِبَ عَلَیْهِ وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازِیرَ (مائده/ 60) بگو آیا شما را از پاداشى بدتر از این نزد خداوند خبر بدهم؟ كسى كه خداوند او را لعنت كرد و بر او خشم گرفت و برخى از آنها را بوزینگان و خوكان قرار داد.

در این آیه از قوم خاصى نام نمى‏برد ولى از كسانى یاد مى‏كند كه مورد لعنت و غضب خداوند قرار گرفته‏اند و به شكل بوزینه و خوك، در آمده‏اند.

این آیات به روشنى بر یك حقیقت دلالت دارند و آن اینكه گروهى از گنهكاران در میان امتهاى پیشین به صورت بوزینه و خوك مسخ شده‏اند به این صورت كه چهره و قیافه انسانى آنها تغییر یافته و به شكل حیوان در آمده است. نوع دانشمندان اسلامى این حقیقت را به همین صورت پذیرفته‏اند و آن را یك معجزه الهى مى‏دانند هر چند كه از مجاهد نقل شده كه او گفته است: قیافه ظاهرى آنها تغییر نیافته و آنها واقعاً به شكل میمون درنیامده‏اند بلكه روح و قلب آنها مانند حیوان شد و از نور هدایت خالى گردید «1» تغییر شكل ظاهرى انسان به حیوان از لحاظ عقلى محال نیست و ما نمى‏توانیم به صرف استبعاد، از ظاهر روشن آیات قرآنى دست برداریم بخصوص اینكه ظواهر این آیات را روایتهاى متعددى تقویت مى‏كند.

از جمله این روایات روایات متعددى است كه در باره اصحاب سبت وارد شده بعضى از این روایات را مرحوم مجلسى آورده است. «2»

همچنین در روایتى از امام رضا (ع) از دوازده نوع حیوان نام برده شد كه بعضى از انسانها به صورت آنها مسخ شده است «3» و در روایتى از امام صادق (ع) از مسخ شدن بعضى از بنى اسرائیل به صورت مارماهى و میمون و خوك و حیوانات دیگر سخن به میان آمده است «4» و در روایت دیگرى از امام صادق (ع) از خوردن مسوخ منع شده تا

---------------------

 (1)- مجمع البیان ج 1 ص 264

 (2)- رجوع شود به: بحار الأنوار ج 14 ص 50 به بعد

 (3)- كافى ج 6 ص 246

 (4)- كافى ج 1 ص 368

---------------------

مردم از آنها نفع نبرند و عقوبت را خفیف نشمارند. «1»

شیخ صدوق در كتاب علل الشرائع از عبد الله بن فضل نقل مى‏كند كه مى‏گوید: از امام صادق (ع) درباره این سخن خداوند پرسیدم: (وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِینَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِی السَّبْتِ فَقُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِینَ) فرمود: آنها سه روز مسخ شدند سپس مردند و نسل آنها باقى نماند و میمونهاى كنونى به شكل آنها هستند و خوكها و سایر مسوخ هم همین طورند. هر چه از آنها امروز دیده شود فقط به شكل مسوخ هستند و خوردن گوشت آنها حرام است «2» در روایت دیگرى داستانى نقل شده كه گویا حضرت موسى همنشینى داشت كه در اثر معصیت خداوند میمون شد. «3»

روایات در این زمینه زیاد است تا جایى كه در پرسشى كه از سید مرتضى شده ادعاى تواتر این روایات را نموده است. «4»

همچنین از طریق اهل سنت نیز روایات متعددى در این باره نقل شده است. «5»

با توجه به مجموع آیات و روایات تقریباً جاى تردید باقى نمى‏ماند كه منظور از مسخ تغییر قیافه انسانى آنها به قیافه حیوانى است و همانگونه كه گفتیم این كار از نظر عقلى محال نیست و مى‏تواند متعلق معجزه قرار بگیرد.

گاهى گفته مى‏شود كه این كار با سیر كمالى انسان مخالف است و از لحاظ فلسفى انسان نمى‏تواند در سیر استكمالى خود به ناقص برسد و یا قهقرا كند. پاسخ این اشكال روشن است زیرا چون ماهیت انسان تغییر نمى‏یابد بلكه فرد مسخ شده با حفظ ماهیت انسانى خود فقط از لحاظ قیافه به شكل حیوان دیده مى‏شود كه نوعى عقوبت الهى است و اساساً تغییر چهره انسانى ربطى به مراحل استكمالى او ندارد و گرنه باید تغییر قیافه شاداب یك جوان به قیافه افسرده پیر كه در طول زمان صورت مى‏گیرد نیز محال‏

---------------------

 (1)- كافى ص 6 ص 242

 (2)- بحار الأنوار ج 61 ص 115

 (3)- بحار الأنوار ج 40 ص 70

 (4)- رسائل الشریف المرتضى ج 1 ص 352

 (5)- جامع البیان (تفسیر طبرى) ج 1 ص 330

---------------------

باشد در حالى كه چنین نیست و همواره جوانها پیر مى‏شوند و قیافه‏هاى نامطلوبى به خود مى‏گیرند.

مرحوم سید مرتضى علم الهدى ضمن تأیید اینكه چنین تغییر قیافه‏اى محال نیست پرسشهایى را در این زمینه مطرح مى‏كند. از جمله اینكه، چگونه تغییر قیافه انسان به شكل حیوان، مجازات محسوب مى‏شود؟ در پاسخ مى‏گوید: اگر این شكل از آغاز به همین صورت آفریده شده باشد، مجازات نیست ولى اگر یك انسان زنده‏اى كه به زیباترین شكل ممكن آفریده شده تغییر شكل بدهد و به صورت حیوان در آید، این مجازات است زیرا كه شخص از این تغییر دچار غم و غصه و تأسف مى‏شود. «1» یعنى آنها از وضع خود آگاهى داشتند و رنج مى‏بردند.

مطلبى كه باقى مى‏ماند این است كه آیا مجازات مسخ مخصوص امتهاى پیشین بوده و براى امت اسلامى چنین مجازاتى اعمال نخواهد شد؟ و یا این یك كیفر عمومى است احتمال وقوع آن همواره موجود است؟

در بعضى از كتابها به ابن عباس نسبت داده شده كه او گفته است این مجازات به امتهاى پیشین اختصاص داشت «2» و مرحوم مجلسى گفته است تمام مجازاتهاى امم گذشته در این امت هم وجود دارد منتهى به صورت معنوى است و مسخ در این امت به معناى مردن قلب و روح انسانى و حرمان از علم و كمال است هر چند كه به ظاهر صورت آدمى داشته باشد. «3»

ولى روایاتى وارد شده كه در میان امت اسلامى هم امكان مسخ وجود دارد در روایتى آمده است كه شخصى كه با حضرت على (ع) عناد مى‏كرد و با نفرین او به صورت سگ در آمد «4» و در روایتى دیگر آمده كه عمر بن سعد قاتل امام حسین (ع) پس از كشته شدن به صورت بوزینه‏اى در آمد كه در گردنش زنجیر بود «5»

-------------------------

 (1)- رسائل الشریف المرتضى ج 1 ص 353

 (2)- بحار الأنوار ج 16 ص 306 [.....]

 (3)- همان ج 24 ص 104

 (4)- همان ج 32 ص 385 ج 41 ص 208

 (5)- رسائل الشریف المرتضى ج 1 ص 351

-------------------------

همچنین در روایتى از پیامبر اسلام (ص) آمده است كه در میان امت من نیز خسف و مسخ اتفاق مى‏افتد «1» و در روایتى از امام صادق (ع) آمده كه بنى امیه در حال مرگ مسخ مى‏شدند و از جمله عبد الملك بن مروان به شكل قورباغه‏اى در آمد. «2»

---------------------

 (1)- بحار الأنوار ج 22 ص 452

 (2)- كافى ج 8 ص 232

--------------------

                                               كوثر، ج‏1، ص: 247 تا  252

 ................................................................................................................................

مناظره با کسانی که مقام اهل بیت را به اندازه ای بالا میدانند که قائلند آنها دارای همه علوم هستند و همه امور عالم به دست آنها است و آنها علاوه بر وجود جسمانی دارای وجود نورانی نیزهستند.

با سلام خدمت آقای

به نظر بنده ظاهر بعضی از آیات  قرآن کریم و روایات معصومین  با ظاهر بعضی از حرفهای شما دارای تعارض است. در زیر به نمونه هائی از آن اشاره میکنم  و از شما میخواهم بنده را راهنمائی کنید و جواب این نمونه هائی که ذکر میشود را بدهید.البته امیدوارم که شما از این سوالات ناراحت نشوید بلکه باید خوشحال هم شد چرا که حیاه العلم بالنقد و الرد.

البته قبل از اینکه این موارد را مطرح کنم باید بگویم ظاهر آیات و معنی اولیه ای که از الفاظ آیات بدست میآید برای من بسیار مهم است و به نظر من نباید معنی باطنی آیات با معنی ای که از ظاهر آیات بدست میآید تعارض داشته باشد.

بنابراین برای من معنی ظاهری آیه که با دقت روی الفاظ آیات بدست میآید بسیار مهم است.

مورد اول :  در آیه 52 سوره شوری آمده است :

وَ كَذَالِكَ أَوْحَیْنَا إِلَیْكَ رُوحًا مِّنْ أَمْرِنَا  مَا كُنتَ تَدْرِى مَا الْكِتَابُ وَ لَا الْایمَانُ وَ لَكِن جَعَلْنَاهُ نُورًا نهَّْدِى بِهِ مَن نَّشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا  وَ إِنَّكَ لَتهَْدِى إِلىَ‏ صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ

ظاهر این آیه این است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم علم تفصیلی به قرآن قبل از بعثت نداشته است و علامه طباطبائی هم در المیزان جلد 18 صفحه 77 گفته اند:

فالمعنى: ما كان عندك قبل وحی الروح الكتاب بما فیه من المعارف و الشرائع و لا كنت متلبسا بما أنت متلبس به بعد الوحی من الالتزام الاعتقادی و العملی بمضامینه و هذا لا ینافی كونه ص مؤمنا بالله موحدا قبل البعثة صالحا فی عمله فإن الذی تنفیه الآیة هو العلم بتفاصیل ما فی الكتاب و الالتزام بها اعتقادا و عملا و نفی العلم و الالتزام التفصیلیین لا یلازم نفی العلم و الالتزام الإجمالیین بالإیمان بالله و الخضوع للحق. و بذلك یندفع ما استدل بعضهم بالآیة على أنه ص كان غیر متلبس بالإیمان قبل بعثته. و یندفع أیضا ما عن بعضهم أنه ص لم یزل كاملا فی نفسه علما و عملا و هو ینافی ظاهر الآیة أنه ما كان یدری ما الكتاب و لا الإیمان.

و وجه الاندفاع أن من الضروری وجود فرق فی حاله ص قبل النبوة و بعدها و الآیة تشیر إلى هذا الفرق، و أن ما حصل له بعد النبوة لا صنع له فیه و إنما هو من الله من طریق الوحی.

طبق این حرف پیامبر قبل از بعثت علم به قرآن به طور تفصیلی ندارد.حال در اینجا سوالاتی مطرح است:

الف.اینکه میگویید کل  عالم خلقت در دست اهل بیت است این شبهه پیش میآید که یکی از مخلوقات خود قرآن است.پس آیا قبول میکنید که لا اقل قبل از بعثت کل عالم خلقت دست پیامبر نبوده است؟

ب.اگر پیغمبر علم به کتاب نداشته باشد به طریق اولی کس دیگری هم علم به کتاب ندارد.پس اینکه گفته شده امام علی علیه السلام بعد از تولد سوره مومنون را خواندند  درست نیست.آیا این را قبول میکنید؟

د.اگر ائمه دارای همه علم خدا هستند (خزنه لعلمه-زیارت جامعه کبیره) آیا قبول میکنید که راجع به پیامبر این مطلب لا اقل مربوط به قبل از بعثت نیست؟

ممکن است شما بگویید ائمه دارای یک وجود نورانی(حقیقت محمدیه) هستند و نظر ما طبق این وجود میباشد ولی ما سوال میکنیم:

الف.آیا چنین وجودی از ائمه دارای دلیل مستند میباشد؟چرا که قبول چنین وجودی یک مساله اعتقادی است و مساله اعتقادی دلیل متقن و معتبر میخواهد.آیا روایت صحیح السندی در این باره داریم یا نه؟و اگر داریم آیا با این روایات قطع به این مطلب پیدا میکنیم یا نه؟چرا که ممکن است روایات در این باره خبر واحد باشد و قطع نیاورد و یا دلالتش برای اثبات این موضوع کافی نباشد.

ب.ارتباط وجود جسمانی با وجود روحانی چگونه است؟آیا در هر لحظه این دو وجود با هم رابطه دارند یا نه؟اگر هر لحظه ندارند چه لحظاتی و به چه دلیلی این رابطه ایجاد میشود؟و منظور از پیامبر در قرآن کدام وجود است؟طبق این آیه از قرآن که در بالا ذکر شد اگر وجود جسمانی پیامبر منظور است چرا در این حال رابطه اش با وجود نورانی قطع شده است؟و اصلا ارتباط این دو وجود خیلی واضح نیست.این را دقیقا توضیح دهید.

 البته این را بگویم که اگر دلیل شما روایاتی مثل اول ما خلق الله نوری است باید بگویم این اول بودن  را میتوانیم نسبی بگیریم نه زمانی مثل قول حضرت موسی  که در قرآن آمده است :  وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنینَ (سوره اعراف-143 )یا میتوانیم اول بودن رتبی و مقامی بگیریم و با آمدن این احتمالات احتمال اول بودن زمانی دیگر ضعیف میشود و ما نمیتوانیم به عنوان یک عقیده به آن نگاه کنیم.

و عباراتی مثل خَلَقَكُمُ اللَّهُ أَنْوَاراً فَجَعَلَكُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقِینَ حَتَّى مَنَّ عَلَیْنَا بِكُمْ  فَجَعَلَكُمْ فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْكَرَ فِیهَا اسْمُهُ  در زیارت جامعه کبیره هم  به خصوص ذیل عبارت ظاهر در این است که بالاخره وجود نورانی به وجود جسمانی پیوند خورده.حال خصوصیاتی که در قرآن برای پیامبر بیان شده هم مربوط به وجود نورانی است و هم جسمانی.علاوه بر اینکه در سند زیارت جامعه کبیره  مشایخ شیخ صدوق هستند و مشایخ شیخ صدوق توثیق به خصوصی راجع به آنها نشده و در نتیجه  یک اختلاف رجالی پیش آمده که آیا مشایخ صدوق قابل اعتنا هستند یا نه و آقای خوئی آنها را قابل اعتنا نمیداند.توضیح اینکه:

سند زیارت جامعه به ان صورت است:

رَوَى مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ بَابَوَیْهِ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُوسَى وَ الْحُسَیْنُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ أَحْمَدَ الْكَاتِبُ قَالا حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْكُوفِیُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ الْبَرْمَكِیِّ قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ عَبْدِ اللَّهِ النَّخَعِیُّ قَالَ قُلْتُ لِعَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع عَلِّمْنِی یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ قَوْلًا........ (طبق کتاب تهذیب)

نفر  اول یعنى مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ بَابَوَیْه كه همان شیخ صدوق است كه حرفى در ثقه بودن ایشان نیست.

از بین شیخ صدوق تا امام 5 نفر هستند كه عبارتند از :

1- عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُوسَى‏

2- الْحُسَیْنُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ أَحْمَدَ الْكَاتِبُ

3 - مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْكُوفِیُ‏

4 - مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ الْبَرْمَكِیِ‏

5- مُوسَى بْنُ عَبْدِ اللَّهِ النَّخَعِی‏

از بین این 5 نفر در نفر سوم و چهارم میتوان گفت ثقه اند اگر چه در رابطه با همین دو نفر هم اقوال دیگرى هست ولى در نفر اول و دوم و پنجم واقعا اختلاف است. در  كتب ثمانیه رجالى كه اصلا حرفى از این سه نفر نیامده است و از نظر آقاى خوئى در كتاب معجم رجال الحدیث این 3 نفر توثیق  خاصى ندارند و طریقى كه به آنهاست صحیح نمیباشد.

آقاى خوئى در كتاب خود آورده اند :

طریق الصدوق إلیه(برمكى) علی بن أحمد بن موسى و محمد بن أحمد السنانی و الحسین بن إبراهیم بن أحمد بن هشام المكتب رضی الله عنهم عن محمد بن أبی عبد الله الكوفی عن محمد بن إسماعیل البرمكی و الطریق غیر صحیح لأن مشایخ الصدوق المذكورین لم یرد فیهم توثیق.

                                    معجم‏رجال‏الحدیث ج : 15  ص :  93

البته ظاهرا گروهى هم مشایخ صدوق را ثقه دانسته اند ولى به هر حال طبق این توضیحات سند این زیارت داراى خدشه است و در نتیجه نمیتوان از آن استفاده اعتقادى كرد.

مورد دوم : در سوره هود بعد از بیان داستان حضرت نوح علیه السلام  در آیه 49 این سوره آمده است :

تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحیها إِلَیْكَ ما كُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَ لا قَوْمُكَ مِنْ قَبْلِ هذا فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقینَ

طبق این آیه پیامبر قبل از اینکه داستان نوح را از طریق قرآن بداند این داستان را نمیدانسته .حال اگر از همان ابتدا که خداوند متعال جهان را آفرید از طریق اهل بیت و به واسطه آنها این کار را انجام داده باشد اهل بیت واقعا باید از این موارد خبر داشته باشند.پس لا اقل باید گفته شود که واسطه بودن اهل بیت در همه امور نیست.آیا این را قبول میکنید؟یعنی ثابت میشود که در خلق و تکوین اهل بیت واسطه نیستند چون اگر بودند باید از این امور اطلاع داشته باشند.

مثل مورد دوم در قرآن موارد دیگری هم هست که به آن اشاره میشود:

مورد سوم: ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحیهِ إِلَیْكَ وَ ما كُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقْلامَهُمْ أَیُّهُمْ یَكْفُلُ مَرْیَمَ وَ ما كُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یَخْتَصِمُونَ (آل عمران - 44)

مورد چهارم : ذَالِكَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْكَ  وَ مَا كُنتَ لَدَیهِْمْ إِذْ أَجْمَعُواْ أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یمَْكُرُونَ(یوسف- 102)

مورد پنجم : وَ مِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الْأَعْرابِ مُنافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدینَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَیْنِ ثُمَّ یُرَدُّونَ إِلى‏ عَذابٍ عَظیمٍ (توبه‏- 101)

مورد ششم : وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِیِّ إِذْ قَضَیْنا إِلى مُوسَى الْأَمْرَ وَ ما كُنْتَ مِنَ الشَّاهِدینَ (قصص- 44)

مورد هفتم : وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الطُّورِ إِذْ نادَیْنا وَ لكِنْ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أَتاهُمْ مِنْ نَذیرٍ مِنْ قَبْلِكَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَكَّرُونَ (قصص- 46)

مورد هشتم : وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِیَمینِكَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ (عنكبوت- 48)

مورد نهم : وَ إِنْ أَدْرِى أَ قَرِیبٌ أَم بَعِیدٌ مَّا تُوعَدُون(انبیاء-109)

مورد دهم : وَ إِنْ أَدْرِى لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَّكمُ‏ْ وَ مَتَاعٌ إِلىَ‏ حِینٍ(انبیاء-111)

به نظر من تمامی آیات فوق با آن مقامی که از طرف شما از اهل بیت بیان شده دارای تعارض است.اگر اهل بیت و به خصوص پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دارای مقام نورانیتی هستند که هر چه میخواهد خلق شود از مجرای آنها خلق میشود و علم آنها به همه چیز است و خزنه لعلمه هستند این آیات را چگونه باید تفسیر کرد.(لازمه مقام نورانیت طبق توضیحات شما علم داشتن با تمام مخلوقات است.حال چون طبق ظاهر آیات پیامبر به همه چیز علم ندارد پس دارای آن مقام نورانیت هم نیست)باز هم میگویم معنی ظاهری آیه که با تدبر روی لفظ آیه بدست میآید برای من بسیار مهم است و مسلما هر متکلمی لا اقل ظاهر حرفش را اراده کرده است و الا اگر ظاهر لفظ مراد نباشد این یک نقص است. خدا هم که متکلم به قرآن است واقعا معنی ظاهری لفظش را اراده کرده است و الا اگر معنی ظاهری مراد نباشد دیگر قرآن مایه هدایت نمیشود چرا که ما از ظاهرش نمیتوانیم چیزی بفهمیم.

بنده هیچ تعصبی روی این حرفها هم ندارم و اگر شما جواب قانع کننده ای بدهید من حتما قبول خواهم کرد.

مورد نهم : در زیارت  جامعه کبیره آمده است :

وَ إِیَابُ الْخَلْقِ إِلَیْكُمْ وَ حِسَابُهُمْ عَلَیْكُم

این عبارت آیا با آیات 25 و 26 سوره غاشیه تعارض ندارد که در آن آیات آمده است:

إِنَّ إِلَیْنَا إِیَابهَُمْ(25) ثمُ‏َّ إِنَّ عَلَیْنَا حِسَابهَُم(26)

در این آیات جار و مجرور مقدم شده و طبق قاعده (تقدیم ما حقه التاخیر یفید الحصر)از  این آیه حصر  فهمیده میشود یعنی بازگشت آنها تنها سوی ماست سپس حسابشان تنها بر ماست.

و این دو (الینا)که مفید حصرند گواهی روشن بر این حقیقتند که حساب در انحصار خداست و احدی را شرکت تا چه رسد استقلال در آن نیست.

خیلی دوست دارم این سوال را حتما جواب دهید.البته دو جواب ممکن است از طرف شما به این سوال داده شود که همین جا اشکالات آن دو جواب را میآورم.بنده جوابی غیر از این دو جواب میخواهم.

جواب اولی که ممکن است به این سوال بدهید این است که تقدیم جار و مجرور همیشه مفید حصر نیست بلکه گاهی برای فواصل آیات است.

رد این جواب : قاعده اولیه همان حصر را میرساند الا اینکه دلیلی متقنی بر خلاف داشته باشیم و اینجا چنین دلیلی وجود ندارد چرا که شما آیات قبل را هم که مشاهده کنید همگی با یک آهنگ ختم نمیشوند.

جواب دومی که ممکن است شما بدهید این است که در خود این آیه ضمیر جمع آمده یعنی ضمیر (نا) و این به معنی این است که خدا با اسباب و وسائط منظور است و از جمله این اسباب و وسائط اهل بیت هستند.

رد این جواب : به آیه زیر توجه شود :

وَ إِنْ ما نُرِیَنَّكَ بَعْضَ الَّذی نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّیَنَّكَ فَإِنَّما عَلَیْكَ الْبَلاغُ وَ عَلَیْنَا الْحِسابُ (رعد- 40)

همچنانکه در این  آیه مشاهده میشود ضمیر (نا) و بحث حساب در نقطه مقابل ضمیر (ک) که به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  برمیگردد آورده شده است ، بنابراین پیامبر از ضمیر ( نا ) خارج است.و همین آیه 40 سوره رعد هم از آیاتی است که دال براین است که حساب کاری به پیامبر ندارد. (انما) در این آیه نشان دهنده این است که کار پیامبر فقط ابلاغ است و حساب فقط مخصوص خداست.اگرچه این حصر ، حصر اضافی هم میتواند باشد لکن از عَلَیْنَا الْحِسابُ متوجه میشویم که این حصر در مقابل حساب است یعنی کار حساب با تو نیست.

بنابراین ضمیر (نا) در اینجا خود پیامبر را شامل نمیشود و این آیه خود تفسیری برای آیات سوره غاشیه است.

حال آیا جوابی غیر از این دو جواب هست؟

البته به نظر من در این جا میتوان این جور توجیه کرد که ایاب و حساب در آیه غیر از ایاب و حساب در زیارت جامعه کبیره است.

این مطلب هم باید توجه شود که درست است که خداوند متعال با اسباب و مسببات کار حساب را انجام میدهد مثلا با فرشتگان.الا اینکه ما برای اثبات اینکه فلان موجود جزء این مسببات است دلیل میخواهیم.آیا دلیل متقنی برای جزء اسباب بودن اهل بیت داریم که این دلیل حتی بتواند بر آیه 40 سوره رعد هم حکومت داشته باشد.

بنده مقام بالای اهل بیت را واقعا قبول دارم ولی به نظرم میرسد  مقامی که شما برای آن انسانهای شریف بیان میکنید دارای دلیل متقنی نیست.

قبل از بیان مورد دهم به آیه 117 سوره مومنون هم اشاره میشود : وَ مَن یَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا ءَاخَرَ لَا بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ  إِنَّهُ لَا یُفْلِحُ الْكَافِرُونَ

اگر معنی حساب در زیارت جامعه غیر از معنی حساب در این آیات باشد به نظر من با توجه به این آیات نباید لغت حساب را برای غیر از خدا به کار برد.

مورد دهم : به این آیه توجه شود :

قُل لَّا أَقُولُ لَكمُ‏ْ عِندِى خَزَائنُ اللَّهِ وَ لَا أَعْلَمُ الْغَیْبَ وَ لَا أَقُولُ لَكُمْ إِنىّ‏ِ مَلَكٌ  إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا یُوحَى إِلىَ‏َّ  قُلْ هَلْ یَسْتَوِى الْأَعْمَى‏ وَ الْبَصِیرُ  أَ فَلَا تَتَفَكَّرُونَ(انعام- 50)

آیا این آیه با جمله (خزنه لعلمه)در زیارت جامعه تعارض ندارد.

البته جوابی که ممکن است داده شود این است که مراد از علم در زیارت جامعه همان مَا یُوحَى إِلىَ‏ است حال آیا (ما یوحی الی) همه علم خداست ؟از صدر آیه برداشت میشود که مراد از (ما یوحی الی) همه علم خدا نیست.

مورد یازدهم : امی بودن پیامبر اسلام اثبات شده است و یکی از مویدات اثبات دین اسلام هم  همین امی بودن آن حضرت است.حال با آن مقامی که شما از پیامبر معرفی میکنید پیامبر در واقع امی نبوده است.این را چگونه جواب میدهید؟اگر شما دو وجود برای آن حضرت قائلید حرف همان است که قبلا گذشت.

مورد دوازدهم : به این آیه دقت شود :

قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكمُ‏ْ یُوحَى إِلىَ‏َّ أَنَّمَا إِلَاهُكُمْ إِلَاهٌ وَاحِد(كهف-110)

با توجه به اینکه انما حصر را میرساند  در اینجا معنی این میشود که من فقط بشرم و غیر بشر چیز دیگری نیستم.پس وجود نورانی آن حضرت که چیزی غیر از بشر باشد با این آیه نفی میشود.

..........................................................................................